خدا کند که بگیرد دعای بی اثرم

گذشت این همه سال ومن ازتوبی خبرم

هوای ناب توامشب دوباره زدبه سرم

چرادروغ بگویم توروزگارمنی

بیا که بی توعزیزم شکسته بال وپرم

غزل شدی ونشستی درون دفترمن

به بیت بیت توتیری نشسته برجگرم

که لحظه های دعا هم ترا به من نرساند

تورفته ای که نیایی عزیز همسفرم

دعای همچو منی را که میدهد تاثیر

خدا کند که بگیرد دعای بی اثرم

چقدربی تو بهانه چقدر بی توسرود

بس است ازتوجدایی بیا که دربدرم

هنوز بی توهمانم که بوده ام ای دوست

هنوز بوی تودارد هوای دوروبرم



ای سوره مریم چه کنم بی توغریبم

زخمی شده ام تاکه تومرهم بگذاری

برکنج دلم داغ دمادم بگذاری

یک گوشه چشم تودراین معرکه کافی است

تاپای مرا برسرعالم بگذاری

یافاطمه دستان من وطبع بلندت

باشد که مراشورمحرم بگذاری

لاجرعه بنوشان به من این ساغرغم را

وقت است که تنگ دل من غم بگذاری

انصاف نباشد که دراین معرکه عشق

درسوختن عاشق خودکم بگذاری

ای سوره مریم چه کنم بی توغریبم

باید که براین فاصله مرهم بگذاری

خداکند که نباشی گره به پای کسی

قرین فاتحه باشی چودرلحد باشی

عنان عقده گشودن اگربلد باشی

خداکند که نباشی گره به پای کسی

هميشه همدم خوبي سبد سبد باشي

بکوش تادم رفتن همیشگی بشوی

مباد آنکه برادر فقط جسد باشی

نثاربخت بلندت هزارباغ بهشت

دمی که دل نگران قبول ورد باشی

مباد گلّه مارا دراین حواشی دشت

شبيه گرگ پلیدی که میدرد باشی

برای من تونسیمی که درجنان بوزد

برای جمله عالم اگرکه بدباشی

چه می شود که بیایی شبان خاطره را

خروش چنگ نکیسا وباربد باشی

ورای هرچه که شاعر،ورای هرچه سرود

غزل سروده نابی که می شود باشی

اگرکه اهل صوابی قرین فاتحه کن

مزار خاکی مارا که بی عدد باشی

خیمه های تورا که سوزاندند، هرطرف هلهله به پا کردند

آمده آن سپاه شیطانی ،به نمازتواقتدا کردند

تااجابت کند دعاشان را،هم نوابا شما دعا کردند

دستهاشان به قبضه شمشیر ،کینه هاشان حمایل گردن

عقده های بزرگ خیبر را، به سرخیمه تووا کردند

جرعه جرعه  شراب آوردند،خنده ها شان قرین بدمستی

خیمه های تورا که سوزاندند، هرطرف هلهله به پا کردند

باکه گویم که این مسلمانان، بانوای دف وغزلخوانان

آمده ازبرای استحباب ،سرتان رازتن جداکردند

شُبهه آمد به جانشان افتاد،رکعتی ازنمازشان افتاد

لقمه های حرام راخوردند،بعدآن، اینهمه جفا کردند

اینکه اینان دچارتردیدند،اینکه اینگونه برتوخندیدند

اثرانحراف دیرینی است،که بدان شیوه اقتدا کردند

باید آری که عبرت تاریخ،سرگذشت خبیثشان بشود

که برای دوروزه دنیا،اهل بیت ترا فدا کردند

صحن سقاخانه رادیدم پرازغوغای دوست

درحرم راه مرا ازهرطرف آهو گرفت

زخمهای کهنه من مرهم ازیاهوگرفت

گریه کردم شاید اینجا بال پروازم دهند

آسمان ازبخت بد ازبالهایم روگرفت

یک رواق خلوتی رادیدم ورفتم جلو

زایری رادیدم آن جا دست برزانو گرفت

یاعلی گفت وزجابرخواست  باحالی غریب

اذن دیدارحرم رارخصت ازبانو گرفت

یاد زهرا کردم وباحالتی ازغم خراب

ناگهان دیدم غمی درسینه ام سوسو گرفت

زایری آنجا شفایش رازدست اوگرفت

یادغمهای فراوانی که دردل داشتم

