چون توان فکری اش در حد استاندارد نیست            طفلکی از ناتوانی  پاچه خاری کرده است

این فلانی از جوانی پاچه خاری کرده است

سال ها در زندگانی  پاچه خاری کرده است

در همان آغاز استخدام ، یعنی سال شصت

مدتی در بایگانی پاچه خاری کرده است

بعد از آن هم در پی ِ  میزی از آن با حال ها

یا که پستی آن چنانی پاچه خاری کرده است

 چون که او نسبت به این کارش تعهد داشته

غالبا با جان فشانی پاچه خاری کرده است

بار ها با برجک و زیرآب جمعی را زدن

آشکارا یا نهانی پاچه خاری کرده است

تا خودش را در دل مافوق هایش جا کند

سال ها با دلستانی پاچه خاری کرده است

گاه گاهی مثل دیگر پاچه خاران با دودست

گاه گاهی هم زبانی پاچه خاری کرده است

از تملق یا تظاهر نردبانی ساخته

یا به شکلی نردبانی  پاچه خاری کرده است

چون توان فکری اش در حد استاندارد نیست

طفلکی از ناتوانی  پاچه خاری کرده است

یا که چون در چنته اش چیزی ندارد، لاجرم

در گریز از خرچرانی ، پاچه خاری کرده است

یک سری هرچند با زحمت به جایی می رسند

این یکی، یعنی فلانی پاچه خاری کرده است



گر نباشي تخته مي‌گردد دكانم ‌اي بنر!

مايه آرامش روح و روانم ‌اي بنر!

عقل و تدبير و اميد و آرمانم ‌اي بنر!

در عروسي و عزا و انتخاب و انتصاب

بهر مسئولان تو باشي ارمغانم ‌اي بنر!

بال در مي‌آورم وقتي نگاهت مي‌كنم

مي‌كشي با خود به‌سوي آسمانم ‌اي بنر!

اي‌ نشان عشق من بهر مديرانِ جديد

داده‌اي راه ترقي را نشانم ‌اي بنر!

از تو ده‌ها نوع ديگر نصب مي‌كردم به شهر

بود اگر اين كار در حدّ توانم ‌اي بنر!

گر تو را در دولت قبلي هدر دادم،ببخش!

لطف كن افشا نكن راز نهانم ‌اي بنر!

من به تدبيرت در اين دولت بسي دارم اميد

كن مهيا چندسالي آب و دانم ‌اي بنر!

دَه وجب بي‌شبهه از ديگر بنرها سرتري

سرفرازم ساز بين همگنانم ‌اي بنر!

تا نسازند از سر حقدو حسد صدپاره‌ات

گه تو را از صبح تا شب پاسبانم ‌اي بنر!

آرزو دارم كه با تو بر همه روشن شود

بنده هم از سينه‌چاكان فلانم ‌اي بنر!

مي‌فروشم با تو فخر و ناز ايشان مي‌خرم

گر نباشي تخته مي‌گردد دكانم ‌اي بنر!

نور چشمي گر كني ما را به چشم حضرتش

باشد از بهرت كمال امتنانم ‌اي بنر!

ستارالعیوب

یا ایها الذین امنوا اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا و لا یغتب بعضکم بعضا ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه میتا فکرهتموه واتقواالله ان الله تواب رحیم.
ای کسانیکه ایمان آوردید اجتناب کنید بسیاری از گمان ها را بدستیکه بعضی از گمانها گناه است. و در کار یکدیگر تجسس نکنید. و غیبت نکنید بعضی از شما برخی دیگر را. آیا دوست می دارد یکی از شما آنکه بخورد گوشت برادر مرده خود را. پس کراهت دارید. و بپرهیزید از خدا که خدا بس توبه پذیر و مهربان است.
(قرآن کریم- آیه 12 سوره الحجرات)
یا به این کلام حضرت مولا که می فرمایند:
ای مالک اگر شبانگاه کسی را در حال گناه دیدی، صبح دم با آن چشم به او نگاه مکن زیرا ممکن است توبه کرده باشد و تو ندانی
 به راستی  ....اگر صفت عظیم ستارالعیوب بودن حق تعالی نبود، با چه امیدی باید زندگی می کردیم.

