مارا تو میشناسی:شعری از مقام معظم رهبری

اگر ما با علی باشیم در دنیا علی با ماست
نه تنها اندر این دنیا که در عقبا علی با ماست
علی با حق و حق با او گواهم پنح دم یا هو
به ابجد سیر کن تا بنگری معنا، علی با ماست
مسیح از مرتضی پرسید راه آسما نها را
بکو بر پیروان مکتب عیسی علی با ماست
ز لطفش نامه ء اعمال شیعه می شود اصلاح
علی پرونده ها را می کند امضا، علی با ماست
خروشان موج در پیش و از طوفان چه می ترسی
بگو یک یا علی و بگذر از دریا علی با ماست
تعال الله ولایت بر سر ما سایه گسترده
تو بنشین مدعی در سایه ی طوبا علی با ماست
شهیدان بر در ودیوار این کاشانه بنوشتند
قسم بر همت مردانه ی زهرا علی با ماست
دل اهل ولا را گر هزاران بار بشکافی
در او بینی نوشته با خط خوانا علی با ماست
به شیطان بزرگ و کوچک دوران بگو ما را
هراسی نیست از تهدید آمریکا علی با ماست
به کعبه زاده شد تا قبله دلها شود حیدر
قسم بر احترام مسجد الاقصی علی با ماست
دعای اعتکاف مادرش شد مستجاب آن شب
شنید از هاتف غیبی، مکن پروا علی با ماست
شب معراج طاها مرتضی را در فلک می جست
ندا آمد حبیب ما بیا بالا علی با ماست
گل خوش رنگ و بوی من حسین است
بهشت آرزوی من حسین است
مزن دم پیش من از لاله رویان
که یار لاله روی من حسین است
من آن مداح مست سینه چاکم
که ممدوح نکوی من حسین است
همه در گفتگوی این و آنند
ولیکن گفتگوی من حسین است
سخن بی پرده می گویم زمستی
می و جام و سبوی من حسین است
چو مرغ حق که از حق میزند دم
طنین های و هوی من حسین است
از آن بر تربتش سایم جبین را
که عز و آبروی من حسین است
الا مسافر دنیا بیا که منتظریم
یگانه یوسف زهرا بیا که منتظریم
بهار بی تو صفایی ندارد آقاجان
بیا بهار دل ما بیا که منتظریم
تنزلی به دلم کن محول الاحوال
طلوع روشن فردا بیا که منتظریم
دوباره سال جدید و دوباره دل تنگی
دوباره ناله ی " آقا بیا که منتظریم"
توراکه برده ایم از یاد خود ببخش آقا
امیر بی کسی و تنها بیا که منتظریم
ز حال روز خراب دلم خبر داری
بیا جناب مسیحا بیا که منتظریم
دوباره ندبه و شوق فرج "بنفسی أنت..."
به رسم عشق و تمنا بیا که منتظریم
غریبی و همه اینجا غریبه اند با تو
امام غصه و غم ها بیا که منتظریم
چقدر سال گذشته تو را قسم دادم
تورا به "ام ابیها" بیا که منتظریم
ظهور کن گل نرگس چرا که می آید
صدای ناله ی زهرا(س) " بیا که منتظریم"
شنیده ایم که سراسیمه میرسی هرجا...