گریه کردم دردلم امید تودرتوگرفت

عرشیان این خاک رابهرشفاعت می برند

آسمان این خاک رابردست وبربازو گرفت

من باشما که عقد اخوت نبسته ام

کزکرده ام به گوشه دنجی نشسته ام

من اعتراف می کنم آقا که خسته ام

آواری ازتهاجم غمهای ممتدم

درانتظارخلوت بغضی شکسته ام

ای واژه های حول لبانم ،چه می کنید

من باشما که عقد اخوت نبسته ام

شاعرمنم که درگذر روزگارتلخ

نان ازقلم نخوردم وطرفی نبسته ام

غیرازخدا که آخرمعیارعاشقی است

ازهرمحبتی که بگویی گسسته ام

باد یـــا رب روز و شـــب ، غفلــت از انسان به دور

عمـــر اگـــر گـــردد تبـــاه ، اشــتبـــاه اســت اشتباه

اشـــتبـــاه اســـت اشتـــباه ، عمـــر اگـــر گــردد تباه

 

عاقـــلان  هنگام  کــــوچ  ره  نمــــی پوینــــد  پوچ

بی چــــراغ  معــــرفت ،  گـُـــم  اگـــر گــــردید  راه

 

آدمـــی ؟ ! بـــی سـر نجُـنب ، کور هرگز ، کَر نجنب

سودمنـــدت نیســــت چــــون ، آوخ  آوخ  ، آه ، آه

 

چون ندارد عار و ننگ ، سر اگر خوردش به سنگ

صــــد هــــزاران بار هـــم ،  خــــر  نیــــابد  انتــباه

 

عشق ، چیــزی دیگـر است ، اشتــهائی کور نیست

شهـــوت امّـــا ابتـــلاء ، الحــــذر ! دام اســــت بــاه

 

باد یـــا رب روز و شـــب ، غفلــت از انسان به دور

با نســـیمی مـــمکـــن است ، از ســـرش افتـــد کلاه

 

چشـــم هـــا را شستـــشو داده ایـــم  و  دیـــده ایـــم

طَرفَـــةُ العینیـــش نیــــست ، از نـــگاهـــی تا گنـــاه

 

در نبــــردی سهمگیــــن ، نفـــس ما با ماست ، پس

ســعـــی کـــن باشـــی فقـــط  ، شـــیر  در  ناوردگاه

 

نــــور و ناری باشـــــدت ، خصـــم و یـــاری باشدت

اختـــیار این اســـت این ، پیـش رو راه اسـت و چاه

 

وحی شـد بر مصطفی (ص) ، کافران خواندند سِحر!

« بَـلْ هُــوَالْحَقُّ » المُبِین  ، « أَمْ يَقُولُونَ افْتَـرَاهُ » *

دست یاری چیست ؟ سودای غنیمت داشتی

نیمی از جان مرا بردی ، محبت داشتی 

نیم باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی


بر زمین افتادم و دیدم به سویم می‌دوی

دست یاری چیست ؟ سودای غنیمت داشتی


خانه‌ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی

چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی


ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته‌ست ، کاش

اندکی در مهربانی نیز همت داشتی

مـا ه از جمــا ل او خجل افـتــا ده می نمود

بـس حـرف پـوچ مدّعـیـان گوش کـرده بـود       مـن را چو عهـد خویـش فـراموش کرده بود

کیـوان و زُهــره را به غـلامی نـمی خـریـد       شـا م مرا بـه طــُرّ ه سـیـه پـوش کــرده بود

مـا ه از جمــا ل او خجل افـتــا ده می نمود       چون زلـف را حجـاب بـنـا گـوش کـرده بود

خورشـیـد صبح به شوق رخ او طلوع کـرد       د ر نیـّتـی که یـا ر، شـب د وش  کــرده بود

ما را مقـیـم میکـده کـرد و بـه غمـزه رفـت       این رابه مست و عاقـل و مدهوش کـرده بود

روزوشـبـم بـه حسـرت جـامی بـسـررسیـد       خود جــا م هــا زلـعــل لـبـی نوش کرده بود