مادری در مصیبتی جانکاه       پدر اما زیر آوار است

دستت را به من بده تا از خیابان بگذریم
 کوچه را بوی نیاز آغشته است
دست همسایه تو را می‌طلبد
سینه از واقعه پُراندوه است
آسمان نام تو را می‌خواند

 درخت از ریشه آب می‌خورد
پرندگان با هم دانه برمی‌چینند
انسان اما در آینه انسان نمی‌شود
هر راهی را خطری است
دستت را به من بده تا آشنا شویم

درخت به تنهایی برمی‌آید
پرندگان دسته‌دسته کوچ می‌کنند
انسان اما نیکی را انتشار می‌دهد

کودکی چشم اشکبارش هست
مادری در مصیبتی جانکاه
پدر اما زیر آوار است
دستت را به من بده تا سرپناهی بسازیم

زمین برکت می‌دهد
آفتاب بی‌دریغ می‌تابد
و انسان با ایثار انسان می‌شود
دستت را به من بده تا از نیکی نگذریم

وام بي نوبت

هزاران وام بي نوبت گرفتي

زمين مفتي از دولت گرفتي !

 

چودور ثروت اندوزي به پا شد !

دويدي از همه سبقت گرفتي !!

دلی که مامن دنیــــــــــاست جـــــــــــــای مولـا نیست

[تصویر: 20364017685017354060.gif]

 

فریب ما مخور آقا دروغ می گوییـــــــــــــــم

به جـان حضرت زهرا (س) دروغ می گوییــم

چه ناله ای چه فراقـــی چه درد هجـــــــــــرانی

نیا نیا گل طــــــــــاهــــــــــا دروغ می گوییـــــــــم

تمام چشـــــــــم براهی و انتظـــــــــــــــــــار و فراق

و ندبـــــــه های فـــــــــــــــــــــرج را دروغ می گوییـــم

دلی که مامن دنیــــــــــاست جـــــــــــــای مولـا نیست

اسیــــــــر شـهــــــــــــــــــــــــوت دنیــــا دروغ می گوییـــم

زبان سخن ز تو گوید ولـی بــــــــــــــــــــــــــرای مقــــــــام

به پیش چـشم خـــــــــــــــدا هم دروغ می گوییـــــــــم

کدام نالـــــه غـربــــــــت کــــــــدام درد فــــــــــــــراق

قســـم بــــه ام ابیــــــــها دروغ می گوییـــــــــم

خلاصه ای گل نرگس کسی به فکرتو نیست

و مـا به وسعت دریا دروغ می گوییــــــــم

مرا ببخش عـــــزیزم که باز می گویم

نیا نیا گل طاها دروغ می گوییـم

******

[تصویر: 20364017685017354060.gif]

ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه

نکته ای گویمت ای دوست بیندیش دمی

بی خدایی سبب روز سیاه من و توست

 

تیرگی های دل از شام گناه من و توست

 

جز خدا کیست که در سایه لطفش بخزیم

 

رحمت اوست که هر لحظه پناه من و توست

 

حسن معشوق در آفاق جهان جلوه گر است

 

زنگ در ایینه قلب سیاه من و توست

 

هر که دلداه حق شد دل عالم ببرد

 

تاری از طره او مهر گیاه من و توست

 

هان مشو صید امل اسب سفر را زین کن

 

روز و شب پیک اجل چشم  به راه من و توست

 

شرممان از کنه خویش که در روز جزا

 

دست و پا و دل لرزنده گواه من و توست

 

نکته ای گویمت ای دوست بیندیش دمی

 

دشمن ما هوس گاه به گاه من و توست

 

زیر این سقف منقش خط ناموزون نیست

 

کجی دایره از طرز نگاه من و توست

 

گر که در کاخ ستم آتش بیداد گرفت

 

عجبی نیست که خود شعله آه من و توست

اسوه ی صبر و وفا

اسطوره راه شهدا زینب بود


هم اسوه ی صبر وهم وفا زینب بود


هر چند که داغ دل فراوان دارد


آیا ت جمیل نینوا زینب بود

عمرعزیز رفت ومن غـافـل قــدر آن شـدم        گـربشـود  د مـی ازآن یـابــم و قــدر دانمش

چیست بهـای جان من تا بتـو بر فـشـا نمش        دل شـده مست روی تو بهــر چه واستانمش