به نام نامی سقا بیا که منتظریم
بیا که سال نوأم غصه ی تو را دارد
بیا که همره تو کربلا صفا دارد
من مهدیم، در دست تیغ انتقامم
مادر به قبر مخفیت بادا سلامم
این قلب مجروحم کباب از غربت تو
باریده اشکم قرن ها بر تربت تو
شب تا سحرها سوختم از سوز داغت
بودم چراغ قبر بی شمع و چراغت
عمری برایت گریه همچون ابر کردم
هم سوختم هم ساختم هم صبر کردم
دیروز رو گرداند امّت یکسر از تو
امروز باشد مهدی ات تنهاتر از تو
مادر دلم خون است از بندم رها کن
دستی برآور بر ظهور من دعا کن
یا با ظهورم انتقامت را بگیرم
یا در کنار قبر پنهانت بمیرم
مادر شنیدم بارها قاتل تو را کشت
ای یار تنهای علی آخر چر اکشت
مادر شنیدم بارها از پا فتادی
دیدی علی تنها بود باز ایستادی
مادر مپنداری من از تو دور بودم
آن روز در صلب حسینت نور بودم
آوای مهدی مهدیت آمد به گوشم
برخاست در صلب حسین از دل خروشم
نفرین بر آن قوم خدانشناس کردم
درد تو را در قلب خود احساس کردم
ای کاش بودم تا علی را یار بودم
جای تو من بین در و دیوار بودم
آنان که پای خطبه ات ساکت نشستند
ای کاش دست قاتلت را می شکستند
کی می شود بردارم از جانت محن را
از خاک بیرون آورم باز آن دو تن را
در حلقۀ زنجیرشان محکم ببندم
فریاد یا اُمّا رسد از بند بندم
دریا کنم از خون دل چشم ترم را
پرسم چرا کشتید آخر مادرم را؟
گیرم امیرالمؤمنین را دست بستید
بازوی زهرا را چرا آخر شکستید؟
اجر ذوی القربای پیغمبر کتک بود؟
یا پاسخ حق نمک غصب فدک بود؟
مادر به اشک چشم های دوستانم
داد تو زین بیدادگرها می ستانم
من بهترین یار وفادار تو هستم
روز ظهورم هم عزادار تو هستم
شمشیر خونریزم بود مدیون محسن
نقش است بر آن انتقام خون محسن
ای قبر پنهانت زیارتگاه مهدی
خورشید قرآن، اختر دین، ماه مهدی
تو عالمی را اشک و سوز و شور دادی
با روی سیلی خوردۀ خود نور دادی
رقـیّـه اِی سـه سـاله قهرمان شام کین پرور
به شبها آسمان سَقفت بَرایت خاکِ غم بستر
تـو در هـجـر پـدر نالان شدی دائم بنالیدی
محالست این؛چو تو غم پروری آرَد جهان دیگر
پدر را روز و شب از عمّه ات زینب تو پرسیدی
ولی یک نیمه شب آمـد سُراغت سِبْطِ پیغمبر
گرفتی در بغل آنگه تـو زینب را خبر کردی
که اِی عمّه تماشا کن تو عشق من به این سرور
زمانی او مـرا عَـمـّه مـیـان بـازوانش داشت
ولی امشب گرفتم من پدر را عمّه جان دَر بَر
سپس برآن سر بی پیکر و بی جسم و نورانی
خطاب اینگونه کردی:یاحُسین ای من تُرا دختر
کجا بودی؟ چرا بَر دیدنم دیر آمـدی ؟ بابا
دو چشم من در این ویرانه بوده صُبح و شَب بَر دَر
شماتتها شنیدم من پـدر در ایـن خراب آباد
از آن رو بوده یکسر دیدگانم پُر زِ اَشکِ تَر
جوانی از کفم رفت و ندیدم زان دل سیری
جوان نادیده من رفتم سراغ عالم پیری
حکایت ها شنیدیم و بلاهایی به خود دیدیم
عجایب روزها رفتند و حاصل شد چه تقدیری
دلم چون لاله ای بود و بلاها یک به یک آمد
تحمل کرده ام داغ و مصیبت های زنجیری
نگار آمد دل ما برد و محنت ها و غم ها داد
دل غمدیده محنت کش ما را چه تقصیری؟
سخن های تو ای دانای عالم بر همه دانش
ندارد بر من بی دانش دیوانه تاثیری
دلم سرباز جنگِ روزگاران بود و فتحش کرد !
عجب جنگی!چه سربازی!چه دشمن ها!چه تسخیری!
قفس تنگ است و مرغ شب حقارت های خود دارد
مرا زندان تر از اینجا و بیش از این چه تحقیری؟