درسـیـنــه آتـش و نکـنــم قــصد چــا ره ای       کـاو خود چنـیــن ، بـه د لـم جوش کرده بود

درخواست مناظره

ما دولت وعده های شیرین بودیم        بر کرده ی خود همیشه خوش بین بودیم

در هیچ کجا که کم    نمی آوردیم        صد شکر که سنگ پای قزوین       بودیم

از تو فقط آزردن و هی کــوزه شکستن

مجنونم  و  خــو  کرده  بـــه  هرگز  نرسیدن

با این همه سخت است دل از چون تو بریدن

از تو فقط آزردن و هی کــوزه شکستن

از من همه دل دادن و پا پس نکشیدن

دل  کفتر ماتم زده ای بود که با عشق

کارش شده بـی واهمــه از بام پریدن

چون سرخ ترین سیب در آغــوش درختی ،

سخت است تو را دیدن و از شاخه نچیدن

آن گونه  دچارت شده یوسُف که خودش هم

افتاده  بـــه عاشـق  شدن   وجامـــه دریدن

اعجاز تو مغرورترین  ساحره ها را

وادارنمود ست به انگشت گزیدن

تا این که  به هر جا ببرد عطر تنت را

واداشته ای  باد صبــــا را بــه وزیدن

ای چـــادر گلدار پریشـــان شده  در باد

خوب است به دنبال تو یک دشت دویدن


باده خــوب است بـــه اندازه مهیا بشود

رقص باید که عجین با دف و سرنا بشود

داده ام دخترکان سیب بریزند به حوض

گفته ام تا همـه جــا هلهله برپا بشود

شاعران با غزل نیمه تمام آمده اند

دامنت را بتکان قافیــــه پیدا بشود

روسری سر کن و نگذار میان من و باد

سر آشفتگی مـــوی تـــو دعـــوا بشود

هیچکس راهی میخانه نخواهد شد اگر

راز سکر آور چشمـــان تـــو افشا بشود

بلخ تا قونیه از چلچله پر خواهد شد

قدر یک ثانیه آغوشت اگـــر وا بشود

حیف ! یک کـــوه مذابی و کماکان باید

عشوه هایت فقط از دور تماشا بشود


 

مرغِ دلم ز لانـه ی خود قهر کرده است

دلگیـرم از زمـانـه و خَـلـقِ زمـانه هم

از بـاغ و راغ و گلشن و از آشـیـانه هم

مرغِ دلم ز لانـه ی خود قهر کرده است

هرگـز نمی کـنـد هَوَسِ آب و دانه هم

در چینِ زلفِ یـار بـه دام اوفـتـاده دل

در بنـد بـاشـد و نـکـنـد فکر لانه هم

افتاده آتشی بـه وجودم ز عشق دوست

سوزد هـمـاره جـانـم و دارد زبـانه هم

آتش گرفتنم نـه فـقـط از فراقِ اوست

آتش زنـد گهی غـم و درد شـبـانه هم

از خویش نیز گشته گُـریزان وجودِ من

شادم نمی کند دف و چنگ و چغانه هم

آنگونه غم مُحیط و محاط است جانِ من

حـاشـا تبسُّـمـی ؛ زِ سرود و تـرانه هم

باشد کَـمـالِ شـادی من در وصال یار

راحت شوم چو یابم از او یک نشانه هم

بی رویِ دوست شـاد نگـردد دلـم اگر

بَـر مـن دهـنـد زنـدگـی جـاودانه هم

پیرم اگرچه؛ طفلک دل کودکیست خُرد

مـانـنـد طـفـل ؛ گـاه بگیرد بهـانه هم

درد فراق کرده زِ خود بی خودم از آن

گُم کَـرده اَم رَهِ خـودم و راهِ خـانه هم

باید به بوی کرب و بلا ، زندگی کنیم

ای سبز سرخ ! مثل شما زندگی کنیم

یک قبله اقتدا به خلوص شما کنیم

فارغ  ز « من » ، برای خدا زندگی کنیم

تا مثل کوفه سجده به شیطان نیاوریم

باید کنار قبله نما ، زندگی کنیم

چون« ُحر » به راه عشق تو ثابت قدم شویم

فارغ ز بوی چون و چرا، زندگی کنیم

هرگز مباد بهر تمنای مُلک « ری »

همرنگ « شمر» و « حرمله » ها ، زندگی کنیم

باید چو لاله همسر داغ شما شویم

استاده بر چکاد بلا ، زندگی کنیم

بی منت تبسُم مرهم ، به قاف تیغ

باید قیام سرخ تو را ، زندگی کنیم

کرب و بلا ، بهشت هنوز و همیشه است

باید به بوی کرب و بلا ، زندگی کنیم

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر.

نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر

بلند مرتبه پیکر  بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد

که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت  هرجا سر

قسم به معنی "لا یمکن الفرار از عشق"

که پر شده است جهان از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن

به آسمان بنگر! ما رایت الا سر

سری که گفت من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه مبادا کفن  مبادا سر

همان سری که یحب الجمال محوش بود

جمیل بود  جمیلا بدن  جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را

که یک به یک  همه بودند سروران را سر

زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جان

حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس  "اجننی"  گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ام وهب را به پارهء تن گفت:

برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا بحال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت لحظهء آخر به پای مولا سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد

همان سری است که برده برای لیلا سر

سری  که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود  پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

 

امام غرق به خون بود و زیر لب می گفت:

به پیشگاه تو آورده ام خدایا سر

میان خاک کلام خدا مقطعه شد

میان خاک  الف  لام  میم  طا  ها  سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازهء اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدن ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هرکه هرچه دلش خواست داد ، حتی سر

نبرد تن به تن آفتاب و پیکر او

ادامه داشت ادامه سه روز ...اما سر -

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نیافتاده است از پا سر

صدای آیهء کهف الرقیم می‌آید

بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد ، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر

چقدر زخم که با یک نسیم وا می شد

نسیم آمد و بر نیزه شد شکوفا سر

عقیله غصه و درد و گلایه را به که گفت

به چوب، چوبهء محمل نه با زبان  با سر



دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر.

 

یازده نكته از مرحوم رجبعلي خياط رحمه اله عليه....

نكته۱- اگر ما به قدر ترسيدن از يك عقرب، از عِقاب خدا بترسيم، عالَم اصلاح مي شود.

 
نكته۲- تو براي خدا باش، خدا و همه ملائكه اش براي تو خواهند بود. «مَن كانَ لله، كان الله لَه

»
نكته۳- سعي كنيد صفات خدايي در شما زنده شود؛ خداوند كريم است، شما هم كريم باشيد. رحيم است، رحيم باشيد. ستاّر است، ستار باشيد...


نكته۴- دل جاي خداست، صاحب اين خانه خداست. آن را اجاره ندهيد.


نكته۵- كار را فقط براي رضاي خدا انجام دهيد، نه براي ثواب يا ترس از جهنّم.

 
نكته۶- اگر انسان علاقه اي به غير خدا نداشته باشد، نفس و شيطان زورشان به او نمي رسد.


نكته۷- اگر كسي براي خدا كار كند، چشم دلش باز مي شود.

 
نكته۸ - اگر مواظب دلتان باشيد و غير خدا را در آن راه ندهيد، آنچه را ديگران نمي بينند شما مي بينيد. و آنچه ديگران  نمي شنوند، شما مي شنويد.


نكته۹- هركاري مي كنيد نگوييد: "من كردم"، بگوييد: «لطف خداست». همه را از خدا بدانيد.

 
نكته۱۰- نفس امّاره را مهار كنيد و با آن مخالفت كنيد.

 
نكته۱۱- به سادات احترام بگذاريد، و آنان را در هر مرتبه و منزلتي هستند

 عادت     ...........     عبادت

یک   عمر   نماز طبق  عادت  کردیم

بر هر که  رقیب خود   حسادت کردیم

بی  دغدغه  نعمت  خدا را   خوردیم

شیطان  رجیم  را    عبادت    کردیم

و اما سهمِ من خاری که بخشیدند بر پایم!

بمان همزاد من ای درد! امشب باز تنهایم
چراغ اشک­ هایم را برافروزان که یلدایم


مگر با تیر تو آتش بگیرد قلب اسفندم
وگرنه من چو گنجشکی اسیر برف و سرمایم


به پاییزی مزیّن کن بساط بی ­نشاطم را
که من از مجلسِ ختمِ بهارِ خویش می آیم


در این فصلی که حتی آسمان هم با زمین قهر است
چه چشمی اشک خواهد ریخت بر هُرم عطش­ هایم


چه تقسیم شگفتی! دشت و جنگل سهمِ بعضی ­ها
و اما سهمِ من خاری که بخشیدند بر پایم!