همچو قـلــم بسـر دوم تا برســم به عشق تو        فـاش ببین وهم مپـرس اینکه چرا دوانـمش

داد مرا شـنیـد نـش نیست تـوان هـــر کسی        تاکه فغـان خویش را من به فـلک رسانمش

شعلۀ عشقت از درون سر بفلک همی کشد        نیست تـوان اشک را تـاکه فـرو نشـا نـمش

حال دل ارشــنیـده ای جمـله شـده ست اشک چشم        زانکه به هرگذرکه شد ازمژه می چکانمش

عمرعزیز رفت ومن غـافـل قــدر آن شـدم        گـربشـود  د مـی ازآن یـابــم و قــدر دانمش

پنجۀ خشمت ای رفـیـق می کشدم شب نیاز        این که تو قصد کرده ای منـع نمی توانـمش

شوق وصال می پـزم ، درد فراق می کشم        جان که عـزیــزتـن بــوَد گاه بلـب رسانمش

بین تزویر وریا ،من خویش را گم کـرده ام         زهـررا می نوشـم و گویـم شـفای عاجل است

بـرمن شـیــدا فـراق نـا زنـینـم مشکـل است        جهد من هم بروصالش کوششی بیحاصل است

آرزو راکس نشـایـد دیــدن وگـفـتن چه سود        جای اسرارنهـان و  عشق و بیـزاری دل است

میخ چوبین را به آهن کوفـتن مـقـد ورنیست       حرف حق برگوش ناحق هم تلاشی مُهمل است

واعظا درجمع ما درس صـداقـت می دهـی        فعـل خودرادیده ای ، همچون نماز باطـل است

خشت کج هــرگـز نمی سـازد بنای زنـدگی        تـاکه آ زادی مکـا نـش قـعــر چــاه بـابـِل است

بین تزویر وریا ،من خویش را گم کـرده ام         زهـررا می نوشـم و گویـم شـفای عاجل است

کاروان عـمـر ما گـمـراه فـکــری خـام شـد        ساربـا نـا، بخت ما ره تـوشـۀ این محمل است

حُسن زیبا روی مجلـس را نمیدانـد کـسی        ازکلام نـافـذ ش هــم  پـیـرمجلـس غـافـل است

من نشاید نان خورم با نـرخ روزای نازنیـن        گرمرا دیـوانـه خوانـنـد ،اربگـوینـد عاقل است

فرق ما با چـا رپایان نکـتـه ای باشد ظریف        بـارشان پـیـدا به پشت وما،نهـان اندر دل است

بـه غـربتِ حرم بی‌چراغ تو سوگند

 

چراغ و چشم رسول خدا امام حسن

به جن و انس و ملک مقتدا امام حسن

هزار بارم اگر سر جدا شود، دستم

ز دامن تو نگردد جدا امام حسن

در آن زمان که نبودیم ما، ز لطف خدا

ولایت تو عطا شد به ما امام حسن

عجیب نیست مسیحا اگر شود بیمار

ز خاک کوی تو گیرد شفا امام حسن

تمام ارض و سما سفره کرامت توست

کریم کیست به غیر از شما امام حسن

فدای خُلق کریمت شوم که دشمن هم

کند ز کثرت عفوت حیـا امـام حسن

هـزار مـرتبه جـانم فـدای آن پدری

که کرد با تـو مـرا آشنـا امـام حسن

ز کـوه طـور بـود زائـر مـدینه کلیم

شود به کوی تو حاجت روا امام حسن

که گفته دور بقیع تو نیست زوّاری؟

ستـاده‌اند همـه انبیـا امـام حسن

بـه غـربتِ حرم بی‌چراغ تو سوگند

که هر دلی حرم توست یا امام حسن

بـه روز حشر کـه پیغمبران گرفتارند

تو را زنند خلایـق صـدا امـام حسن

دهان و صورت و چشم و لب تو را بوسید

هـزار بـار رسـول خـدا امـام حسن

وصف تو ممکن نبوَد با سخن

ای پسر اول زهرا حسن

سیـدنا سیـدنا یا حسن

صورت تو سورۀ فرقان و نور

چشم بد از روی دل‌آرات دور

عفو خدا شیفتۀ یاربت

عاشق «العفو» نماز شبت

وصف تو ممکن نبوَد با سخن

تو حسنی تو حسنی تو حسن

طلعت زیبات شده باغ گل

از اثـر بـوسۀ ختـم رسل

جای تو آغوش رسول خداست

مرکب تو دوش رسول خداست

بهر تو ای مهر تو خیرالعمل

دوش محمّد شده "نعم الجمل"