ای خدا ، ما از شر و شور جهان آسوده ایم مرغ طوفـانـیـم و ازبـا د خـزان آسـوده ایـم
باغبانی می کنیـم و زحمت گل می کـشـیـم از کتا ب ودرس و روز امتحـان آسوده ایـم
عدّه ای پیدا و پنهان حرص د نیـا می زننـد ما، بجامی آب و با یک لقمه نان آسوده ایـم
بهر یک جو معرفت نیم جهان را گـشته ایم چون نشدحاصل ازآن نام و نشان آسوده ایـم
عشـرت د نیـا به ما ل و ثـروت انبـوه نیست ما بـه لـطف د لـبــری آرام جا ن آسوده ایـم
عمر هرنیک وبدی روزی بـه آخـرمی رسد زان سـبب ا ز گردش دور زمان آسوده ایـم
سبزه وگل درهوای بوستان حالـی خوشست لیک ما ، با وصف یـا ر مهربان آسوده ایـم
گاهی ازالطاف یـا را ن هتک حرمت گشته ایم دیگر از پـنـدار هـر پیـر وجوان آسوده ایـم
ای خدا،چون داورمیـدان هـستی جزتونیست ما زهــرانـد یـشـۀ نـا بـخـردا ن آسوده ایـم
چون گل گلزار صادق پرده از رخ برگرفت
عالم از نور جمالش جلوه ى دیگر گرفت
آفتاب صبح صادق آنکه از صبح ازل
روشنى خورشید از آن ماه بلند اختر گرفت
در مکنون پرورش چون یافت در مهد صدف
شد حمیده خو چو خو، در دامن مادر گرفت
موسى کاظم امام هفتمین نور خدا
آنکه نور عارضش آفاق سرتاسر گرفت
آنکه روشن از جمالش گشت آیات خدا
وانکه رونق از کمالش شرع پیغمبر گرفت
هم ادب رونق از آن گنجینه آداب یافت
هم سخن زیور از آن کلک سخن گستر گرفت
شد رها از بند محنت آنکه از صدق و صفا
دامن باب الحوائج موسى جعفر گرفت
از در باب الحوائج روى حاجت بر متاب
زانکه فیضش چشمه از سر چشمه ى داور گرفت
در صف محشر شفاعت یافت آنکو چون رسا
دامن موسى بن جعفر در صف محشر گرفت
در سكوتي لبالب از فرياد، گوشه چشمي به آسمان دارد
يك بغل بغض و تاول و تركش، یک بغل زخم بی كران دارد
سرفه هايش پر از جراحت ها است، از لبش قطره قطره خون مي ريخت
چفيه ي خاك خورده اش حالا، نقشي از باغ ارغوان دارد
بين سينه بلال مجروحش، غربت و داغ را اذان مي گفت
باز هم روي شاخه ي لبهاش، مرغ اندوه آشيان دارد
حجم بغضي كه در گلو دارد، كربلا كربلا مصيبت داشت
ياد شبهاي حمله مي افتاد، روضه اش طعم شوكران دارد
السلام عليك يا باران، السلام عليك يا عطشان
به فداي لبان خشكي كه زخم از داغ خیزران دارد
ياسها بين شعله ها پر پر، خيمه مي سوخت يا همان سنگر
ماند يك مشت خاك و خاكستر، باغ گل صحنه اي خزان دارد
قمقمه، مشك بچه هاي جنگ، تير باران شد از نفس افتاد
چشم عباسهاي لب تشنه، موج درياي خون فشان دارد
آتش تير و بمب و خمپاره، هر طرف سنگ و نيزه و شمشير
قتلگاه فرشته ها اينجا، ماجرا با سر و سنان دارد
تانك ها، اسب هاي فولادي، خاك كردند خاطراتم را
آه تنها پلاك و انگشتر، يادي از نسل بي نشان دارد
اين همه زينب به جا مانده، بغض كردند و خون دل خوردند
گريه ي مادر شهيدي كه، چشم بر تكه استخوان دارد
ناگهان روضه در گلو خشكيد، گوشه چشمي به آسمان دارد
يك بغل بغض و تاول و تركش، یک بغل زخم بی کران دارد
آتش عشق تو تا شعله زد اندر دل ما
داد بر باد فنا يكسره آب و گل ما
تا كه از ما بنهفتى رخ خود را شاها
چون شب هجر شده تار و سيه محفل ما
مشكلى نيست محبان تو را جز غم هجر
عمر بگذشت و نشد حل بجهان مشكل ما
تا كه شد كشتى ما غرقه درياى فراق
بر سر كوى وصال تو بود ساحل ما
باميدى كه ببينيم رخ دوست دمى
ساربان تند مران بهر خدا محمل ما