من از چشمان سرخ این جماعت خوانده­ ام این را
که می ­دزدند خون شوق را هم از تمنایم


به شیطان روی کردن بهتر از اینان که می ­رقصند
چنین بی ­شرم بر ویرانه ­های دین و دنیایم
                       

اگر چه مانده در تور شبم، اما یقین دارم
که آخر چون نهنگی در دل امواج فردایم

فرصت پــــرواز   


                                            حـــرفی بزن سکوت دلــــــم را تکان بده

                           فرصت به عشق در دل بی همــزبان بده

                          پر می کشم به وسعتی از بیکــــرانه هاا

                          از این قفس به بـــــــال و پرم آسمان بده

                          ا ز گوشه هـای شرقی چشمـان روشنت

                         اشراقـــم از نهـــــایت یـک کهـــکشان بده

                         گل می دهـم به بوی بهـاری که می رسد

                         بغــض مــــرا به زخــــم شکفتن امــان بده

                         گفتی شبی شکســـته بیـــایـم بـه دیدنت

                         یک شب مــرا بـه خـلوت خـود آشیــان بده

                         اوج بـــلــوغ بــــــاور بـغــض شـکســـتـه را

                         بــر قــــله هــای زخمـــی آتشفــشان بده

                         تا بشکــــفد شکـــــوه شکفتــن بـه بــاورم

                         یک پنـــــجره به سمت نگاهـــت زمــان بده

                         از این هـوای خســـته ی ابـری دلم گـرفت  

                        خـورشـــــید من بیــا و خــودت رانشان بده

 

مـعـلـم نـفـس خــود و شــاگــرد وجــدان خـويـش بـاشـیـم

 

نوحه....ز دل بنـــگر، نـــــور زیبـــــایی، در بیابان پر بلا اکنون

بیا بنگر، خیمه ها در دل، آتشـــی یکسر، در نهان دارند
 ز قـــتل آن سبط پیغــــمبر، غلغـــله در دل، چون خزان دارند
تمــــام این خیمه هـــــا بینا، جمــله نا پیدا، از دوچشم ما
 نظــارت بـــــر صحنــــه ها در دل، همچو یاران با وفـا دارند
همی در بر، زمزمه با خود، غصه و افغان، ناله و شیدا
 شد پاره، قلب پیغمبر، خیمه ها از غم، خون جگر دارند
همی بینند بوی خون آید، صحنه پر گرد و کشتـــه ها پیدا
 به زیــــر ســـمّ ستــوران این، کشته ها، پیکر، بی نشان دارند
گمــــان کـــردی، آسیابی در، نینوا گنـــــدم خـُـردُ بنموده
 ولی جســـم بی سر یاران، لِه شـــده، برگـی چون خزان دارند
چه بر جا مانده از این پیکرهای افتاده در طف سـوزان؟
 بدانـــید اینان جگر گوشِه ی، مصطفی را برخود نشـان دارند
تمام این خـــــیمه ها با هم، ناله و زاری، گفــته ها دارند:
 چـــه جـــا دارد، مـــاندنی بر پـــا، آل احمد غم ها چنان دارند
دگربعد از قتل آن سرور، ماندن ما هم، ننگ ونفرین است
 نباشــــد ماندن جوانمردی، چون که طفلان در دل فغان دارند
چو نـــــور چشمــان پیغمبر، بی سر افتاده، تن جدا مانده
 ببایــــد قــــربانگهــــی سازیم، آتش افروزیم، تا زمــان دارند
وجود خـــــود گـــر بسـوزانیم، می سزد بر آل رسول ما
 بباید مـــــا، آتش دل را، بـــــرمــــــلا سازیم، تا غمان دارند
بود وقـــــت آتش انـــــدر شب، تا نمـــایان سازد دل مارا
 شـــــود شعـــــله، اشـــک و آه ما در دل تاریکی عیان دارند
بسوزد این چوب خیمه تا، ما فروریزیم اندر این صحـرا
 به جز خـــــــاکستـر نماند از ما، که دشمن بر مانشـان دارند
بزن آتش، تا بسوزم من، چون که مولایم خفته اندر خاک
 بَرَد بادی قـــــطره ها از خاکــــستر اشکم را که جــان دارند
کنار آن ســـــرو افتـــــاده، بی ســــر افتـاده، منزلی گیرد
 نمــــاید نالــــــه، کنـــــد شیون تا که مـولایش را نهان دارند
همی باشـــد، بهر طفلان بی پناه شمـعی، در شب تاریک
  فـــــراری گشته، همه ترسان، در بیابان ها، بی کسان دارند
ز دل بنـــگر، نـــــور زیبـــــایی، در بیابان پر بلا اکنون 
 صبــــوری را درس خـــود بنمــــا تا شهیدانی جاودان دارند

