حج من توئی !!!!
گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم
اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی
همراه شد و چون توانائی پرداخت برای
مركبی نداشت پیاده سفر كرده و خدمت
دیگران میكرد
.
تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری
هیزم به اطراف رفت در زیر درختی مرد ژند
ه پوشی با حالی پریشان دید از احوال وی
جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال
در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است
و هفته ای است كه خود و خانواده اش
در
گرسنگی بسر برد ه اند
.
چند درهم اندوخته خود را به وی داد
و گفت برو .مرد بینوا گفت مرا رضایت
نیست تو در سفر حج در حرج باشی
تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم
. شیخ گفت حج من ، تو بودی و
اگر هفت بار گرد تو طواف كنم
به زانكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.