گر بما گوشه چشمى فكند از ره لطف
بشود خيل سلاطين جهان سائل ما
حجة ابن الحسن اى خسرو خوبان جهان
دارم اميد شود لطف خدا شامل ما
چهره بگشائى و آئى ز پس پرده برون
نور گيرد ز طفيل رخ تو منزل ما
روز پاداش كه پرسند زاعمال عباد
نيست جز مهر رخت چيز دگر حاصل ما
افسوس که عمری پی اغیار دویدیم
از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم
سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم
جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
بس سعی نمودیم که بینیم رخ دوست
جانها به لب آمد رخ دلدار ندیدیم
ما تشنه لب اندر لب دریا متحیر
آبی به جز از خون دل خود نچشیدیم
ای بسته به زنجیر تو دلهای محبان
رحمی که در این بادیه بس رنج کشیدیم
رخسار تو در پرده نهان است و عیان است
چندان که شب و روز به یاد تو نشستیم
از شام فراقت چه سحرگه ندمیدیم
تا رشته طاعت به تو پیوست نمودیم
هر رشته که به غیر ببستیم بریدیم
شاها به تولای تو در مهد غنودیم
بر یاد لب لعل تو ما شیر مکیدیم
ای حجت حق پرده ز رخسار بر افکن
کز هجر تو ما پیرهن صبر دریدیم
ما چشم به راهیم به هر شام و سحرگاه
در راه تو از غیر خیال تو رهیدیم
ای دست خدا دست برآور که ز دشمن
بس ظلم بدیدیم و بسی طعنه شنیدیم
شمشیر کجت راست کند قامت دین را
هم قامت ما را که ز هجر تو خمیدیم
شاها ز فقیران درت روی مگردان
بر درگهت افتاده به صد گونه امیدیم
تبسّمت مگــر ای گُــــل چــــگونه دادرســـی است
دلا ، بکـــوش بـــه دیـــدار یـــار خـــود برســـی
هـــزار ماتــــم و حســـرت تو را اگر نـرسی است
این زمین کربلاست تیرباران بلاست
بوی خون می آید و کشته شه در قتلگاست
جان زینب ای خدا بر زمین افتاده است از سر زین سرنگون، شاه دین افتاده است
غلغله زین غصه درعالمین افتاده است رشک فردوس برین، مقتل خون خداست
چشمه خون ازتنش، ای خدا جاری بود کارمن با یاد او، بعد ازاین زاری بود
خیمه ها در سوگ او، درعزاداری بود پرفضای خیمه ازنغمه واغربتاست
در یم خون خفته است، پادشاه بی سپاه غمگنانه خواهرش، برتنش غرق نگاه
زاده زهراشده تشنه کشته بی گناه نورچشم مصطفی کشته تیغ جفاست
یک طرف راسش به نی، پیش روی زینب است / یک طرف خیمه گهش جمله درتاب وتب است
روز زینب بعد ازاین، ازغم مولا شب است بی برادر، بی پناه ،همسفر با اشقیاست
یک طرف اهل حرم، سینه کوبان، موکنان جمله استاده درِ خیمه ها بر سر زنان
کودکانی تشنه لب ،نیمه جان، غرق فغان در حرم از هجر او محشر کبرا به پاست
از حرم برآسمان، می رسد بانگ عزا تشنگان خسته جان، جمله درآه ونوا
کوفیان شادمان ،غرقه خنده به ما ناله لب تشنگان از زمین تا برسماست
دم به دم درشیونند، کودکانی بی پناه درخیامی سوخته ،جان به لب، غرقاب آه
برسر نیزه سری رفته، همچون قرص ماه دیده گریان روی نی، زاده خیرالنساست
من چه سان باور کنم، این بود سالار من؟ یا سرنیزه بود با حسین دیدارمن؟
اوفتاد از قتل او بس گره درکارمن هم سفر با کوفیان دختر شیر خداست
ــــــــــ
ای غنچة بهاری ـ ای یاس گاهواره
برآسما ن رویت ـ اشکت ستاره
از بهر آب رفته ـ عموی تو دوباره
تا زنده باز گردد ای اصغرم دعاکن
کمتر مرا صدا کن
ای کاشکی علی جان ـ درد تو را دوا بود
بهر لبان خشکت ـ آبی به خیمه ها بود
ای کاشکی به قلب ـ این کوفیان وفا بود
ای کودکم نگاه این سوز و آه ما کن
