با تمـام بـی وفـایی هـــای فرزنــدان خویـش           آنکه از مهرش نگردد ذره ای کم مادر است

ای جماعت سـاده می گـویـم ولـی باور کنیـد

آنکه مثلش نیست در اقصای عالم مادر است

 

آنکه زیر بار سختی هـــــای رشـــد کودکــش

تا شود سروی تناور، می شود خم مادر است

 

با تمـام بـی وفـایی هـــای فرزنــدان خویـش

آنکه از مهرش نگردد ذره ای کم مادر است

 

آنکه شب تا صبح پاهای خودش را می کند

مثل یک گهواره تا طفلش دهد لم مادر است

 

آنکه پیونــد میــان بچــه هــا را می کنــد

با گذشتش در تمام عمر محکم مادر است

 

وانکه دارد در سرش همواره این امید را

تا که فرزندان او باشند با هـم مادر است

 

از طعام روزگار آن کس که شــادی را به طفـل

می دهد همواره و خود می خورد غم مادر است

 

آنکه گر خاری رود در پای طفلش می شود

چشمهـایـش تـا قیامــت دایم الیــم مادر است

 

در جواب تنـــدی و پرخـاش فرزنـدش فقـط

آنکه میگوید به یک لبخند "جانم" مادر است

 

در عطا و جود و بخشش آنکه بی هیـچ ادعـا

گوی سبقت را ربود از دست حاتم مادر است

صبر می باید کنی جانا  تو در فرجام  کار

عاقبت مختومه شد پرونده باز ژنو

خوش نوایی نو برآمد دیگر از ساز ژنو

چند ماهی بهر ما ناگفته ها مکتوم گشت

دوش هنگام سحر وا شد عیان راز ژنو

مهره ها ساییده شد تا گشت حاصل این مقال!

خون دل ها خورده شد از عشوه و ناز ژنو!

با ظرافت کار می باید نه دندان خصیم

تا که قفلی وا شود از کار غماز ژنو

هر دمی از یک حریفی بانگ نومیدی بخاست

یار پاریسی بشد تکخوان لجباز ژنو

دیپلماسی جای جنگ و دشمنی شد کارساز

هر طرف پیروز شد در جنگ الفاظ ژنو

صبر می باید کنی جانا  تو در فرجام  کار

تا چه نانی بهر مردم پخته خباز ژنو


بزن باران که گویی در کویرم

بزن باران بهاری کن فضا را
بزن باران و تر کن قصه ها را
بزن باران که از عهد اساطیر
کسی خواب زمین را کرده تعبیر
بشارت داده این آغاز راه است
نباریدن دلیل یک گناه است
بزن باران به سقف دل که خون است
کمی آنسوتر از مرز جنون است
بزن باران که گویی در کویرم
به زنجیر سکوت خود اسیرم
بزن باران سکوتم را به هم زن
و فردا را به کام ما رقم زن
بزن باران به شعرم تا نمیرد
در آغوش طبیعت جان بگیرد
بزن باران، بزن بر پیکر شب
بر ایمانی که می سوزد در این تب
به روی شانه های خسته ی درد
به فصل واژه های تلخ این مرد
بزن باران یقین دارم صبوری
و شاید قاصدی از فصل نوری
بزن باران، بزن عاشق ترم کن
مرا تا بی نهایت باورم کن


حرف نشنیده ای بهم بزنیم

نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت كهنه را به هم بزنیم

وزباران كمی بیاموزیم
كه بباریم و حرف كم بزنیم

كم بباریم اگر ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم

چتر را تا كنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای بهم بزنیم

قلم زندگی  به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم

قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم

شب است و کوفه و یک مرد ، چاه و نخلستان

شب است و کوفه و مردی زلال در باران

نشسته زیر نگاه خدا به نخلستان

شب است و کوفه و مردی غریب ... ، نامش چیست ؟!

