پنهـان مَشـو که رویِ تو بَـر ما مبارک است


نَظّـارة تـو بـر همـه جـان‌هـا مبـارک است


یک لحظـه سـایـه از سـرِ مـا دورتـر مکُـن

دانستـه‌ای کـه سـایـة عَنقــا مُبــارک است

ای نـوبهـارِ حُسـن! بیـا کان هـوای خوش،

بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مُبارک است

ای صــد هـزار جــانِ مقـدّس فــدای او

کاید به کوی عشق، که آنجـا مبـارک است

هر برگ و هـر درخت رسولی‌ست از عَدَم

یعنی کـه کِشت‌های مُصفّــا مبــارک است

نَقشی که رنگ بَست ازین خـاک، بی‌وفاست

نقشـی کـه رنگ بَست زِ بـالا مبـارک است

بر خـاکیـان، جمـالِ بهـاران خجستـه است

بـر مـاهیـان طَپیــدنِ دریــا مبــارک است

دل را مَجـــال نیسـت کـه از ذوق دَم زَنَـد

جان سجده می‌کند کـه خدایا مبـارک است

هر دل که با هـوایِ تو اکنـون شـود حریف

او را یقیـن بـدان تو که فـردا مبـارک است

مولانا ـ دیوان شمس