تا تو نهی پای به پشتش، رسول

مانده خم و سجده خود داده طول

آنکه دهد شهد به وحی از دو لب

از لب شیرین تـو نـوشد رطب

روی تـو آیینـۀ حسـن‌آفرین

یک حسن و این همه حسن؟- آفرین!

چارم آن پنجی و در چشم من

پنـج تنـی پنـج تنـی پنج تن

جود تو از چشمۀ بی‌ابتداست

سفره تو مُلک وسیع خد

غصه نخور ای دل، خدای ما کریم است

این  حرف ها حرف دل یک یا کریم است

غصه نخور ای دل، خدای ما کریم است

 از سفره ی خالی خود بیمی ندارد

هرکس که ذکرش لا اله الّا کریم است

 هرگز دری را در پی روزی نکوبیم

روزی ما از روز اول با کریم است

آن که خدا ما را گدای او نوشته

یک چشمه یک دریا نه یک دنیا کریم است

 امشب شب تغییر در ضرب المثل هاست

هر چه گدا کاهل بود، آقا کریم است

آنها که رزق عشق من را می نویسند

بر سینه ام نام حسن را می نویسند

نتوان نوشت قصه درد و مصیبتش

از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد 
و آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد

خونی که خورده در همه عمر از گلو بریخت
خود را تهی زخون دل چند ساله کرد

نبود عجب که خون جگر گر شدش بجام
عمریش روزگار همین در پیاله کرد

نتوان نوشت قصه درد و مصیبتش
ور می توان ز غصه هزاران رساله کرد

زینب درید معجر و آه از جگر کشید
کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد

هر خواهری که بود روان کرد سیل خون
هر دختری که بود پریشان کُلاله کرد

یا رب به اهل بیت ندانم چه سان گذشت
آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت

می گريم از روزی که می بينم برادر

آيا شده بال و پرت آتش بگيرد

هر چيز در دور و برت آتش بگيرد

آيا شده بيمار باشی و نگاهت

از نيش خند همسرت آتش بگيرد

آيا شده يک روز گرم و وقت افطار

آبی بنوشی ... جگرت آتش بگيرد

آيا شده تصويری از مادر ببينی

تا عمر داری پيکرت آتش بگيرد

در کوفه موی دخترت آتش بگيرد

می گريم از روزی که می بينم برادر

از هرم خاکستر سرت آتش بگيرد

آه ... از خنکهای گلويت بوسه ای ده

تاقبل از اينکه حنجرت آتش بگيرد

آقا بس است ديگر مگو از شعله هايت

ترسم که جان خواهرت آتش بگيرد


اندیشه که گل گشت  ، دگر  خار نگردد

ای کاش  بشر در پی آزار نگردد

 

 در آیینه ها   ،  ظلم  پدیدار نگردد

 در خانه ی بی در ، دلی آرام ندارد   

 

 در ، کاش که تبدیل به دیوار نگردد

 

گر عدل شود حاکم ِ اندیشه ی انسان

 

 بر دوشِ  کسی ، بار ِ کسی ، بار نگردد


اهل خرد آن است  که وقتی سخنی گفت

 

 در آتیه ،  مجبور به انکار نگردد


  فرق است میانِ  گل ِ بی خار و گلِ  خوار

 

 اندیشه که گل گشت  ،   دگر  خار نگردد


 ما کشته ی دردیم در آبادی فرهنگ

 

 دل را بنوازید  ، که بیمار نگردد

 

 دیریست که خورشید درین خانه دمیده ست

 