که نور می وزد از سمت نام او اینسان

کسی شبیه خدا ، بی بدیل و بی همتا

فرشته تر ز فرشته ، فراتر از انسان

کسی شبیه خدا ، در شکوه گل پیدا

کسی شبیه خدا ، مثل روح گل پنهان

کسی که نام بلندش کلید هر قفل است

برای پرسش هر درد ، پاسخ درمان

کسی که قلب غیورش مُقسّم عشق است

کسی که روح کریمش ، مُقسّم احسان

صدای پای عدالت به کوفه می پیچد

یتیم کوفه و مشق سپیدِ : بابا ، نان

شب است و کوفه و یک مرد ، همنشین درد

شب است و کوفه و یک مرد ، چاه و نخلستان

شب است و نعره ی تیغی که ناگهان ... افسوس !

شکافت فرق عدالت ، شهید شد قرآن

محرم اسرار عصمت، زینب است

در جهان، مهر حقیقت، زینب(س) است

مشعل صبح هدایت ، زینب است

دختر بانــــوی آب و آفتــــــاب

محرم اسرار عصمت، زینب است  

کهکشان عشق و ایثار و کمال

تابش مهر فضیلت زینب، است  

آسمان سروری را او رسول

لایق عقــــد نبـــوت، زینب است

خطبه خوان خون، زبان مرتضی(ع)

ذوالفقار عشق و غیرت، زینب است

پرچم داغ محــــرم، قاف غـــــــم

وارث رنج اسارت، زینب است

بر مشام کوفه ی رنگ و فریب

بوی توفان قیامت، زینب است  

خواهر توفـــان سرخ کربـــــــلا

مادر صبر و مصیبت، زینب است

بحر درد و کوه داغ و عرش زخم

ارتفاع استقـــــــامت، زینب است 

وصف زینب، وصف یک ناممکن است

عاشقان ! تفسیر حیرت، زینب است 

من کجا و وصف این خاتون ، غزل!

فصل شرح بی نهایت ، زینب است

اي كوثر كبود خدا، ..... سلام

بانوي نور! مادر آيينه‌ها ، سلام
روشن‌ترين تبسم نور خدا ، سلام


اي كوثر كبود خدا، با سه آيه آه !
از ما به زخم‌هاي كبود شما ، سلام

حُزن غريب پنجره‌ها در غروب نور
اي خواهش هميشة آيينه‌ها ، سلام

اي ماه سرخ گمشده در ناكجاي خاك
بر رَدّپاي نور تو در ناكجا ، سلام

غمگين‌ترين پرنده ی سيّاره ی بقيع !
بال و پر شكسته ی روح تو را ، سلام

اي باغبان دلشده ی لاله‌هاي سرخ
اي وارث حماسه ی كرب و بلا ، سلام

اي برتر از فرشته ، شبيه خود خدا
از ما به روح سبز شما، تا خدا ، سلام

"هر کس که به ظلم تن دهد ، آدم نیست"

تردید مکن که کربلا آغاز است

بر بام سپهر ، مژده ی پرواز است

لبیّک بگو به "هَل ِمن ..." عاشورا 

این پنجره تا ابد به دنیا باز است

**********

ای دلشدگان ! حسین " عبدالله " است

گوینده ی " لا ِالهَ ِالاّ الله " است

هر کس که حدیث دیگری می گوید

سوگند به نور ، ُمشرک و گمراه است

*******

در کرب و بلا ، اسیر بودن ، زیباست

همبستر تیغ و تیر بودن زیباست

مانند ُشغال زنده بودن زشت است

در بیشه ی مرگ ، شیر بودن زیباست

************

فریاد بزن که کربلا ماتم نیست

میراث حسین ، درد و داغ و غم نیست

جان مایه ی نهضت حسینی این ست :

"هر کس که به ظلم تن دهد ، آدم نیست"

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد

شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست

واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم

نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد

شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد

کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است

راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست

«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید

خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت

قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست

کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید

«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

 

    می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت

ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد

سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند

لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی

رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی

وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم  نعره ی هو هو می زد

نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار

پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی

یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست

کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید

«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.