بحر طویل - حضرت رقیه

کیستم من دُر دریای کرامت، ثمر نخل امامت، گل گلزار حسینم، دل و دلدار حسینم، همه شب تا به سحر عاشق بیدار حسینم، سر و جان بر کف و پیوسته خریدار حسینم، سپهم اشک و علم ناله و در شام علمدار حسینم، سند اصل اسارت که درخشیده به طومار حسینم، منم آن کودک رزمنده که بین اسرا یار حسینم، منم آن گنج که در دامن ویرانه یگانه دُر شهوار حسینم، به خدا عمه ساداتم و در شام بلا مثل عمو قبله حاجاتم و سر تا به قدم آینه‌ام وجه امام شهدا را.

روز عاشورا که در خیمه پدر از من مظلومه جدا شد، به رخم بوسه زد و اشک فشان رو به سوی معرکه کرب و بلا شد، سر و جان و تن پاکش همه تقدیم خدا شد، به ره دوست فدا شد، حرم الله پر از لشکر دشمن شد و چون طایر بی‌بال پریدم، گلویم تشنه و با پای پیاده به روی خار دویدم، شرر از پیرهنم شعله کشید و ز جگر آه کشیدم که سواری به سویم تاخت و با کعب سنان بر کمرم زد، به زمین خوردم و خواندم ز دل خسته خدا را.

شب شد و عمه مرا برد، سوی خیمه و فردا به سوی کوفه سفر کردم و از کوفه سوی شام بلا آمدم و در وسط ره چه بلاها به سرم آمد و یک شب ز روی ناقه زمین خوردم و زهرا بغلم کرد و سرم بود روی دامن آن بانوی عصمت به دلم شعله آهی که عیان گشت سیاهی و ندانم به چه جرم و چه گناهی به جراحات جگر زخم زبانش نمکم زد، دل شب در بغل حضرت زهرا کتکم زد، پس از آن دست مرا بست و پیاده به سوی قافله آورد، چه بهتر که نگویم غم دروازه شام و کف و خاکستر و سنگ لب‌بام و ستم اهل جفا را.

همه شب خون به دل و موج بلا ساحل ما شد که همین گوشة ویرانه‌سرا منزل ما شد، چه بگویم که چه دیدم، چه کشیدم، همه شب دم به دم از خواب پریدم، پس از آن زخم زبان‌ها که شنیدم، چه شبی بود که در خواب جمال پسر فاطمه دیدم، چو یکی طایر روح از قفس جسم پریدم، به لبش بوسه زدم دور سرش گشتم و از شوق به تن جامه دریدم، دو لبم روی لبش بود که ناگاه در آن نیمه شب از خواب پریدم، زدم آتش ز شرار جگرم قلب تمام اُسرا را.

اشک در دیده و خون در جگر و آه به دل، سوز به جان، ناله به لب، سینه پر از شعله فریاد، زدم داد که عمه پدرم کو؟ بگو آن کس که روی دامن او بود، سرم کو؟ چه شد آن ماه که تابید در این کلبه احزان و کشید از ره احسان به سرم دست نوازش همه از ناله من آه کشیدند و به تن جامه دریدند که ناگه طبقی را که در آن صورت خورشید عیان بود نهادند به پیشم که در آن رأس منیر پدرم بود، همان گمشده قرص قمرم بود، سرشکش به بصر بود و به لب داشت همی ذکر خدا را.

