غم غفلت
ز ره هوس به تو كي رسم نفسي زخود نرميده من
همه حيرتم به كجاروم به رهت سري نكشيده من
به چه برگ ؛ ساز طرب كنم زچه جام ؛ نشئه طلب كنم ؟
گل باغ شعله نچيده من مي داغ دل نچشيده من
تو به محفلي ننموده رو كه زتاب شعله ي غيرتش
همه اشك گشته به رنگ شمع و زچشم خود نچكيده من
چه بلا ستمكش غيرتم چه قدر نشانه ي حسرتم
كه شهيد خنجرناز تو شده عالمي و تپيده من
تو و صد چمن طرب و نمو من و شبنمي نگه آبرو
به بهار عالم رنگ و بو همه جلوه تو همه ديده من
به كدام نغمه ي دل گسل زنوا كشان نشوم خجل
چو جرس به غير شكست دل سخني زخود نشنيده من
من بيدل و غم غفلتي كه زچشم پر ز فسون تو
همه جا زجلوه ي من پراست و به هيچ جا نرسيده من
" بيدل دهلوي "
+ نوشته شده در بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ ساعت توسط مهربانی
|