عشق عالمتاب هفتم ، کاظم است

وارث مُلک تبسم ، کاظم است
عشق عالمتاب هفتم ، کاظم است

آفرینش ، سوره ای از مهر او
بر لب هستی ، تبسّم کاظم است

مُصحف اخلاص و قاموس یقین
بحر عرفان را تلاطم ، کاظم است

مُقتدای آسمان مردان سبز
قبله ی آیینه مردم ، کاظم است

ترجُمان وحدت دل های ما
تابش مِهر تفاهم ، کاظم است

مِی پرستان ! وقت سرمستی رسید
در میستان هفتمین خُم ، کاظم است

آسمان ! تبریک ، فصل هفتم است
مِهر عالمتاب هفتم ، کاظم است

لااقل دلخوشی های کوچک و ساده را از هم دریغ نکنیم


دل آدم ...چه گرم می شود گاهی ساده... به یک دلخوشی کوچک...

به یک احوالپرسی ساده...
به یک دلداری کوتاه ...
به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم...

... به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!
به یک همراهی شدن کوچک ...
به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ...
به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"

به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان چای ! 
... به یک وقت گذاشتن برای تو...
به شنیدن یک "من کنارت هستم "...
به یک هدیه ی بی مناسبت ...
به یک" دوستت دارم "بی دلیل ...

به یک غافلگیری:به یک خوشحال کردن کوچک ...
به یک نگاه ...
به یک شاخه گل...
دل آدم گاهی ...چه شاد است ...
به یک فهمیده شدن ...درست !

به لبخند!
به یک سلام !
به یک تعریف به یک تایید به یک تبریک ...!!!

 
 
و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های کوچک و ساده را از  هم دریغ میکنیم و تمام محبت و دوست داشتن مان را گذاشته ایم کنار تا به یک باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم کنیم

گر شکوِه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوِه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل

من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای

آخر به یک پیمانه می،اندیشه را باطل کنم

ز آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را

تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکی ام چون آفتاب از پاکی ام

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

از‌بس‌كه حرف‌‌ها و عمل‌ها يكي نبود

اي ياور هميشگي دردمند‌ها

پاسخ بده به تلخي اين ريشخند‌ها

 

پاسخ بده كه خسته‌ام از هر‌‌چه ديده‌ام

دلگيرم از شنيدن مشتي چرند‌ها

 

رنگ ريا كشيده به رويش‌ فضاي شهر

پر كرده است منظره را بوي گند‌ها

 

از‌بس‌كه حرف‌‌ها و عمل‌ها يكي نبود

در گوش من نمي‌رود آواي پند‌ها

 

اين بار عاشقانه دلم را صدا بزن

شايد رها شود دگر از قيد و بند‌ها

 

جز درپناه عشق تو ايمن نمي‌شوم

از آنچه خواب ديده برايم گزند‌ها...

رهایم نکن . . .

 خطا از من است ، می دانم . . .

از من که سالهاست گفته ام " ایاک نعبد "

اما به دیگران هم دل سپرده ام . . .

از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین "

اما به دیگران هم تکیه کرده ام . . .

  اما رهایم نکن . . .

خدا  من جز تو که کسی رو ندارم

گویا هنوز باور زینب نمی شود                         بر سینه ی امام؟ ... بماند بقیه اش

کوتاه کن کلام ... بماند بقیه اش

مرده است احترام ... بماند بقیه اش

 

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود

آن هم نشد حرام ... بماند بقیه اش

 

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت

آمد به انتقام ... بماند بقیه اش

 

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام

شد سنگ ها تمام... بماند بقیه اش

 

گویا هنوز باور زینب نمی شود

بر سینه ی امام؟ ... بماند بقیه اش

 

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته

در بین ازدحام... بماند بقیه اش

 

راحت شد از حسین همین که خیالشان

شد نوبت خیام....بماند بقیه اش

 

رو کرد در مدینه که یا ایهاالرسول

یافاطمه! سلام ... بماند بقیه اش

 

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش

خون علی الدوام ... بماند بقیه اش

 

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش

از پیکر امام ... بماند بقیه اش

 

بر خاک خفته ای و مرا میبرد عدو

من میروم به شام ...بماند بقیه اش

 

دلواپسم برای سرت روی نیزه ها

از سنگ پشت بام ...بماند بقیه اش

 