کمتر مرا صدا کن
در خیمه های زهرا ـ آبی نمانده دیگر
در سینه های ما نیست ـ جز غصة مکرر
برلب رسیده جانها ـ بر جان رسیده آذر
کمتر به شیون خود غوغا به خیمه هاکن
کمتر مرا صدا کن
هر سوی این گلستان ـ گلهای تشنه دارم
مثل عزیز زهرا ـ من از تو شرمسارم
با اشک و گریه هایت ـ غمگین و اشکبارم
کم گریه کن عزیزم دل را ز غم رها کن
کمتر مرا صدا کن
ای وای بر دل تو ـ سقا اگر نیاید
بر این شب عزیزان ـ نور سحر نیاید
حاجات تشنه کامان ـ این لحظه بر نیاید
یک لحظه خود نظر بر بابای تشنه ها کن
کمتر مرا صدا کن
کم گریه کن علی جان ـ ای طفل ناز دانه
کمتر بگیر از آب ـ نزد پدر بهانه
شوق پریدنت هست ـ در دل از آشیانه
تا اشک من ببینی چشمان خسته وا کن
کمتر مرا صدا کن
یکدم بخواب اصغر ـ ای تشنه لا ئی لائی
تو خیمه را عزیزی ـ تو یاس کر بلائی
باب الحوائجی و مشکل تو می گشائی
حا جات دردمندان امشب بیا روا کن
کمتر مرا صدا کن
بردند به غارت کفن و پیرهنم را
انگشتر و انگشت تن یاسمنم را
بر اهل خیامم همه آتش زده بودند
میسوخت و میدید زمین سوختنم را
بالای تله زینبیه خواهر من بود
میدید چه سان لحظه پر پر شدنم را
من غیرت عشقم که بیابان کفنم شد
بردند غریبانه زکف تا کفنم را
مظلوم ترین تشنه لب کشته منم من
از آب بپرسید نوای سخنم را
من پاک ترین غیرت عشقم که ببنید
در جاری احساس هویدا شدنم را
من امر به معروف کنم با عطش خویش
از عشق بجویید طنین سخنم را
پر می کشد پروانه ای زخمی به سویت
گهواره ای جان می دهد در آرزویت
باید به دست تیرهای تشنه یک روز
باغ گل سرخی بروید از گلویت
با مشتی از گل های پرپر آسمان هم
سرمست باشد روز و شب از سُکر ِ بویت
هفتاد و دو خورشید می آیند آرام
دنبال نور ِ چشم های چاره جویت
در قلب ِ این منظومه ی آشفته باید
کوچک ترین سیاره باشد ماه ِ رویت
از کهکشان راه شیری تا لب خاک
لبریز گردند استکان ها با سبویت
حتما خدا در خلقتش یک روز معصوم
دل های عاشق را گره می زد به مویت
هر روز می گردند مادر های بی خواب
گهواره های درد را در جستجویت
تا پیشکش کنم بجز این سر نداشتم
رویم سیاه! تحفهی بهتر نداشتم
در بین عاشقان تو شرمندهام حسین!
حتی تنی سفید و معطر نداشتم
هر چند ماه میشود اینجا فدای تو
بگذار جُون جان بدهد پیش پای تو
خونم سیاه نیست، ببین سرخ شد زمین
بر روی خاک شاخه گلی شد برای تو
من بندهات... نه! عاشقِ در بند گیسویت
قبلا دو بار کشته مرا چشم و ابرویت
در خواب دیده جُون تو را بارها ولی
درخواب هم ندیده سرش را به زانویت
تنها نه من،... به پای همه بند میزنی
در پاسخ سلام که لبخند میزنی
با من صمیمی است همه حرفهای تو
گویی که با برادر و فرزند میزنی
خوشبخت من که همدم و هم صحبتت شدم
اول سیاه پوش درِ هیئتت شدم
بی ارزشم اگر که رهایت کنم حسین!
اکنون که یار تشنگی و غربتت شدم
تنها کنار توست که حس میکنم منم
بنگر فقط به عشق تو شمشیر میزنم
با تو نشستهام که چو کوه ایستادهام
نور تو دیدهام که چنین گرم و روشنم
«حبُّ الحسین» کرده مرا مست مست مست
ای وای اگر که تیغ بیفتد به دست مست
خود را چو جام میشکند تا که نشکند
با چشمهای ساقی اگر عهد بسته مست
عشق من و تو زادهی زهرا ! شنیدنی است
با یک کلاف هم شده یوسف خریدنی است
پیش تو ایستادم و خواندم به زیر لب:
خال سیاه بر رخ زیبا چه دیدنی است!