 ای وای بر آن خفته که بیدار نگردد

خاطرت هست نيمة‌ اسفند، روز جشن درختكاري بود؟

نرم نرمك بهار در راه است، تو دلت را تكانده‌اي آيا؟

مطمئني كه سبز خواهي شد؟ در زمستان نمانده‌اي آيا؟

خاطرت هست نيمة‌ اسفند، روز جشن درختكاري بود؟

تو نهالي براي رويش عشق، در دل خود نشانده‌اي آيا؟

سال، وقتي كه رو به پايان است، رنگي از آخرالزمان دارد

فصل سبز ظهور نزديك است، آيه‌ها را نخوانده‌اي آيا؟

چشم اگر واشود زمستان هم، خالي از فرصت تماشا نيست

دل خود را در اين ميان يك بار، به تماشا كشانده‌اي آيا؟

مزرعه پا به ماه گندمزار، در هراس از هجوم آفات است

تو به قدر مترسك از سر دشت، زاغ‌ها را پرانده‌اي آيا؟

قاف اگر شهر آرماني توست، مثل آن سي پرندة عاشق

از هياهوي جذبه‌هاي زمين، بال خود را رهانده‌اي آيا؟

خون خدا

من خون خدا ، شکوه بسم اللهم

گوینده ی « لا اِلهَ اِلا اللهَم »

درسینه اگر محبت من داری

ارباب مخوان مرا ، که عبداللهم

چو از ما یلان بر نخیزد بخار                     از اقشار دیگر توقع مدار   

شنیدم که رستم  یل چیره دست

به تهمینه یک نامه بنوشته است

که از پیش مامانت این ها بیا

همین هفته  لطفا به اینجا بیا

وجودت در این برهه مشکل گشاست

 بیا تا بگویم که مشکل کجاست

 خودت هم شنیدی در اخبار ها

بنابر نمودار و آمارها

از آنجا که بی حال و کم همتیم

 گرفتار کمبود جمعیتیم

همه رو به پیری و فرسایشیم

دریغا که بسیار کم زایشیم

 چنان قحطی زایمان آمده است

 که ماما فلافل فروشی زده است

به ندرت کسی بچه می آورد

به جایش سگ و گربه می پرورد

کسی هم که با با و ماما ن شده است

از این کار، زرتی پشیمان شده است

کجایند امروزه آن مادران

که اسطوره بودند در زایمان

همان ها که هی بچه زاییده اند

 به ترتیب قد دور خود چیده اند

کجایند مردان شور آفرین

زرشکی و مشکی  و بور آفرین

همان ها که ده بچه پرورده اند

خمی هم به ابرو نیاورده اند

چقدر افت دارد که با یک چنین

 تن و هیکل و یال و کوپال و زین

 فقط  یک پسر جا بماند ازم

 که هرکس بفهمد بگوید چه کم

 چو از ما یلان بر نخیزد بخار

از اقشار دیگر توقع مدار

از این بیش بیکار نتوان نشست

دراین برهه باید رکوردی شکست

قرار است  با همتی بیشتر

بسازیم  جمعیتی  بیشتر

بیا تا که ما نیز همت کنیم

از این طرح ملی حمایت کنیم


 

قــــدم بگــــذار بی پـــروا بـه روی چشـــم هایم تا......

کسی خواهــــد توانـــست از دلـــم انــــدوه بردارد
کــــه ماننـــد تو با یـــک پلــک از جا کـوه بردارد
 
چو گیسویت چــه انبوه است غم دردامنش این دل
مگــــر طوفــــان نوح از قلبــم ایـن انـــبوه بردارد
 
تماشائی است رخسارت نگو بربند چشم این چشم
چرا بایســــت دســــت از کار نامکـــروه بردارد ؟
 
قــــدم بگــــذار بی پـــروا بـه روی چشـــم هایم تا
غبــــار از مقدمــــت مژگــان مـــن نستــوه بردارد
 
چو از اندام مــــن روحـم کشد پر، شاد و خرسندم
نگاهـــت از زمیــن این نعـــش را بشکــوه بردارد



 

عذر می  خواهم  اگر شعرم  دوباره تیز  شد!!