دلواپسی برای من و بهر دخترت

در مجلس حرام ...بماند بقیه اش

 

حالا قرار هست کجاها رود سرش

از کوفه تا به شام ... بماند بقیه اش

 

تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن

از روی پشت بام ... بماند بقیه اش

 

قصه به "سر" رسید و تازه شروع شد

شعرم نشد تمام ... بماند بقیه اش

اذن میدان می‌دهند اینجا به هرکس عاشق است

ماه می‌گوید حساب امشب از هر شب جداست
شاهدش دیوانگی در جزر و مد آبهاست

با عطش وارد شوید! اینجا زمین علقمه است
مجلس لب تشنگان حضرت سقا به پاست

بی جهت این جمع بی‌پایان ما را نشمرید
جمع ِ ما هر جور بشمارید هفتاد و دو تاست

جای دنجی خواستی تا با خدا خلوت کنی
این حسینیه که گفته کمتر از غار حراست؟

اشک را بگذار تا جاری شود شور افکند
هرچه پیش آید خوش آید، اشک مهمان خداست

شانه خالی کرده‌ایم از کلّ یومٍ اشک و آه
گریه‌ی حرّی است این شب گریه‌ها، اشکِ قضاست

اذن میدان می‌دهند اینجا به هرکس عاشق است
با رجزهای ابالفضلی اگر آمد سزاست

هروله در هروله این حلقه را چرخیده‌ایم
های! ای هاجر! بیا در این حرم، اینجا صفاست

شورِ ما را می‌زند هر تشنه کامی گوش کن!
حلقِ اسماعیل هم با العطش‌ها همصداست

ایها العشاق! آب آورده‌ام غسلی کنید
رو به پایان است این حج، مقصد بعدی مناست

خنده‌ی قربانیان پر کرده گوش خیمه را
من نفهمیدم شب شادی است امشب یا عزاست؟!

گریه هاتان را بیامیزید با این خنده‌ها
سفره‌ی این شب‌نشینان تلخ و شیرینش شفاست

آب باشد مال دشمن، ما تیمم می‌کنیم
آب‌های علقمه پابوسِ خاک کربلاست

ما اذان‌هامان اذانِ حضرتِ سجادی است
همهمه هر قدر هم باشد صدای ما رساست

أشهدُ أنَّ محمّد جدّ والای من است
أشهد أنَّ علی إلّای بعد از لافتاست

یک نفر از حلقه بیرون می‌زند وقت نماز
سینه‌ی خود را سپر کرده مهیای بلاست

ای مکبّر! وقت کوتاه است، قد قامت بگو
صف کشیدند آسمان‌ها، پس علی اکبر کجاست؟

گفت قد... قامت... جوان‌ها گریه‌شان بالا گرفت
راستی! سجاده‌های ما همه از بوریاست!

از علی اکبر مگو! می‌پاشد از هم جمعمان
یک نفر این سو پریشان، یک نفر آن سو رهاست

چاره‌ی این جمع بی‌سامان فقط دستِ یکی است
نوحه‌خوان می‌داند آن منجی خودِ صاحب لواست

گفت «عباس!»، آن طرف طفلی صدا زد «العطش!»
ناگهان برخاست مردی، گام‌هایش آشناست

مشک را بر دوش خود انداخت بسم الله گفت
زیر لب یکریز می‌گفت از من آقا آب خواست

یا که معجر بده همین حالا،یا که امشب مرا ببر بابا

چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا

 می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا


در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ

 سوختم،خیره خیره در راهت ، خشک شد چشم من به در بابا


زخم بر روی زخم آوردی ، این سفر را چگونه طی کردی ؟

 گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا


از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد

 سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا


گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم

 تکه ای آسمان اگر باشد،قدر یک مشت بال و پر بابا


شعله ور شد کبوتر بوسه،سوخته شاخه ی لبان تو

 خیزران از لبان شیرینت،قند دزدیده یا شکر بابا؟!