هوش از سر بنی اسد امشب پریده است
یک قطره عطر سیب به خونم چکیده است
جای تعجب است درخشیدنم مگر؟
دستی حسین بر سر و رویم کشیده است
خورشید خون می خورد و ما خاموش بودیم
گویی ز جام جاهلی مدهوش بودیم
آسوده خاطر در بیابان صبر کردیم
با دست خود سالار دین را قبر کردیم
حالا جهالت کوفیان را می گدازد
دست خدا نوباوگان را می نوازد
فکر حسین ابن علی ذکر خدا بود
کی دست حق از آستین او جدا بود
آن دم حسین ابن علی یک آرزو کرد
وقتی که دست حرمله تیری فرو کرد
هیهات منا الذله را افسوس می خورد
کان نوگل شش ماهه اش نشکفته پژمرد
اینک شفای جان ما پیراهن اوست
دست تمام عاشقان بر دامن اوست
نام حسین ابن علی یعنی لیاقت
یعنی شکیبایی ، جوانمردی، صداقت
در ظهر خون خورشید عاشورا دوتا شد
قرآن ناطق بر سر آن نیزه ها شد
امشب حدیث تشنگان آسان بگویم
از آن ستم بر ناجی قرآن بگویم
مولای من مولای من مولای من کو؟
یاد حدیث ذکر هل من ناصرا کو؟
او کوکب هادی نه و او آفتاب است
او خود بشیر و ناشر حرف کتاب است
خود قاضی رحم آور روز حساب است
او از شمار بندگان ناب ناب است
او ناجی قرآن و هم معنای آن بود
هم حرف حق هم درعمل دریای آن بود
نام حسین ابن علی آب حیات است
شرمنده از روی بشر آب فرات است
آبی که با لبهای مولا قهر کرده
جاری شد از خویش و سرازیر از حرم شد
دل را به دریا داد و سلطان کرم شد
از تشنگی زخمِ عمیقی بر جگر داشت
آهسته آهسته قدم از خیمه برداشت
آمد ولی با چشم خون، نزدیک دریا
دریا ندیدم تا کنون نزدیک دریا
آب از سرِ جایِ خودش ناگاه برخاست
تعظیم کرد و گریه کرد و معذرت خواست
گفت: «السلام ای پاکیات در تار و پودم
من سالهای سال مشتاق تو بودم»
«من مَهر زهرایم به مُهر مرتضایم
یا در مدینه یا نجف یا کربلایم»
«آبم، از این بهتر نمیآید ز دستم
از صبح تا حالا پریشانِ تو هستم»
«میلرزد از باران چشمت دست و پایم
ای کاش بگذارند همراهت بیایم»
٭٭٭
زانو زد و ... لبخند زد، فرمود: «برخیز
قدری از این دلشوره را در مشک من ریز»
«پَرپَر نزن، پَرپَر نشو، برخیز و پَر شو
برخیز و با بابالحوائج همسفر شو»
ما خاندانِ فاطمه ذاتاً کریمیم
اولاد بسم الله الرحمان الرحیمیم
برخاستند و تا خدا پرواز کردند
«درهای سبزِ آسمان را باز کردند»
حالا هر آنچه از آسمان باران میآید
دستِ ابوالفضل است از بالای گنبد
بی قرار روی بابایم عمو
------------
بهر جانبازی مهیّایم عمو
------------
سیزده ساله منم در کربلا
نوجوان و یادگار مجتبی
ای عمو اذن شهادت ده مرا
عاشق آن یار یکتایم عمو
------------
ای عزیز جان خیرُالمرسلین
سر به زیر افکنده ای ای ماه دین
با دل افسرده اشکم را ببین
عشق می سوزد سراپایم عمو
-----------
ای عمو تو جای بابایم حسن
می زدی صد بوسه بر رخسار
من
قامتم زیبا شده با این کفن
سِیر کن دیگر تماشایم عمو
------------
ای عمو در راه تو سر می دهم
جان خود در راه داور می دهم
زیر سُمّ اسب ، پیکر می دهم
لحظه ای دیگر به صحرایم عمو
----------
ای عمو ای کاش صد جان داشتم
یا که صدها تیغ بُرّان داشتم
کاش از تو اذن میدان داشتم
تا ببینی شور هِیجایم عمو
-----------
تشنه ام من تشنۀ جام حضور
راهی ام من راهی گلزار نور
می کنم از جان تو هر فتنه دور
رو به سوی خیل اعدایم عمو
-----------
ای عمو از عاشقان جا مانده ام
وادریغا من به دنیا مانده ام
اکبرت رفته من اما مانده ام
کاروان رفته است و تنهایم عمو
----------
جان و سر قربان کنم در راه تو
سر نهم بر لاله گون درگاه تو
کعبۀ من گشته روی ماه تو
هم پدر هستی و مولایم عمو
خواهر حلالم کن عازم به میدانم
ــــــــــــــــــ
دلتنگ دیدار خیل شهیدانم
ــــــــــــــــــ
خواهر تو در هرجا همسنگرم بودی
هم خواهرم بودی ، هم مادرم بودی
هم مونسم بودی ، هم یاورم بودی
خواهر به خون بینی اینجا تو غلطانم
ــــــــــــــــــ
خواهر تنم گردد درخاک وخون ، غلطان
در قتلگه افتد این پیکرم عریان
بر روی نی گردم من قاری قرآن
من معنی سرخ آیات رحمانم
ــــــــــــــــــ
ای خواهرم دیگر روز جدایی شد
این لحظة سخت دردآشنایی شد
از غربتم دیگر وقت رهایی شد
من راهی باغ دیدار جانانم
ــــــــــــــــــ
خواهر تو خود دیدی رنج وبلا دیدم
هم لاله ها پرپر هم کشته ها دیدم
بر خاک این صحرا دست جدا دیدم
لب تشنه جان داده شش ماهه عطشانم
ــــــــــــــــــ
باکا م خشکیده باید دهم سر را
با خون کنم برپا آیین داور را
باید کنم احیا دین پیمبر را
گردم شهید آری با کام عطشانم
ــــــــــــــــــ
دیدار جانانه شد آرزوی من
من عاشق حق ، او مشتاق روی من
دشت منا گشته این خاک کوی من
این روز عاشورا شد عید قربانم
ــــــــــــــــــ
خواهر به جای من خود یار طفلان باش
همصحبت و مونس بهر یتیمان باش
ماه دل افروز شا م غریبان باش
من بر فراز نی همراه طفلانم
ــــــــــــــــــ
خواهر پذیرا شو از من سلامم را
کن منتشر هرجا خونین پیامم را
جاوید کن در این عالم قیامم را
آیات قرآن را بر نیزه می خوانم
ــــــــــــــــــ
خواهر تو بعد از من پیک شهیدانی
تو حنجر سرخ یاران قرآنی
من باشما هستم تنها نمی مانی
در هر کجا خواهر من با یتیمانم
آه و واویلا در کرب و بلا سربریدند از عزیزانِ خدا
......
