زورت که به هر کس برسد خوب بکوبش

هرجرم و گناهی ز خودت دور بینداز

برگردن یک آدم رنجور بینداز

هرعیب و عیوبی که به کارت شده پیدا

برگردن یک گشنه ی کم زور بینداز

دردور و برت آدم بدبخت زیاد است

بر آنکه فزرتش شده قمصور بینداز

زورت که به هر کس برسد خوب بکوبش

آنرا سر مامورم و معذور بینداز

جایی که رئیسی گنه و جرم خودت را

بر دوش فلان منشی و مامور بینداز

ارباب رجوع را بدوان هر چه که خواهی

کم کاری خود گردن دستور بینداز

همواره یکی را همه جا زیر نظر گیر

ازپیش کسی را به سر تور بینداز

درکوچه بینداز دو تا کیسه زباله

بر گردن همسایه به یک جور بینداز

بد رقصی خود گردن کج بودن مجلس

یا گردن تار و دف و طنبور بینداز

گر کشورتان لنگ زند از دل تاریخ

لنگی همه را گردن تیمور بینداز

زورت نرسد گر که کنی زنده مقصر

بر گردن هر مرده ی در گور بینداز

ز روزگار میاموز بی وفایی را

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن


به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن


دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست

ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن


ز روزگار میاموز بی وفایی را

خدای را که دگر ترک بی وفایی کن


بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست

تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن


ای کاش حرمله نزند افتاب را!

"هَل من مُعین..." شنیدی و ابیات ناب را

دادی به شیوه ی خودت آخر جواب را

اذن شهادت است در اعماق گریه ات

تنها به این بهانه طلب کردی آب را

مردی شدی برای خودت روی دست من!

دشمن شناخت  زبده ترین  هم رکاب  را

گردن گرفته ای دگر ای نور چشم من!

ای کاش حرمله نزند افتاب را!

 چشم تو باز مانده شبیه لبت علی!

لالاییِ سه شعبه  گرفت از تو خواب را!

قنداقه دست و پای تو را سخت بسته است

زیر عبا ادامه بده پیچ و تاب را

 هرجای خیمه گاه، نگاهِ رباب هست!

خواهر! بیا ببر تو ازینجا رباب را


 

...آرام!

ای تیر ! کجا چنین شتابان؟...آرام!


قدری به کمان بگیر دندان...آرام!


ای تیر! به حرف حرمله گوش نکن!


...برگرد...نرو تو را به قران...آرام!

دارم امید تا که شوی شافعم به حشر  

هر نغمه ای که هست در عالم نوای توست               
 
 هر جا که هست قصه ای از ماجرای توست
 
 
رخشنده تر ز چشمه خورشید عالمی                         
 
 این روشنای نه فلک از روشنای توست
 
 
در بیکران جمله هستی حقیقتی                                  
 
چشم و چراغ عالم امکان لقای توست
 
 
این رتبه ای که کعبه از او یافت احترام                           
 
از وعظ و از کلام تو و ربّنای توست
 
 
دادی تو بر قیام عدالت پیام خون                                       
 
نبض بلوغ عدل و عدالت ندای توست
 
 
میثاق سرخ توست مرا روح زندگی                                
 
 محراب بوسه گاه لبم خاک پای توست
 
 
ای ساحل امید دل بی قرار من                                  
 
آن قبله گاه و منظر دل کربلای توست
 
 
ای وسعت قداست و ای آبروی دین                                   
 
عمق نگاه آیینه ها اعتلای توست
 
 
جان را به راه دین خدا کرده ای نثار                              
 
  ایثار جان تجّلی رمز بقای توست
 
 
دارم امید تا که شوی شافعم به حشر                       
 
ما را نگاه بر کرم و برعطای توست

لقمـه ها ناپاک خـــوردی بــاز داری انتظار            در وجــودت درد بی درمـــان نیـابد آشیان؟


 

در صـــمیم قلـــب اگـــر ایمـــان نیابد آشیان

بهتـــر آن باشــد که در تن جان نیابد آشیان

 

حقمدار انسان نخواهد گشت هرگز بی گمان

تا که بر حــق در دلـــش اذعان نیابد آشیان

 

تا گمانت هسـت این کافتادی ازخرطوم فیل

در ضمــیرت شمّــه ای عرفان نیابد آشیان

 

خیره سرهستی که خواهی جزتودرروی زمین

ایـــن نبــــیند سـرپنـــاهی ، آن نیــــابد آشیان

 