شام سر تا به پا همه چشمند،قد و بالای من تماشا شد

 من شهید نگاه می باشم،کشته ی این همه نظر بابا


دارم از داغ کوچه می گویم،باغ آتش بهشت پهلویم

 با تمام وجود حس کردم،مادرت را به پشت در بابا


قدری آغوش عمه پوشیدم،کاش می مردم و نمی دیدم

 یا که معجر بده همین حالا،یا که امشب مرا ببر بابا


عمه در قحط غیرت یک مرد،بین طوفان سنگ و زخم و درد

 خم به ابروش هم نمی آورد،شیر زن بود شیر نر بابا


طعنه ها قد کمانی اش کردند،تیر شد در نگاهشان هر بار

 تا به من خیره شد نگاه سنگ،سینه ی او شده سپر بابا


نه از این بیشتر نمی خواهم،تا که سربار خواهرت باشم

    جان عمه نرو بدون من،قصه ی من رسیده سر بابا      

از این به بعد اسم تو باشد ضریح زخم

وقتش رسیده خوب نگاهت کنم پدر

از این همه فراق حکایت کنم پدر


بعد از تمام خون جگرها که خورده ام

حالا اجازه هست شکایت کنم پدر


ماهم چقدر حالت رویت عوض شده

باید به شکل تازه ات عادت کنم پدر


از این به بعد اسم تو باشد ضریح زخم

آخر چقدر زخم زیارت کنم پدر ؟


صدها کتاب شرح سفرنامه ام شده

از کی ، کجا ، چگونه روایت کنم پدر ؟


بالای نیزه بودی و دستم نمی رسید

یعنی نشد که از تو حمایت کنم پدر


بوسید دختری پدرش را ، دلم شکست

حقم نبود تا که حسادت کنم پدر ؟


امشب مرددم که ببوسم لب تو را

اما نه بهتر است رعایت کنم پدر


دست توسلم به دل خون عمه است

می خواهم آرزوی شهادت کنم پدر

هلا ای گردش چشمت شفای دردبیماران

نشاطی میرسد ازراه،باران میزند ،باران

خوشاباران که می بارد شبیه چشم عیاران

خوشا آن نصف روزیکه جهان معنای دیگریافت

به یمن برق شمشیر وبه خون پاک سرداران

بیا ای ظهرعاشورا تورا انگیزه خیزش

(جهان پیر است وبی بنیاد) شاید هم لجن زاران

اگرتلبیس دنیایی تراازما جداکرده است

ولی مشتاق توعمری است چشمان عزاداران

تورا درندبه های ظهرعاشورا صداکردیم

صلاة ظهر هنگام نزول اشک بسیاران

مسیحا بوده ای ، هستی وبعدن نیز خواهی بود

هلا ای گردش چشمت شفای دردبیماران

توبرامن یجیب لحظه های ما نظرداری

هلا ای جمعه آخر،هلا ای ذکرهشیاران

به تاثیردعای خود مگرشق القمرکردی

که زدباران که زدباران که زدباران که زدباران                       

آي هشدار دمي قافله را گم نكنيم

اين نه عشق است برادر كه به پيشاني ماست
وین نه مهريست كه تایید مسلماني ماست


داغ يك عمر گناه است كه پنهان كرديم
سجده بر دوست كه نه سجده به شيطان كرديم


هي گنه كرده و گفتيم خدا مي بخشد
عذر آورده و گفتيم خدا مي بخشد


بخششي هست،ولي قهر و عذابي هم هست
آي مردم به خدا روز حسابي هم هست


نكنيم اين همه بد در حق مولا نكنيم
كوفيان هر چه كردند بيا ما نكنيم


اين كه دزدان سر گردنه باشيم خطاست
چشم و گوش کر هر ماذنه باشيم خطاست


اين كه از شيعه به جز نام ندانيم بد است
ونمك گير چنين لقمه بمانيم بد است


يادمان رفته كه ما حق رسالت داريم
يادمان رفته كه ميراث شهادت داريم


اي برادر گنه ماست علي گر تنهاست
واگر فاطمه اين بنت مطهر تنهاست


گنه ماست حرم صحن جنون ميگردد
ودل ضامن آهو همه خون ميگردد


