خورشید، سر برهنه لب کوهسار بود
شن بود و باد، قافله بود و غبار بود
آن سوی دشت حادثه، چشم انتظار بود
فرصت نداشت جامه ی نیلی به تن کند
خورشید، سر برهنه لب کوهسار بود
گویا به پیشواز نزول فرشته ها
صحرا پر از ستاره ی دنباله دار بود
می سوخت در کویر، عطشناک و روزه دار
نخلی که از رسول خدا یادگار بود
نخلی که از میان هزاران هزار فصل
شیواترین مقدمه ی نوبهار بود
شن بود و باد، نخل شقایق تبار عشق
تندیس واژگون شده ای در غبار بود
می آمد از غبار، غم آلود و شرمسار
آشفته یال و شیهه زن و بی قرار بود
بیرون دوید، دختر زهرا (س) ز خیمه ها
برگشته بود اسب، ولی بی سوار بود ...
+ نوشته شده در یازدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط مهربانی
|