درک کن احوال آن بیچاره انسان را که هیچ

در زمستان ــ فصل یخـــبندان ــ نیـابد آشیان


هســـت فـــرزندان آدم را جـــهنّم در کمـــین

هر که می خواهد درآن زندان نـــیابد آشیان

 

ناگــزیر است از گریـــزی دائم از ابلیس تا

در نهــادش هرگز این شیــطان نیابد آشیان

 

جامه از پرهــــیز باید کـــرد بر اندام جان

تا در آن یک لحظه این ثعبان نیابد آشیان

 

اهل ایمان هوشمندند آنچنـان کاســـوده در

بزمـــگاه عقلشـــان نسیــــان نیـابد آشـیان

 

ای بشـر دستـــی نیــالا بر حقــوق مردمان

خواستـی موشـــیت در انــبان نیــابد آشیان

 

لقمـه ها ناپاک خـــوردی بــاز داری انتظار

در وجــودت درد بی درمـــان نیـابد آشیان؟

 

هرکه را هرگز ترحّم نیست بر مستضعفان

روز محشــــر هیــــچ آبادان نیـــابد آشیان

 

کاشکی دریابد اکنون هرستمکاری جســور

هیچ جز آتــش در آن بحـــران نیابد آشیان

 

منعقد شد نطـفه گر در صلب مردی از حرام

کاشکــــی این نطفـــه در زهدان نیابد آشیان

 

بنـــدگی با عشــق بایـد کرد یزدان را و بس

در بهـــشت ایــن آدمـــی ارزان نیـابد آشیان

 

بر چو چیـند دامــن از هر غفلتـــستان آدمی

در کــــنام سیــــرتــش عصــیان نیابد آشیان

 

سر نبازد هر که با اخلاص در راهی درست

در بهشتی خلـــد چـــون چمران نیابد آشیان

 

گر نیــازردی کسی را  مطـــمئــنّاً بعـد مرگ

در لــــحد هرگـــز تنت لــــرزان نیابد آشیان

 

نیســــت پرهیـــزیت آنی از تن آسائی چرا؟

تا بواســــیریت در تنبـان نیــــابد آشیـــان؟

 

رو توکّل پیشه کن زیرا که هرگز درصدف

بــی عنـــایات خـدا مرجـــان نیـــابد آشیان

 

رخـت بر بندد اگر فقــــر از بساط مؤمنان

در دیــار المسلمــین لَبـــنان نیــــابد آشیان

 

درنمی یابد چرا یارب لت انـــبانـی بد است

آنکه درپس کوچه ی حرمان نیابد آشیان؟

 

عمــق آه مستـــمندان را نمی فهمد چرا ؟

آه تا در سیـنه اش بریــــان نیـابد آشـیان

اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم...

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم...



در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است

مجاهد علوی تا ابد نمی میرد

پرنده بال نخواهد در آسمان علی

به اوج می رود افتاده با توان علی

 

دلاور نخعی و کمیل و بوذر را

دری بدان به جهان دل و زبان علی

 

ز چاه تا به خدا را چگونه خواهی رفت

اگر به چنگ نگیری تو ریسمان علی

 

مجاهد علوی تا ابد نمی میرد

قسم به پینهء دستان مهربان علی

 

یتیم وار و گرسنه شتاب کن "فریاد"

که کودکانه بگیری کمی ز "نان" علی

........کاره ای نیست

در سرزمین خورشید مهتاب کاره ای نیست

در پیشگاه دریا مرداب کاره ای نیست

 

گلگون تر از انار است رخسار خوبرویان

نقاش چیره دست است سرخاب کاره ای نیست

 

روز الست ما را بی آب سر بریدند

عشاق سر ندارند قصاب کاره ای نیست

 

در چیدمان هستی نامم "خلیفه الله"

دلبر مهندس ماست نصاب کاره ای نیست

 

خوابت گرفت "فریاد" وقت اذان صبح است

بیدار شو که چشمت در خواب کاره ای نیست

خورشید، سر برهنه لب کوهسار بود

شن بود و باد، قافله بود و غبار بود

آن سوی دشت حادثه، چشم انتظار بود

 

فرصت نداشت جامه ی نیلی به تن کند

خورشید، سر برهنه لب کوهسار بود

 

گویا به پیشواز نزول فرشته ها

صحرا پر از ستاره ی دنباله دار بود

 

می سوخت در کویر، عطشناک و روزه دار

نخلی که از رسول خدا یادگار بود

 

نخلی که از میان هزاران هزار فصل

شیواترین مقدمه ی نوبهار بود

 

شن بود و باد، نخل شقایق تبار عشق

تندیس واژگون شده ای در غبار بود

 

می آمد از غبار، غم آلود و شرمسار

آشفته یال و شیهه زن و بی قرار بود

 

بیرون دوید، دختر زهرا (س) ز خیمه ها

برگشته بود اسب، ولی بی سوار بود ...