همه تقصير من و توست برادر برخيز
شيعه يعني كه من و تو ، تو دلاور برخيز


شيعه يعني كه سردار سلامت بودن
شيعه يعني كه سردار ملامت بودن


هر كه در عين بلا شيعه بماند مرد است
هر كه يك موي بلغزد ، به علي نامرد است


مردم اين خطبه حرام است ،هلا برخيزيد
جاده پيداست به جان شهدا برخيزيد


ننگمان باد اگر عهد به يك سو فكنيم
وبگويند كه ما امت پيمان شكنيم


آي هشدار دمي قافله را گم نكنيم
تا كه امكان وضو هست تيمم نكنيم


ما بلاييم برادر كه بلا مي نوشيم
وخطر پشت خطر تا به خدا مي نوشيم


ما به خونخواهي اولاد علي آمده ايم
چهارده قرن گذشته است ولي آمده ايم


حرف اين است ولا قوه الابالله
هر كه مرد است قدم رنجه كند بسم الله

چه گوشی می کند باور شنیدن؟                    خروشی این چنین مردانه از زن

دلش دریای صدها کهکشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر

دو چشم از گریه همچون ابر خسته
ز دست صبر زینب، صبر خسته



صدایش رنگ و بویی آشنا داشت
طنین موج آیات خدا داشت


زبانش ذوالفقاری صیقلی بود
صدا، آیینه ی صوت علی بود


چه گوشی می کند باور شنیدن؟
خروشی این چنین مردانه از زن


به این پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر اندیشه ی اهل تناسخ :


حلول روح او، درجسم زینب
علی دیگری با اسم زینب


زنی عاشق، زنی اینگونه عاشق
زنی، پیغمبر ِقرآن ناطق



زنی، خون خدایی را پیمبر
زن و پیغمبری ؟ الله اکبر !

عشقش به ذات اقدس حق انتها نداشت

در گریه غرق بود ولیكن صدا نداشت
شاید ز ترس دشمن و شاید كه نا نداشت
 

از میهمان نوازیِ سنگین كوفیان
بر پیكرش نشانه ی ضربت، كجا نداشت؟
 

با یاد خنده های پدر گریه می نمود
دیگر امید دیدن آن خنده را نداشت
 

سنش به قدر درك ستم هم نمی رسید
در روح كودكانۀ او كینه جا نداشت
 

مظلومه ای كه گردش این روزگار زشت
ظلمی نمانده بود كه بر وی روا نداشت
 

هم سنگ دردهای بدون كرانه اش
عشقش به ذات اقدس حق انتها نداشت
 

سخت است گر چه باورش اما حقیقت است
عشقی كه غیر ذات خدا خون بها نداشت
 

او عاشق پدر، پدرش عاشق خدا
هرگز سه ساله عاشقی این سان خدا نداشت

این سر بی عقل من دستار می‌خواهد چکار؟

ملّت ما دشمن غدّار می‌خواهد چکار؟

دوستان هستند، استکبار می‌خواهد چکار؟

با نبوغ خود، جهانی را مدیریت کنیم

بودجه و برنامه و آمار می‌خواهد چکار؟

وضع ما از کلّ موجودات عالم بهتر است

این حقیقت، سنجش افکار می‌خواهد چکار؟

«آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست»

قحط انسان است، آدمخوار می‌خواهد چکار؟

چاپلوسی و تملّق هر که داند، روزگار

روزی‌اش را می‌رساند، کار می‌خواهد چکار؟

عشق هم مثل تو بی برنامه وارد می‌شود

عاشقی کردن، ادا اطوار می‌خواهد چکار؟

با سر زلف تو می‌باید که اعدامش کنند

این دل یاغی، طناب دار می‌خواهد چکار؟

مثل سابق بوسه‌های تو انرژی بخش نیست

جنس بُنجل ـ جان من!ـ انبار می‌خواهد چکار؟

«تا توانی دل به دست آور» اگرچه گفته‌اند

آدم عاقل، دل بسیار می‌خواهد چکار؟

خادمان واقعی! خدمت به ما کمتر کنید

گربهء ما بیست خدمتگار می‌خواهد چکار؟!

