آنگاه که
آنگاه که غرور کسى را له ميکنى...
آنگاه که کاخ آرزوهاى کسى را ويران ميکنى.....
آنگاه که شمع اميد کسى را خاموش ميکنى.....
آنگاه که بنده اى را نا ديده مى انگارى....
آنگاه که حتى گوشت را مى بندى تا صداى خورد شدن غرورش را نشنوى....
آنگاه که خدا را ميبينى....
...خدا را...
ولى بنده ى خدا را ناديده مى گيرى....
مي خواهم بدانم
دستانت را به سوى کدام آسمان دراز ميکنى تا
براى خوشبختى خودت دعا کنى؟ ؟ ؟ ؟
+ نوشته شده در سی ام مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط مهربانی
|