شعر بدون نقطه

سلامِ مـا سویِ دلـدارِ مـاهِ مـا ؛ ای دل

کسی که ؛ راه وی اُلگویِ راهِ مـا ؛ ای دل

امـامِ عـادل و آگـاه و عـالـم و معصوم

رسـد وِرا هـمـه دم دودِ آهِ مـا ؛ ای دل

هـمـاره مـالـک دلـهـای مـا و مـولا او

دعــا و آهِ دلِ مـــا گـواهِ مـا ؛ ای دل

عَـلَـی الـدَّوام رسد دادِ مـا ؛ رسد او را

دو صَـد درود و سـلامِ اِلـهِ مـا ؛ ای دل

مُـرادِ مـا و مُرادِ دلِ هَمه مَهدی(عج...)

مـعــاد ؛ دادرسِ دادگـاهِ مــا ؛ ای دل

افسوس

افسوس كه عمر جاودان رفت از كف

سرمايه ي شادي جهان رفت از كف

 

دردا كه جواني ام چه بيهوده گذشت

دردادن قسط و صف نان رفت از كف !

********

هرچند دلش زغصّه ها خون شدو رفت

صدباراداره رفت بيرون شد و رفت

 

چون ديد كه افتاده گره دركارش

بادادن رشوه سخت ممنون شد و رفت !

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

همان سری که "یحب الجمال" محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، " أجنّنی"گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم " أم وهب" را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ي اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر

«خون خدا»

نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم

تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌ هاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله‌هاي بي‌صدا ديدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم

دوباره ليلة القدر آمد و شوريدگي‌هايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم

شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم

صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم

نگاهم كردي و باران يك ريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم

تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم

تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربنا ديدم

تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم

تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم

شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم

شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم

در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم

دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را‌ اي بي‌كفن، در كسوت آل عبا ديدم

دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه زهرا(س)
تو را محكمترين تفسير راز «انّما» ديدم

هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم

تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم

همان شب كه سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم

تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم

سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم

به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت
تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي(ع) ديدم

تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم

شكستم در قصيده، در غزل، ‌اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم

تمام راه را بر نيزه‌ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري(س) تو را ديدم

دل و دست از پليدي‌هاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم

مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم

  یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

 مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند

                                   یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

 

    هر دست که دادند از آن دست گرفتند

                              هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

 

     یک طایفه را بهر مکافات سرشتند

                                 یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

 

    یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند 

                        یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

 

    جمعی به در پیر خرابات خرابند  

                                  قومی به بر شیخ مناجات مریدند

 

    یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

                              یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

 

    فریاد که در رهگذر آدم خاکی   

                                 بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

 

    همت طلب از باطن پیران سحرخیز  

                               زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

 

    زنهار مزن دست به دامان گروهی

                               کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

 

    چون خلق درآیند به بازار حقیقت

                                 ترسم نفروشند متاعی که خریدند

 

    کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است 

                          کاین جامه به اندازه‌ی هر کس نبریدند

 

    مرغان نظرباز سبک ‌سیر فروغی

                                 از دام گه خاک بر افلاک پریدند

امیر عشق همیشه امیر می آید...

به سربلندی او هر که معترف نشود

به هر کجا که رود سر به زیر می آید

شبیه آیه ی قرآن نمی توان آورد

کجا شبیه به این مرد، گیر می آید

مگر ندیده ای آن اتفاق روشن را؟!!

به این محله خبر ها چه دیر می آید!

بیا که منکر مولا اگر چه آزاد است

به عرصه گاه قیامت اسیر می آید

بیا که منکر مولا اگر که پخته،ولی

هنوز از دهنش بوی شیر می آید

امیر عشق همیشه امیر می آید...

    رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

تن آدمی شریفست به جان آدمیت

                                                   نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

 

                     اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی     

                                                     چه میان نقش دیوار و میان آدمیت  

                                 

                   به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد

                                                   که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

 

                  مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی

                                                      که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

 

                  اگر این درنده ‌خویی ز طبیعتت بمیرد 

                                                   همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

 

                رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند      

                                                    بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت

 

               طیران مرغ دیدی تو ز پای ‌بند شهوت      

                                                       به در آی تا ببینی طیران آدمیت

 

              نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم   

                                                        هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

عطش و آتش و تنهايي و شمشير و شهادت

اي كه پيچيده شبي در  دل اين كوچه صدايت

 يك جهان پنجره بيدار شد از بانگ رهايت

 

تا قيامت همه جا محشر كبراي تو بر  پاست

 اي شب تار عدم شام غريبان عزايت

 

عطش و آتش و تنهايي و شمشير و شهادت

 خبري مختصر از خاطره ي كرب و بلايت

 

همرهانت صفي از آينه بودند و خوش آن روز

 كه درخشيد خدا در همه ي آينه هايت

 

كاش بوديم وسر و ديده و دستي چو ابوالفضل

 مي فشانديم سبك تر زكفي آب به پايت

 

از فر اسوي ازل تا ابد  اي حلق بريده

 مي رود دايره در دايره  پژوا ك  صدايت...

عاقبت بخیری

در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا

 

طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا

 

ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای

 

می نوش که عاقبت بخیرست ترا

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را 

بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.

تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟

رها کن ان خدای دور

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.

با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خودرا.

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام.

آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات اوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید


تورا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد



"سهراب سپهری"


مـعـلـم نـفـس خــود و شــاگــرد وجــدان خـويـش بـاشـیـم !

درباره خودم جز روسیاهی در پیشگاه صاحبم امام عصر (روحی فداه) چیز دیگری ندارم...

ܓ❥

مـعـلـم نـفـس خــود و شــاگــرد وجــدان خـويـش بـاشـیـم !

ܓ❥

وقتی در جستجوی خودت باشی ، خداوند را در کنارت احساس می کنی!

ܓ❥

حضرت امیر عَلَيْهِ السَّلامُ فرمود:

آن كه خود را در مرتبه پيشوايى قرار مى دهد بايد پيش از مؤدب نمودن مردم به مؤدب نمودن خود اقدام كند، و
 
پيش از آنكه ديگران را به گفتار ادب نمايد، بايد به كردارش مؤدب به آداب كند، و آن كه خود را بياموزد و ادب نمايد
 
به تعظيم سزاوارتر است از كسى كه فقط ديگران را بياموزد و تأديب كند.

ܓ❥

.....درس بگیریم

تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .

اهل كاشانم من

روزگارم بد نيست

تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستاني ، بهتر از آب روان .

*****

و خدايي كه در اين نزديكي است :

لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب ، روي قانون گياه .

*****

من مسلمانم .

قبله ام يك گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده من .

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف .

سنگ از پشت نمازم پيداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را ، پي (( تكبيرة الاحرام )) علف مي خوانم

پي (( قد قامت )) موج .

*****

كعبه ام بر لب آب

كعبه ام زير اقاقي هاست .

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر

(( حجر الاسود )) من روشني باغچه است .

*****

اهل كاشانم من

پيشه ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود .

چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم

پرده ام بي جان است .

خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است .

*****

اهل كاشانم من.

نسبم شايد برسد ..

به گياهي در هند ، به سفالينه اي از خاك (( سيلك )).

نسبم شايد ، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد .

*****

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ،

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،

پدرم پشت زمان ها مرده است .

پدرم وقتي مرد ، آسمان آبي بود ،

مادرم بي خبر از خواب پريد ، خواهرم زيبا شد .

پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .

مرد بقال ازمن پرسيد: چند من خربزه مي خواهي ؟

من ازاو پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟

*****

پدرم نقاشي مي كرد .

تار هم مي ساخت ، تار هم مي زد .

خط خوبي هم داشت .

*****

باغ ما در طرف سايه دانايي بود .

باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه ،

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس آينه بود .

باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود .

ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويم در خواب .

آب بي فلسفه مي خوردم .

توت بي دانش مي چيدم .

تا اناري تركي بر مي داشت . دست فواره خواهش مي شد .

تا چلويي مي خواند ، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت .

گاه تنهايي ، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد .

*****

شوق مي آمد ، دست در گردن حس مي انداخت .