غرقِ خون جسمِ عزیزان کردند
پایمالِ سُمِ اسبان کردند
ستم و ظلمِ فراوان کردند
ننمودند دمی شرم و حیا
......
کودکی تشنه و نالان مانده
خواهری با دلِ سوزان مانده
کاروان با غمِ یاران مانده
همه بی یار و معین در صحرا
......
دستِ عباس زِ پیکر افتاد
بر زمین جسمِ مطهر افتاد
شعله بر قلبِ برادر افتاد
خم شده قدِّ عزیز مصطفی
......
پُر زِ خون جسمِ علی اکبر شد
گلِ گلزارِ حسن پرپر شد
پاره حلقومِ علـی اصغر شد
خونِ او کرده معطّر همه جا
......
بی کفن پیکرِ پاکِ شهدا
مانده خونین به بیابانِ بلا
بر سرِ نِِی سرِ یارانِ خدا
منهدم گردید ارکانِ هدی
......
تازیانه به یتیمان زده اند
شعله بر خیمه ی طفلان زده اند
آتشی بر دلِ سوزان زده اند
در حرم ناله و غوغا برپا
......
لاله ها تشنه کنـارِ دریـا
کودکان خسته زِ مرگِ بابا
محشری گشته بپا یا زهـرا
کن نظر بر حرمِ آلِ عبا
......
کاروان ماند و غمی جانفرسا
کودکی خسته زِ داغِ بابا
دل پریشان حرمِ خون خدا
می رسد ناله به عرشِ اعلی
......
بازهم غصه به دلها شده است
غنچه ی گریه شکوفا شده است
دلغمین حضرتِ زهرا شده است
در تزلزل شد همه ارض و سما
• بی تو دارم بار غم منزل به منزل می کشم
می کشم اما چه قدر این بار مشکل می کشم
ناله ها در پیش روی و لاله ها در پشت سر
این سفر تو رفته ای من ناقه از گل می کشم
مشک خشکی ماند برجا، روی دست آب ها
من به جایت مشک را حالا به ساحل می کشم
ماه باید ماه باشد مثل عباس آن که من
در غزلها صورتش را ماه کامل می کشم
ماه من در کاسه ی شعرم عسل می ریخته
بیت بیتی من از آن شیرین شمایل می کشم
ظهر جوشانی پدید آوردم از اشک و عطش
روی کاغذ دجله و آتش مقابل می کشم
تیغ آمد قطع شد دست من از دامان او
آه ها از دست آن میر قبایل می کشم
ساقی از دستان تو افتاد مشک و من هنوز
چشم طفلان را به دستان تو مایل می کشم
بچه هایی تشنه خاک آلوده اما ماه ماه
من عموماً بچه ها را ناز و خوشگل می کشم
کاروانی زخم در این شعر راه افتاده است
مقصد این کاروان را شام باطل می کشم
من نبودم کاروان بی ساربانش رفته بود
من فقط خاکستر یک کاروان دل می کشم
هر که هرچه می کشد از دست چشمش می کشد
من که هر چه می کشم از دست این دل می کشم
شده ام عاشق تو ، تا ز خدا بنویسم
من مسلمان شده ام ، تا که تو را بنویسم
تا زمین رمزگشایی کند از عاشورا
باید ای سرخ ! معمای تو را بنویسم
عقل سرخی تو و فهمیدن تو آسان نیست
مددی ، تا ز تو ای خون خدا ! بنویسم
داستان تو و جانبازی یارانت را
باید ای آینه ! بی چون و چرا بنویسم
کربلا سرخ ، خدا سرخ ، حقیقت سرخ است
سرخی خون تو را ، زرد چرا بنویسم ؟
کربلا در عطش بوسه به لب هایت سوخت
پس چرا در طلب آب تو را بنویسم ؟
زیر شمشیر غمش ، رقص کنان رفتی تو
شرم من باد به جز این ، ز شما بنویسم
« لا اری الموت ... » ، و این نیست به جز پیروزی
دست من باد قلم ، گر که خطا بنویسم
باز هم دیر رسیدم به قیام ات ، ای مرد !