  

آدم دیوانه چون من، یار می‌خواهد چکار؟

این سر بی عقل من دستار می‌خواهد چکار؟

قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده

زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری-

جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت

مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم
جهان را جان بده،  پلکی بزن، یا حی یا قیوم

خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی

خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی

تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم

تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد

حدود ساعت سه ، جان من می رفت آهسته
برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته

بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها با من

تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود
ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود

شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

تکه  تکه  بدنت را رفقا  آوردند

خاطرم هست تراتوی عبا آوردند

خاطرم هست ترابا شهدا آوردند

بعدده سال دراین بادیه باران بارید

به نمازی که سرنعش توجاآوردند

شهرباآمدنت رفتن خودرامی دید

دوستانت که ترانوحه سرا آوردند

به کدامین افق دورنظرداشته ای

که ترادرصفی ازسعی وصفا آوردند

توهمان روزکه درآینه تکثیر شدی

تکه تکه بدنت رارفقا آوردند

حسن یوسف شدی وبوی تغزل داری

که ردیف غزلم چشم سیا آوردند

بوی پیراهن توآمدو باران بارید

یوسفا چشم مرابهرشفا آوردند

تاهمین لحظه گریبان زغمت چاک کنم

ای جگرگوشه من نام ترا آوردند

رفته بودی که نیایی پسرم میدانم

خبرت راگذر حادثه ها آوردند

یا ابالفضل العبّاس((ع))

ای دادرسِ مَــردمِ مَـظـلــوم اَبَالْفَضْلْ

وی یـاورِ دَرمـانـده و مَحروم  اَبَالْفَضْلْ

گر نام تو در جَـرگـه ی مَعصوم نباشد

زَد بوسه به دستانِ تـو مَعصوم اَبَالْفَضْلْ

بـوسـیـد علی دستِ تو دَر شهرِ مَدینه

در کَرب و بَلا هَم شهِ مَـغمـوم اَبَالْفَضْلْ

چون دید حُسین بازویِ سَردارِ سپاهَش

اُفـتـاده زِ جــورِ سِـپَــهِ شـوم اَبَالْفَضْلْ

با دیده ی گریان بگفت او : که اِسارت

شد بَـر حَـرَمَم قَطعی و مَحتوم اَبَالْفَضْلْ

به هَرکُجا که تو باشی؛خدا یقین آنجاستْ

مَرا بـه باده ای از جنس نور مهمانْ کُنْ

بـه شهرِ عشق و دیارِ شعور مهمانْ کُنْ

نه بیشتر وَ نه کمتر ؛ زِ دَستِ پُر فیضَت

به جامی از میِ ناب و طَهور مهمانْ کُنْ

هَـلا کـه مـوسی عشقی بـه وادی اَیْمَنْ

مرا بـه وادی سَـیـْنـا و طوُر مهمانْ کُنْ

بخوان بـه صوت جلی آیه های قُرآن را

به آیه ای ز صُحُف یـا زبور مهمانْ کُنْ

به هَرکُجا که تو باشی؛خدا یقین آنجاستْ

مرا زِ لطف بـه بـزمِ حضـور مهمانْ کُنْ

دلم گرفـتـه ز خـلـق زمانـه ؛ غمگینمْ

به پیش خویش مرا با سرور مهمانْ کُنْ

دلِ شکسته اَم اکنون شکسته می خواند

کَرَم نموده و آن را بـه شور مهمانْ کُنْ

غرور خویش بریزم به زیر پا ای دوستْ

مــرا بــدون ردای غــرور مهمانْ کُنْ

اگرچه گَشته دلَـم دورتر زِ وادی عشقْ

بیـا زِ فـاصـلـه ی دورِ دور مهمانْ کُنْ

دِلِ عَجولِ هَـمـه عـاشـقـانِ خـود مَوْلا

به صبر؛اِی که تو هستی صبور؛مهمانْ کُنْ

تو را به جان کسی که شهیدِ عاشوراست

نگشته مسکنِ من خاکِ گور؛ مهمانْ کُنْ

چه کس گفته تهی دستان نمیباشند صاحب دل؟

مَرا مَلحوظِ فهرستِ دعـایت می کنی یا نه ؟

دلم را شاد با لطف و عطایَت می کنی یا نه؟

توئی مولا امـامم ؛ رهنمـایم ؛ شـادی افـزایم

کَـرَم بَـر دردمـنـد مُبتلایت می کنی یا نه؟

((سلیمان با همه حشمت نظر میکرد موران را))