فكر ، بازي مي كرد

زندگي چيزي بود . مثل يك بارش عيد ، يك چنار پر سار .

زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود .

يك بغل آزادي بود .

زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود .

*****

طفل پاورچين پاورچين ،  دور شد كم كم در كوچه سنجاقكها

بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون

دلم از غربت سنجاقك پر

*****

من به مهماني دنيا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ايوان چراغاني دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا .

تا ته كوچه شك ،

تا هواي خنك استغنا ،

تا شب خيس محبت رفتم .

من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق .

رفتم . رفتم تا زن ،

تا چراغ لذت ،

تا سكوت خواهش ،

تا صداي پر تنهايي .

*****

چيزها ديدم در روي زمين :

كودكي ديدم . ماه را بو مي كرد .

قفسي بي در ديدم كه در آن ، روشني پرپر مي زد .

نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت .

من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوبيد .

ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي دور شبنم بود ،

كاسه داغ محبت بود .

من گدايي ديدم ، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست

و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز

*****

بره اي را ديدم ، بادبادك مي خورد

من الاغي ديدم ، يونجه را مي فهميد

در چرا گاه (( نصيحت )) گاوي ديدم سبز

شاعري ديدم هنگام خطاب ، به گل سوسن مي گفت : (( شما ))

*****

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور

كاغذي ديدم ، از جنس بهار .

موزه اي ديدم ، دور از سبزه

مسجدي دور از آب

سر بالين فقيهي نوميد ، كوزه اي ديدم لبريز سئوال

*****

قاطري ديدم بارش (( انشاء ))

اشتري ديدم بارش سبد خالي (( پند و امثال )) .

عارفي ديدم بارش ((  تنناها ياهو ))

*****

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد .

من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .

من قطاري ديدم .كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت . )

من قطاري ديدم ، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد .

و هواپيمايي ، كه در آن اوج هزاران پايي

خاك از شيشه آن پيدا بود :

كاكل پوپك ،

خالهاي پر پروانه ،

عكس غوكي در حوض

و عبور مگس از كوچه تنهايي .

خواهش روشن يك گنجشك ،وقتي از روي چناري به

زمين مي آيد .

و بلوغ خورشيد .

و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح .

*****

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت .

پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت .

پله هايي كه به بام اشراق

پله هايي به سكوي تجلي مي رفت

*****

مادرم آن پائين

استكانها را در خاطره شط مي شست

*****

شهر پيدا بود

رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ

سقف بي كفتر صدها اتوبوس

گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج

در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي بست

كودكي هسته زرد الويي روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد

و بزي از (( خزر )) نقشه جغرافي آب مي خورد

*****

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب

چرخ يك گاريچي در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابيدن گاريچي

مرد گاريچي در حسرت مرگ

*****

جشن پيدا بود ، موج پيدا بود

برف پيدا بود دوستي پيدابود

كلمه پيدا بود

آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب

سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون

سمت مرطوب حياط

شرق اندوه نهاد بشري

فصل ول گردي در كوچه زن

بوي تنهايي در كوچه فصل .

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود .

*****

سفر دانه به گل .

سفر پيچك اين خانه به آن خانه .

سفر ماه به حوض .

فوران گل حسرت از خاك .

ريزش تاك جوان از ديوار .

بارش شبنم روي پل خواب .

پرش شادي از خندق مرگ .

گذر حادثــه از پشت كلام  .

*****

جنگ يك روزنه با خواهش نور .

جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد .

جنگ تنهايي با يك آواز .

جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل .

جنگ خونين انار و دندان .

جنگ (( نازي )) ها با ساقه ناز .

جنگ طوطي و فصاحت با هم .

جنگ پيشاني با سردي مهر .

*****

حمله كاشي مسجد به سجود .

حمله باد به معراج حباب صابون .

حمله لشگر پروانه به بنامه (( دفع آفات )) .

حمله دسته سنجاقك ، به صف كارگر (( لوله كشي )) .

حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي .

حمله واژه به فك شاعر .

*****

فتح يك قرن به دست يك شعر .

 فتح يك باغ به دست يك سار .

فتح يك كوچه به دست دو سلام .

فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي .

فتح يك عيد به دست دو عروسگ ، يك توپ

*****

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر

قتل يك قصه سر كوچه خواب

قتل يك غصه به دستور سرود

قتل مهتاب به فرمان نئون

قتل يك بيد به دست (( دولت ))

قتل يك شاعر افسرده به دست گل سرخ

همه روي زمين پيدا بود

نظم در كوچه يونان مي رفت

جغد در (( باغ معلق )) مي خواند

باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به

خاور مي راند

روي درياچه آرام (( نگين )) قايقي گل مي برد

در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود

*****

مردمان را ديدم

شهرها را ديدم

دشت ها را ، كوهها را ديدم

آب را ديدم ، خاك را ديدم

نورو ظلمت را ديدم

و گياهان را در نور ، و گياهان را د رظلمت ديدم

جانورها را در نور ، جانور ها را در ظلمت ديدم

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم

*****

اهل كاشانم اما

شهر من كاشان نيست .

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .

*****

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم .

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد .

و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ،

عطسه آب از هر رخنه سنگ ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي .

و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح .

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ .

ضربان سحر چاه كبوترها ،

تپش قلب شب آدينه ،

جريان گل ميخك در فكر

شيهه پاك حقيقت از دور .

من صداي كفش ايمان را در كوچه شوق

و صداي باران را ، روي پلك تر عشق

روي موسيقي غمناك بلوغ

روي آواز انار ستان ها

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي

پرو خالي شدن كاسه غربت از باد

*****

من به آغاز زمين نزديكم

نبض گل ها را مي گيرم

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت

*****

روح من در جهت تازه اشياء جاري است .

روح من كم سال است .

روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد .

روح من بيكار است :

قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد .

روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد

*****

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن .

من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين .

رايگان مي بخشد ، نارون شاخه خود را به كلاغ .

هر كجا برگي هست ، شوق من مي شكفد .

بوته خشخاشي ، شست و شو داده مرا در سيلان بودن .

*****

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم .

مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن .

مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم .

مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم .

مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابري

تابخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير

*****

من به سيبي خشنودم

و به بوئيدن يك بوته بابونه .

من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم .

من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد .

و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند .

من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ،

رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را .

خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد .

سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد .

ماه در خواب بيابان چيست ،

مرگ در ساقه خواهش

و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.

*****

زندگي رسم خوشايندي است .

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي (( ماه )) ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

*****

زندگي  شستن يك بشقاب است .

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است .

 زندگي  (( مجذور )) آينه است .

زندگي گل به (( توان )) ابديت ،

زندگي (( ضرب )) زمين د رضربان دل ها،

زندگي (( هندسه )) ساده و يكسان نفس هاست .

*****

هر كجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .

چه اهميت دارد

گاه اگر مي رويند

قارچ هاي غربت ؟

 *****

من نمي دانم

كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ،

 كبوتر زيباست .

و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد

واژه را بايد شست .

واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد

چتر را بايد بست ،

زير باران بايد رفت .

فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد .

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت .

دوست را ، زير باران بايد جست .

زير باران بايد با زن خوابيد .

زير باران بايد بازي كرد .

زير باران بايد چيز نوشت ، حرف زد . نيلوفر كاشت ، زندگي تر شدن پي درپي،

زندگي آب تني كردن در حوضچه (( اكنون )) است .

*****

رخت ها را بكنيم :

آب در يك قدمي است

روشني را بچشيم .

شب يك دهكده را وزن كنيم . خواب يك آهو را .

گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم .

روي قانون چمن پا نگذاريم

در موستان گره ذايقه را باز كنيم .

و دهان را بگشائيم اگر ماه در آمد .

و نگوئيم كه شب چيز بدي است .

و نگوئيم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ .

و بيارايم سبد

ببريم اينهمه سرخ ، اين همه سبز .

*****

صبح ها نان و پنيرك بخوريم

و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام .

و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت .

و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد

و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست

و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند .

و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد .

و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون .

و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت .

و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت .

و اگر مرك نبود ، دست ما در پي چيزي مي گشت .

و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد .

و بدانيم كه پيش از مرجان ، خلائي بود در انديشه درياها

و نپرسيم كجاييم ،

بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را .

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست .

و نپرسيم كه پدرها ي پدرها چه نسيمي . چه شبي داشته اند .

پشت سرنيست فضايي زنده .

پشت سر مرغ نمي خواند .

پشت سر باد نمي آيد .

پشت سرپنجره سبز صنوبر بسته است .

پشت سرروي همه فرفره ها خاك نشسته است .

پشت سرخستگي تاريخ است .

پشت سرخاطره موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد .

*****

لب دريا برويم ،

تور در آب بيندازيم

و بگيريم طراوت از آب .

ريگي از روي زمين برداريم

وزن بودن را احساس كنيم

*****

بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم

( ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين ،

مي رسد دست به سقف ملكوت .

ديده ام ، سهره بهتر مي خواند .

گاه زخمي كه به پا داشته ام

زير و بم هاي زمين را به من آموخته است .

گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابرشده است .

و فزون تر شده است ،  قطر نارنج ، شعاع فانوس . )

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست .

مرگ وارونه يك زنجره نيست .

مرگ در ذهن اقاقي جاري است .

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان .

مرگ در حنجره سرخ ـ گلو مي خواند .

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .

مرگ گاهي ريحان مي چيند .

مرگ گاهي ودكا مي نوشد .

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .

و همه مي دانيم

ريه هاي لذت ، پر از اكسيژن مرگ است . )

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم .

*****

پرده را برداريم :

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .

بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .

بگذاريم غريزه پي بازي  برود .

كفش ها را بكند . و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .

بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .

چيز بنويسد و

به خيابان برود .

ساده باشيم .

ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت .

*****

كار ما نيست شناسايي  (( راز )) گل سرخ .

كار ما شايد اين است

كه در (( افسون )) گل سرخ شناور باشيم .

پشت دانايي اردو بزنيم .

دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم .

صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم .

هيجان را پرواز دهيم .

روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم .

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي (( هستي )) .

ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم .

نام را باز ستانيم از ابر ،

ازچنار ، از پشه ، از تابستان .

روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم .

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم .

*****

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم .

آرام وقرار دل بیمار کجایی

ای تیر نگاهت به دل زار کجایی


ای روی گلت شمع شب تار کجایی


آرام و قرار دل بی تاب و شکیبم


آرام وقرار دل بیمار کجایی


گویم به که مانی که خلایق بشناسند

در مشکل من فاطمه رخسار کجایی

هر جا که تو هستی دل حسرت زده انجاست

حال و هوایـی آشـنــا دارد دل من

امشب هوای کـربــلا دارد دل من

حال و هوایـی آشـنــا دارد دل من

شش گوشه ات را تا نبینم بی قرارم

اصلا مـگر بـی تو صـفا دارد دل من؟

عمری شدم من خوشه چین فضلت امّا

تا روز مرگـم هم وفا دارد دل من

با که بايد گفت اين حال عجيب؟

گفت دانايي که: گرگي خيره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر!

 

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته مي شود انسان پاک

 

وآن که با گرگش مدارا مي کند

خلق و خوي گرگ پيدا مي کند

 

در جواني جان گرگت را بگير!

واي اگر اين گرگ گردد با تو پير

 

روز پيري، گر که باشي هم چو شير

ناتواني در مصاف گرگ پير

 

مردمان گر يکدگر را مي درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنايان هم اند

 

گرگ ها همراه و انسان ها غريب

گرچه از دیروز او دیگر خودش بابا نداشت

وقتیکه عشق اعظم ما عشق فاطمه ست

"یوم الحساب" روز حقیری ست پیش ما...

*****

کودکی دردفتر نقاشی اش دریا کشید

بامدادسبز خودیک مشک و یک سقا کشید

 

ناگهان اوبغض کرد و گونه هایش خیس شد

زرد را برداشت و خورشید را تنها کشید

 

گرچه از دیروز او دیگر خودش بابا نداشت

دخترک اما برای بچه ها بابا کشید

 

بعدیک مادر و یک گهواره ی خالی وبعد...

با مداد قهوه ای تیر سه شعبه را کشید

 

دستهای کوچکش لرزید تا در دفترش

پیکری راتکه تکه...بی سرو بی پا کشید

 

لحظه ی اخربرای دلخوشی با اشکهاش

قطره ای باران به روی خشکی لبها کشید

 

دفتر نقاشی اش را پیش عمه برد و گفت:

با چه رنگی باید اینجا عمه زینب را کشید؟؟

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی

الهی !


نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم ،

 

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

 

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی …

 

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی

 

کس به غیر از تو نخواهم

 

چه بخواهی چه نخواهی!


باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی …

در بزم وصال تو نگویم زکم وبیش

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم

چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم زکم وبیش

چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی

من محرم راز دل طوفانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی

عمری ست پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکرخند لبش جان نسپردم

شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر

افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم