کز راه دورنگی همه چون بوقلموناند
آن دسته که سرگشتهی سودای جنوناند
پا تا به سر از دایرهی عقل بروناند
دانی که بود رهرو آزادی گیتی؟
آنان که در این بادیه آغشته به خوناند
در محفل ما صحبتی از شاه و گدا نیست
دانی همگی عالی و عالی همه دوناند
با پنجه برآرند زبان از دهن شیر
آنان که ز سر پنجهی عشق تو زبوناند
جویای وکالت ز موکّل نبود کم
این دوره جگرسوختگان بس که فزوناند
از جلوهی طاووسی این خلق بترسید
کز راه دورنگی همه چون بوقلموناند
چون زاغ کشاندند سوی خانه خرابی
این خانهخرابان که به ما راهنموناند
پا تا به سر از دایرهی عقل بروناند
دانی که بود رهرو آزادی گیتی؟
آنان که در این بادیه آغشته به خوناند
در محفل ما صحبتی از شاه و گدا نیست
دانی همگی عالی و عالی همه دوناند
با پنجه برآرند زبان از دهن شیر
آنان که ز سر پنجهی عشق تو زبوناند
جویای وکالت ز موکّل نبود کم
این دوره جگرسوختگان بس که فزوناند
از جلوهی طاووسی این خلق بترسید
کز راه دورنگی همه چون بوقلموناند
چون زاغ کشاندند سوی خانه خرابی
این خانهخرابان که به ما راهنموناند
+ نوشته شده در بیستم اسفند ۱۳۹۰ ساعت توسط مهربانی
|