تو هم آیـا نظر بَـر زیر پایت می کنی یا نه؟

تهی دستم اگـر چـه؛ عـاشقم امّـا تو را آقـا

نظر بـر عـاشقِ یک لا قَبایت می کنی یا نه؟

چه کس گفته تهی دستان نمیباشند صاحب دل؟

تو ما را شامل جود و سخایت می کنی یا نه؟

من بی چاره را کـه عاشقم بینـم قـنـوتت را

دَمی مهمـان ذکـرِ رَبـَّنـایَت می کنی یا نه؟

به سی سالی رسیده می سرایم نوحه بَر جَدَّت

نظر بَـر شاعـر نوحـه سَرایت می کنی یا نه؟

دلی دارم کـه بـا عشق تو گردیدست ویرانه

تو این ویرانه را غرق صفایت می کنی یا نه؟

شود بـا یک نگاهِ تـو دلِ مـن فـارغ از غمها

نگاهی بَـر اسـیـرِ بیـنـوایت می کنی یا نه؟

چـه بسیارنـد مشتاقانِ دیـدارِ تو مهدی جان

منوَّر چشمِ مـا را بـا لـقـایت می کنی یا نه؟

نشان کی می دهی بر عاشقانش مدفنِ زهرا ؟

مشخّص مَـدفنِ درد آشنایت می کنی یا نه؟

بـا قـدوم خویش در دلـهـای ما شادی بکار

اِی که عشقت بُرده از دل طاقت و تاب و قرار

اِی که چشم عـاشقـانت از فراقت اَشک بـار

ای یگانـه حجَّت حـق بَـر زمین ؛ ای مهربان

ای کـه نـامت می فــزاید شاعران را افتخار

آه ما بس بی اثر ؛ فریــادهــامــان بـی ثمر

چون گرفته صفحه ی آئینـه ی دل را غُـبـار

اشک بَر چشم از خدا خواهیم تا اِذنت دهـد

صد دریغ ای گُل؛که اَشکِ چشم هم نآید به کار

از خدایت خود بخـواه اذن ظـهـور خویش را

بـا قـدوم خویش در دلـهـای ما شادی بکار

بیچارگان را چـاره ای ؛ ای معنی حَبْلُ الْمَتینْ

در چشمِ من تنها توئی زیبا و  خوب و نازنین

با یادِ تو شادم ولـی بی روی تـو هستم غمین

یادی بکن از من تو هم ای دلبرِ خلوت گُزین

دستِ خدایت بسپرَم زیرا که  او باشـد امین

باشد خدایت یاوَرَت؛ای خوبرو؛ وی مَه جَبین

آرامشم در کـویِ تـو ؛ دارویِ دَردَم رویِ تو

باشد کمان ابرویِ تـو ؛ دل در کمند مویِ تو

مَستم نماید بـویِ تـو ؛ یـا نرگس جادویِ تو

آن قامتِ دلجـویِ تـو ؛ جلبم نموده سویِ تو

اَز خُلقِ تو وَز خـویِ تـو ؛ دیوانگی هایم ببین

دارم هــزاران آرزو ؛ بـس آرزوهای نـکــو

با تو نمایم گفتگو ؛ چهره به چهره ؛ رو به رو

اِی خوب رو ؛ اِی نیک خو؛ آگه زِ اسرار مگو

دادی تـو مـا را آبرو ؛ حرفی بگو ؛ حالی بجو

کوچه به کوچه؛کو به کو؛میگَردَمت بنما یقین

مهدی توئی؛هادی توئی؛در دل مرا شادی توئی

حق گو و حق جو؛حق نگر؛ معنای آزادی توئی

آن کاو دل ویـرانه را می بخشد آبادی توئی

در وادی عشقی ولـی رهبر بَر آن وادی توئی

بیچارگان را چـاره ای ؛ ای معنی حَبْلُ الْمَتینْ