وقتیکه عشق اعظم ما عشق فاطمه ست

"یوم الحساب" روز حقیری ست پیش ما...

*****

کودکی دردفتر نقاشی اش دریا کشید

بامدادسبز خودیک مشک و یک سقا کشید

 

ناگهان اوبغض کرد و گونه هایش خیس شد

زرد را برداشت و خورشید را تنها کشید

 

گرچه از دیروز او دیگر خودش بابا نداشت

دخترک اما برای بچه ها بابا کشید

 

بعدیک مادر و یک گهواره ی خالی وبعد...

با مداد قهوه ای تیر سه شعبه را کشید

 

دستهای کوچکش لرزید تا در دفترش

پیکری راتکه تکه...بی سرو بی پا کشید

 

لحظه ی اخربرای دلخوشی با اشکهاش

قطره ای باران به روی خشکی لبها کشید

 

دفتر نقاشی اش را پیش عمه برد و گفت:

با چه رنگی باید اینجا عمه زینب را کشید؟؟