تا که حکمش  را گرفت وصاحب  آن میز شد

 

هیکلش پا تا به  سر مسرور و شور انگیز شد

تا بناگوشش خودم  دیدم که نیشش باز بود

 

ذوق  می کرد  و و زخنده  قب قبش  لبریز شد

گر  چه  میزی ساده  بود و عمر آن هم اندکی

 

لیک ،گویا صاحب  یک  جای حاصل  خیز شد

علت  شادی   او  را   از  کسی    جویا  شدم

 

او که در توصیف زیر و روی  میزش ریز شد

پاسخم  گفتا  ،  عزیزم  زیر  میزش را  ببین

 

صاحب  قبلی  ز  زیرش  صاحب  هر  چیز شد

صاحب    پول   فراوان   و  زر و  زور  زیاد

 

صاحب   ویلا  و  باغ  و  معدن  و   جالیز  شد

خانه  و  ماشین   و  ملک  و سکه وشمش طلا

 

صاحب    خر   بوده   اما   صاحب   ماتیز  شد

او  به  هر آنچه  طلب  میکرده  از خالق  رسید

 

صاحب آنچه  خودش می شد زنش هم نیز شد

گفت  و  گفت و گفت، تا جایی که دیدم ناگهان

 

چانه  و   فکم  به  سمت  سینه ام  آویز   شد

با خودم گفتم  عجب  چیزی  است زیر میزشان

 

کف   نمودم  از  کفش  دور   دهانم  لیز  شد

تازه    فهمیدم   که  زیر   میزشان   باشد  مهم

 

از    دماغم  تا  همان جایم   فراوان  جیز  شد

سهم ماهم ازچنان میزش همین کف کردن است

 

عذر می  خواهم  اگر شعرم  دوباره تیز  شد!!

ز  مارک مید این چاینا زبس اندوه در دل شد

کنون که شیر مرغ و جان آدم میرسد ازچین

 

همه  کالای  ایرانی   فراهم  میرسد  از چین

صنایع دستی ما هم که  بهتر از خود  ماها

 

بسی سوغات ایرانی  که با هم میرسد از چین

ببین  تسبیح و سجاده، و مهر و چادر  مشکی

 

همه  پیچیده در ساکی و توام   میرسد ازچین

قلم،  خودکار، فندک، شمعدان و گوشی چینی

 

برای عیدمان  آجیل  در هم  میرسد  از چین

لباس  زیر  مردانه ، زنانه ، کفش   دمپایی

 

کرم ،ماتیک و موبر هم دمادم  میرسد ازچین

بهر جا  بنگری بی شک  ببینی جنس چینی را

 

تمام آنچه  در خانه  بیابم  می  رسد از چین

ملاقه ،قابلمه،قوری ، نمکدان ، قیچی  و چاقو

 

بزرگ و کوچکش یکجا  منظم میرسد ازچین

و یا ماشین  بی ترمز هووی  بی  در و  پیکر

 

که مردن را کند هر دم مجسم می رسد ازچین

بسی اجناس  بنجل  را که وارد  میکند  تاجر

 

ندارد  کیفیت  هرچند ، بازم  میرسد  از چین

هر   آنچه  بود  ایامی  ز  تولیدات   ایرانی

 

ز مرز بی در پیکر چه نم نم میرسد از چین

بسی اجناس در گمرک ،بسی درچرخه مصرف

 

بسی هم در مسیر راه، کم کم میرسد از چین

برای  صنعت  و تولیدمان  اینک   تماشا کن

 

سرود  غصه واندوه ، هر دم میرسد از چین

اگر چه  بهر تاجر  میرسد شور وشعف  اما

 

برای  چرخه  تولید    ماتم  میرسد  از چین

شده  بازار  ایران   گر  بهشت  ملت   چینی

 

برای  ملت  ایران   جهنم   میرسد  از چین

اگر  چه  می کند  تحریم ما را  عالم  و آدم

 

بدل های همه  اجناس عالم  میرسد  از چین

ز  مارک مید این چاینا زبس اندوه در دل شد

 

برایم   سکته   قلبی  ، مسلم  میرسد ازچین

 

 

نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم

به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم

نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم

ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم

جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان

مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن

و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم


 

دل عالمی ز جا شد چه نقاب بر گشودی

دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی

ز کدام باده ساقی به من خراب دادی

چه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه

مژه‌های شوخ خود را چه به غمزه آب دادی

دل عالمی ز جا شد چه نقاب بر گشودی

دو جهان به هم بر آمد چه به زلف تاب دادی

در خرمی گشودی چه جمال خود نمودی

ره درد و غم ببستی چه شراب ناب دادی

ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را

ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی

همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت

به من فقیر و مسکین غم بی‌حساب دادی

همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت

همه را شراب دادی و مرا سراب دادی

ز لب شکر فروشت دل فیض خواست کامی

نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی


 

