بگذار تماشا کنم آن سرو روان را

 در وصف ِ نگاه ِ تو کنم وقف، زبان را

بگذار که از شهد لبت مست بنوشم

از یاد برم رنج جهان و غم نان را

بگذار که در جاریِ گیسوی بلندت

یکباره فراموش کنم نام و نشان را

ای کاش که پیراهن خوشبخت تو بودم

تا تنگ در آغوش کشم راحت جان را

لبخند بزن تا که بروید گل خورشید

لبخند بزن تا که کنی مست، جهان را

*