سهم من ؟ آه ... ! که این مرثیه را بنویسم
ولادت
هفتمین اختر تابناک امامت و ولایت حضرت امام موسی کاظم(ع)
را تبریک عرض می نمایم .
وقتی که دین را یاوری می کرد خورشید
از خالق ِ خود دلبری می کرد خورشید
باید وصیت نامه از خون می نوشت و
اندیشه ها را رهبری می کرد خورشید
وقتی که از عزم ِپریدن حرف می زد
پرواز را روشنگری می کرد خورشید
ظلم وفساد وکفر را می دید ومی سوخت
باید قیام دیگری می کرد خورشید
امر ِبه معروف خدا بر شانه اش بود
نهی از قبول ِ سامری می کرد خورشید
با نام ِ اسلام ، از ستم لبریز بودند
دین را از این ظلمت بری می کرد خورشید
می کَند از جا قلعه ی عصیان گری را
در خیبر ِ خون ،حیدری می کرد خورشید
همبال ِ هفتاد و دو عاشق ،پر گشود و
در کهکشان ها شهپری می کرد خورشید
سر ، از تن ِ قرآن جدا کردند اما
بر نیزه ی ِ خون دلبری می کرد خورشید
ای که خواهانی تو وصل و عشق یار
گویمت گر که می جویی تو آن شیدا و زار
راه و رسم عاشقی را مکتبی باشد دگر
جلوه های دل سپردن را در این مکتب نگر
گر بود آثار شیدایی در این مکتب جلی
آموزگار مکتب اش باشد حسین بن علی(ع)
از برای عشق دلبر او نه تنها دل دهد
بلکه جان و مال و سر را در همین ره می نهد
همرهش اولاد و یاران اش در این راه خطیر
جان فشانی می کنند همچو شیرانی دلیر
رأس هاشان روی نی از تن جدا
جسم هاشان قطعه قطعه بی کفن باشد ز جور اشقیاء
شیرخواره یا کهنسال و جوانش رانباشد هیچ فرق
جملگی در بحر عشق یار خود فانی و غرق
همچو پروانه به دور شمع تابان حسین(ع)
تا بسوزاند جانشان را شمع سوزان حسین(ع)
همچو عباس اش کجا بینی علمداری دگر؟
آب باشد از وفایش تا ابد افکنده سر
یا کجا رزمنده ای چون اصغرش حاضر بود؟
از برای یاری ارباب خود با حنجرش ناصر بود
یا که چون زینب(س) که باشد خطبه خوان؟
تا که با افشاگری رسوا کند او دشمنان
یا که باشد چون خودش در لحظه های واپسین!
گرم صحبت با حبیب اش زیر تیغ آن لعین
سر جدا شد از تنش اما نشد غافل ز یار
روی نی هم ذکر او گفت عاشقانه آشکار
آنقدر گفت این میان کوچه ها یا مجلس بزم عدو
دشمنش با خیزران زد بر لب و دندان او
از تمام هست خود در ره وصل حبیبش او گذشت
تا به آخر لحظه ای از یاد او فارغ نگشت
در مصیبت های او چشم گیتی خون گریست
یک نفر در کل عالم این چنین جانانه نیست
تا کنون هم داغ او باشد به قلب عاشقان
آنان که کوه را به طمع جابجا کنند
آیا بود که یک سر سوزن حیا کنند
دریاچۀ ارومیه را خشک کرده اند
بنگر که با منابع ملی چها کنند
زاینده رود و کرخه و کارون، تشنه اند
بر ماهیان و آبزیانش جفا کنند
هی می برند از دل جنگل درخت را
تا با زغالش آتش منقل به پا کنند
مرداب و باتلاق شود خشک تا مگر
ویلا و کارخانه به جایش بنا کنند
بلعیده اند جنگل و صحرا و رود را
شد وقت آن که کوه به زیر کلاه کنند
از کوه می کشند دل و روده اش برون
تا سنگ آهنش ببرند و صفا کنند
سیری ندارد این شکم پیچ پیچشان
این کوه را چگونه در آن معده جا کنند؟