قول

هيچ قولي نمي دهم به کسي


پس خيالم از اين جهت تخت است


قول دادن به هر کس و ناکس

به خدا واقعاً کمي سخت است

گاهـی ازطعـنــۀ یـا ران بـه سـتـوح آمده ام

آن که بـر چهــره ز روی تـو نـشـانی دارد          بی گمــان شهـرۀ صـد گنـج معــــا نی دارد

شب و روزش همه درشیروعسل غوطه ورست         که به تشخیص تو چون نقـطه مکـانی دارد

تو همـان چشـمۀ نـوشی که بشـرح آمده ای         منـم آن تـشـنـه کزآن شــرح ، بـیــا نی دارد

ای دریغــا که کسی نیست خـریـدار چو من         گــرچه ایـن راه ، بسـی هـمـسفــرا نی دارد

گاهـی ازطعـنــۀ یـا ران بـه سـتـوح آمده ام         مـذهـب عـشق تـو ، کـوتــه نـظــرا نی دارد

هـمـه اقــوم  بــه نـحـوی به ثـنــا گـویی تــو         روی مـا ه تـو، بـه هــــرقــوم زبـا نی دارد

بـُردن بـا ر تـو را طاقـت هـرمفـلـس نیست         زا نکـه ایـن بـا ر، بسی شـرط گرانی دارد

خالـصان درطلب روی تـو ازجان گـذ رنـد         عجب این خُـم که چنیـن دُرد کـشــا نی دارد

حیف است.......

حیف است مروارید در آتش بسوزد

زیباتر از خورشید در آتش بسوزد

حق نیست آن چشمی که بر روی دل من

هِی می نوشت امید ،در آتش بسوزد

تبخال روی بر گ گُل معنا ندارد

تا کی؟ گُلت نومید در آتش بسوزد

می ترسم آن ماهی که بر شب های تارم

بی وقفه می تابید در آتش بسوزد

ای وای! اگر چشمی که با من از سر ِناز

یا شوق می خندید در آتش بسوزد

می خواهی این دل را که در دامت اسیر است

بی لحظه ای تردید در آتش بسوزد؟

بگذار اگر روزی نگاهم بی اجازه

چشم تورا بوسید ،در آتش بسوزد

هرچه داری  اگر    به     عشق دهی      کافرم  ،گر   جُوی   زیان  بینی

چشم  ِ دل    باز    کن که جان بینی       آنچه نادیدنی  است آن بینی

گر   به     اقلیم  ِ  عشق    روی آری       همه آفاق ،   گلستان   بینی

آنچه بینی     دلت    همان    خواهد       وآنچه خواهد دلت همان بینی

دل ِهر   ذره    را      که      بشکافی       آفتابیش   ، در   میان     بینی

هرچه داری  اگر    به     عشق دهی      کافرم  ،گر   جُوی   زیان  بینی

از      مضیق    جهات    ،     درگُذری       وسعت ِ  مُلک   لامکان  بینی

آنچه     نشنیده    گوش ، آن شنوی      وآنچه نادیده  چشم ، آن بینی

که یکی هست  و هیچ نیست جز او        وحده      لا     اله      الا    هو

این قدر دل مبند به جاه و مقام خویش

یک روز می­رسد که بیفتی به چاه مرگ
سر می­کشد زخاک سیاهت گیاه مرگ
حتی اگر تمام جهان یاورت شوند
سهم تو نیست غیر شکست از سپاه مرگ
این  خنده­های مست فراموش می­شوند
آوار می­شود به سرت قاه قاه مرگ
حکمی­ست- گرچه تلخ- که باید سفر نمود
هرگز نمانده دور کسی از نگاه مرگ
این قدر دل مبند به جاه و مقام خویش
غافل نباش از هوس گاه گاهِ مرگ
امروز اگرچه بر سر تو تاج شوکت است
یک روز می­شود به سرت شب کلاه مرگ
گاهی نگاه آه به لب را نگاه کن
باشد که ساده بگذری از کوره راه مرگ