چه فروزان قمری بود، چه فرخنده سری بود رخ از خون جبین رنگ، به پیشانی او جای یکی سنگ، لب خشک و ترک خوردة او بود کبود از اثر چوب به اشک و به پریشانی مویش که نگه کردم و دیدم اثر نیزه و شمشیر به رویش بغلش کردم و با گریه زدم بوسه به رگ‌های گلویش نگهش کردم و دیدم دو لبش در حرکت بود به من گفت عزیز دلم اینقدر به رخ اشک میفشان و مزن شعله ز اشک بصرت بر جگرم، آمده‌‌ام تا که تو را هم ببرم، از پدر این راز شنیدم ز دل سوخته یک «یا ابتا» گفتم و پروازکنان سوی جنان رفتم و دیدم عمو عباس و علی‌اکبرِ فرخنده لقا را.

حال در شام بوَد تربتِ من کعبه حاجات، همه خلق به گرد حرمم گرم مناجات بیایید که اینجاست، پس از تربت زینب حرم عمه سادات، همانا به کنار حرم کوچک من اشک فشانید، به یاد رخ نیلی شده‌ام، روضه بخوانید به جان پدرم دور مزار من مظلومه بگردید و بدانید که با سن کمم مادر غمخوار شمایم، نه در این عالم دنیا که به فردای قیامت به حضور پدرم یار شمایم

در ازای زر و زوری  شکنـنـد پـیـمـان را

این چه رسمیست که در کوفه بنا گردیده

سر  بُرَنـد از تن مهمـان به لب خشکیـده

مُهر این  ننگ که بر صفحـة آنان خـورده

قـلــب آزاده دلـانِ  دو جـهـــان آزُرده

این چه رسمیست که لب تشنه کُشندمهمان را

در ازای زر و زوری  شکنـنـد پـیـمـان را

درب خـانـه به حبیبـان خـدا می بنـدنـد

بر غریبـان و اسیـران بـلا می خـنـدنـد

این چه رسمیست که مهمان بکُشند لب تشنه

بکِشَنـد روی گل فـاطمـه تیـغ و دشنـه

این چه رسمیست که برچیده گل همدردی

مُرده مردی به درون ، زنده شـده نامردی

کیسه دوزان همه بر گِردِ ستم جمع شوند

شمر و بن سعد و یزید بر دلشان شمع شوند

این چه رسمیست که آزرده دلِ فاطمـه را

سایـه افکنـده به طفـلان حرم واهمـه را

بُرده دل از دلِ مـردم به زر و زیـور و زور

شرف و مردی و ایمان شده اند زنده بگور

کوفیان این رسم مهمانی نبود

یوسـف زهـرا که زندانی نبـود

این چه رسمیست که لب تشنه کُشی باب شده

طفل شـش ماهه  قتیـلِ هـوسِ آب شده

این نه در طینت ترساست نه درقوم یهود

بلکـه سـر از تنـة  کوفـه بیـاورده وجـود

ننگ بر اینهمه بی مهری و این سنگدلی

که روا گشتـه از این فرقه به اولاد علی

هیچ، در دشت، بجز زخم شهیدانش نیست

عشق، فهمیدکه جان چیست، دل و جانش نیست
سرخوش آن کس که در این ره سر و سامانش نیست

عشق تو راز بزرگی ست که درکش سخت است
درد من درد و بلایی ست که درمانش نیست

من در آن شهر خموشان و سکونم که کسی
ترسی از خار مغیلان بیابانش نیست

قتل گاه دل او کعبه آزادی اوست
می رود سوی خدا بیم ز میدانش نیست

آن که قربان ره صدق و صفا می باشد
آدمی نیست در این دهر که قربانش نیست

دعوتت بانگ اذانی ست که می خواندمان
کربلای تو نمازی ست که پایانش نیست

نیزه و تیغ و سنان ماند و سواران رفتند
هیچ، در دشت، بجز زخم شهیدانش نیست

اعجاز در قرآن..............شگفتی آيه تطهير

إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا

این آیه دارای 47حرف میباشد .

 تعداد حرفهای اسامی  زیر :

فاطمة 5 
علي 3 
حسن 3 
حسين 4 
علي 3 
محمد 4 
جعفر 4 
موسى4 
علي3 
محمد 4 
علي 3 
حسن 3 
محمد 4 
درمجموع 47 حرف.

