ای عشق تو آتش زده در خرمن جانم

 یکتا بت زیبایی و آگه ز نهانم

 

فرهادم و لب تشنه ی یک بوسه ی شیرین

درمعرکه ی عشق تو بگذشته ز جا نم

 

پابندی مهرت نبوَد صحبت امروز

از روز ازل بندۀ آن فّرّ و کیانم

 

بی دیده توان دید تو را با دل عاشق

هر سو نگرم صورت یار است عیانم

 

آری که تونزدیک تری از رگ گردن

سرشار ز  تو آمده  خو ن در شریانم

 

بی باده چه مستم کند آن وعده ی دیدار

از شوق لقایت غزل آمد به بیانم

 

آزادگی خود نفروشم به دو عالم

آزاده ام و همدل عشاق جهانم

 

آزادگی من نبود هدیه ی حاکم

آزاده توام نقش زدی خالق جانم

 

تو جان جهانی همه رو سوی تو آرند

من ذره به راهی که در آن رقص کنانم

 

فریاد به سر منزل جانان نرسد با ر

تا نگسلد از بند هوا روح و روانم