هرکس که به یک جرعه خدا را بفروشد                   تردید مکن؛ ما و شما را بفروشد

ای که توئی بر همه سنگ صبور

ای همه جا نام تو رمز عبور          وی نگهت چشمۀ جوشان نور 

درهوس روی تو هر جا کنم             با نگهم رهگذران را مرور
  
در طلبت مست و خرامان به شوق   ملک سلیمان تو گشتم چو مور 

چون ننمودی رخ ماهت عیان     لعل بدخشان شده بی رنگ و نور

خسته ام از این همه فریاد سرد    ای که تو فریاد رس از راه دور

عشق تو و این دل و این ادعا        یک نگه و این من و بزم تنور

روی سیاه من و شرم از حبیب    ای که توئی بر همه سنگ صبور 

مهر پس پرده عیان کن تو روی      ناب ترین زمزم مستی و شور

              ای تو بهار دل هر منتظر               

سبزترین آیه فصل ظهور

مثل هر روزت ، قناری جان !  نمی خوانی  چرا؟

دلخوشم  با نظم ِ  گیسویت  ،  پریشانی چرا ؟!

من که مستم با نسیمی ، عطر افشانی چرا ؟!

آینه در آینه ، امشب کـــه مبهوت تو ام

ماه را آورده ای بر چین پیشانی چرا !؟

گاه می خندی و گاهی اشک در می آوری

آه!... عادت کرده ای من  را  برنجانی چرا ؟

بی  تو  هی  دور  و برم  ساز  مخالف  می زنند

مثل هر روزت ، قناری جان !  نمی خوانی  چرا؟

با وجود سرگرانی های مردم می زنی،

بر بساط عاشقیمان چـوب ارزانی چرا؟

جای هیزم خاطرات کهنه مان را یک به یک

در دل شومینه  میخواهی بسوزانی چرا ؟

آخرش می میرم و یک روز می فهمی کسی،

مثل من عاشق نخواهد شد ، پشیمانی چرا؟!

در کنار  من  ولـــی  همواره  فکر ِ رفتنی

تازه پیشم آمدی ، قدری نمی مانی چرا ؟

خاک کربلا....................ایـن خــاک بــه کـــلّ ارض رُجـحــان  دارد



 

نامش ملکوت روح و جان است این خاک


بـا خون خدا مهر و نشان است این خاک



برّی  که به دریای عطش معروف   است


سرچشمه اشک آسمان است این خاک




چون  آیینه ی کون و مکان است این خاک



هفتـاد  و  دو  لاله  آرمیــــــــــدند   اینجا


زان روست که تربت جنان است این خاک



دادنــد   به  پــاکی  لقــبش   از آن   رو


سرلوحه کام طفل جان است این خـاک



بینا شده  با سرمه ی تربت  این   چشم


برتر ز خیـال و از گمان است  این  خـاک



درهـای بهشت بی جوازش بسته است


الحق  که  فراتر از بیان است  این خـاک

در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند

ای عطــر گــل یاس! دلـم را دریاب!

ای منبع احساس دلم را دریاب
من تشنه یک قطره محبت هستم

یا حضـرت عباس! دلم را دریاب

********************************************

 

امــام عـشـق را مــاه مـنـیری
وفــاداران عـالــم را امـــیــــری
دو دستت گرچه افتادند بر خاک

به خاک افتادگان را دست گیری

*********************************************

امــام عـشـق را مــاه مـنـیری
وفــاداران عـالــم را امـــیــــری
دو دستت گرچه افتادند بر خاک

به خاک افتادگان را دست گیری

*********************************************

در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند

در دل هر عاشقی عباس ماوا می کند

هر کسی خواهد رود در مکتب عشق حسین

ثبت نامش را فقط عباس امضا می کند

************************************************

ای ماه بنی هاشم خورشید لقا عباس

ای نور دل حیدر شمع شهدا عباس

از درد و غم ایام من رو به تو اوردم

دست من مسکین گیر از بهر خدا عباس

**************************************

تاریخ زمین پر از غم و احساس است
در راه بشر وسوسه ای خنّاس است
« اما به خدا هنوز من معتقدم »
آب است که سخت تشنه ی عباس است

********************