درویشی ما سلطنت ماست، اگرچه

بختت نه سپید است و نصيبت نه سیاهی

محکوم به مرگي چه بخواهی چه نخواهی

کو عشق که ما را برساند به رسیدن

کو تیغ که ما را برهاند ز تباهی

آبی به شهیدان عطشناک نداديم

مردند لب شط فرات آن همه ماهی

ای کشته ترحّم کن و ای تشنه تبسّم

ای ناله شهادت شو و ای گریه گواهی

سنگم بزن ای دوست، دلم میکده اوست

ما را بشکن آینه ي ماست الهی

آن سوتر از این غمکده دریای وصالی ست

عاشق شو و فارغ شو و سالک شو و راهی

درویشی ما سلطنت ماست، اگرچه!

دنیاست گدایی که رسیده ست به شاهی

اینک  پیام  ِ عشق  ِ  تــو  در   جان ِ روزگار

 


دلــگیـــر مباش . دلت که گیـر باشد ، رهـــــا نمی شوی ! خـداونـد ،

بنده گــان ِ خود را ، با آنچه به آن « دل » بســته اند می آزمــاید !!

 

***********

 

با کربلای عشق ِ تو هر کس که آشناست

جان و دلش  همیشه هوا خواه ِ کربلاست

ای مرگ ِ سرخ   برده  به  بازار  ِ زندگی

بـا این متاع  ،  هر چه تجارت کنی رواست

پنداشتند  نور  ِ  تو  خاموش    می شود

معلـوم شد فـنـای تـو  انـگیـزه ی بقـاست

خـورشیدِ عشق کشته شد و آفتـاب گفت

این خون ِپاک ِ ریختـه  بر خاک ، از خداسـت

از  تشنـه  هیچکس نکنـد   آب   را  دریـغ

شط فرات را هم  ازین غصه  شرم هاست

بـر   بـام  عالمی  علم   سرخ  زد   شفق

چون دید دسـت از تن بو فا ضلت جداسـت

اینک  پیام  ِ عشق  ِ  تــو  در   جان ِ روزگار

چون آفتاب روشن و چون عشق جانفزاست

آقا  مگر کسی ز شما «نه» شنیده است؟

          

تا قيامت همه جا محشر كبراي تو بر  پاست

اي كه پيچيده شبي در  دل اين كوچه صدايت

 يك جهان پنجره بيدار شد از بانگ رهايت

 

تا قيامت همه جا محشر كبراي تو بر  پاست

 اي شب تار عدم شام غريبان عزايت

 

عطش و آتش و تنهايي و شمشير و شهادت

 خبري مختصر از خاطره ي كرب و بلايت

 

همرهانت صفي از آينه بودند و خوش آن روز

 كه درخشيد خدا در همه ي آينه هايت

 

كاش بوديم وسر و ديده و دستي چو ابوالفضل

 مي فشانديم سبك تر زكفي آب به پايت

 

از فر اسوي ازل تا ابد  اي حلق بريده

 مي رود دايره در دايره  پژوا ك  صدايت...!!!

    لب تر كني فرات وفا خشك مي شود

  پيچيده در فرات طنين صداي عشق

     آبي ننوش از لب شط اي اخاي عشق


     آبي ننوش تا كه لبت مطلعم شود

     وز مطلعت شروع شود ماجراي عشق


     لب تر كني فرات وفا خشك مي شود

     لب تر نكن بخاطر دلبر براي عشق


     تو عهد بسته اي كه به عشقت وفا كني

     اين عهدنامه بين تو است و خداي عشق


     اين عهد را الست تو با عشق بسته اي

     آن روز گفته اي سر و دستم فداي عشق


     آب فرات بوي خوش ياس مي دهد

     بوي نگاه تشنه ي عباس مي دهد

پیش گفتمان ::    ......   جامعه پزشکی

پیش گفتمان ::  اصولاً ما که دارای سن وسالی  هستیم ، با لغاتی مثل خود انتقادی ، خود سانسوری ، خود بزرگ بینی و ...خیلی حال میکنیم ، حال  قصد داریم به خود انتقادی بپردازیم ، و ده جمله کلیدی را که معمولاً  پزشکان محترم به تناوب از آن بهره میبرند معرفی نماییم !

1- مشکل شما ژنتیکی و ارثی است ::  یعنی جد و آباد شما در بیماری شما دخیلند ، یا مثلاً مادر بزرگ شما قبل از عروسی با پدر بزرگتان با ما مشورت نکرده!

2- آلودگی هوا دلیل بیماری شماست :: یعنی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند ، و تصمیم گرفتند بابای شما را بیاورند جلوی جشمتان !

3- شما دارای نوعی واکنش ایمنی مزمن هستید :: دقت کنید ، این "مزمن" یعنی اینکه حالا حالاها باید پول ویزیت بدی  و دَستات به دوا دکتر بنده!

4- متاسفانه دیر برای درمان اقدام کرده اید :: یعنی کار از کار گذشته و  شما باید خودتان را برای سر کشیدن ریق رحمت آماده فرمایید! 

5 - روند درمان شما مطلوب نبوده :: یعنی دکتر قبلی چیزی حالیش نبوده ، و البته فرقی نمیکنه که اون کی بوده ، و چی گفته ، و چی تجویز کرده!

6 -شما به ....حساسیت دارید :: البته شما میتوانید به جای آن چند نقطه هر چیزی که در محیط کارتان یافت شود بگذارید ، مثلاً یاتاقان برای تعمیرکاران اتومبیل!

7 - مشکل شما عصبی است :: یعنی به جایی از شما مربوط است که ما هم مثل شما چیزی از آن سر در نمی آوریم ، اما حق ویزیت فراموش نشه!

8 - شما دچار"سندروم متابولیک حاد" هستید :: و البته گفتن هر جمله دیگری که نه شما از آن چیزی بفهمید و نه شیخ و نه خود جناب دکتر!

9 - داروی مورد نیاز شما به دلیل تحریم نایاب است :: و یا جمله ای مشابه که باعث شود شما خواهر مادر مسئولین را به نحو مقتضی مورد مرحمت قرار دهید!

10 - حتماً یک ماه دیگر مراجعه کنید ::  یعنی شفا دست خداست ، یعنی مطمئن باش این داروهایی که نوشتم هیچ خاصیتی نداره ، ....زنده بودی در خدمتیم!

گفتمان:: محترمانه بنویسید که به نظر شما حد و مرز شوخی کجاست ؟ ، و در ضمن اگر اهل شوخی هستید ، به دور از توهین به جامعه پزشکی عزیز و متعهد کشور ، و فقط به جهت انبساط خاطر خوانندگان ،  یک جمله جالب و توضیحی کوتاه به لیست بالا بیفزایید !

غصه وغم اندرون دل نشست

روزگاران بار دیگر دل شکست

بازهم ساقی در میخانه بست

بازمستی ها رهایم ساختند 

غصه وغم اندرون دل نشست

حال من چشم انتظارم تارسد

مژده ای وباز گردم مست مست

خوش نوابود این کبوترروی بام

لیک افسوس ودریغ کزبام جست

ابر بودم  در بلند آسمان

بین مرا اکنون در این مرداب پست

عاشقان را ای خدا رسوا نکن

عشق رسوای چو پیری   گرچه هست

حسرت دی می خوریم وجهد فردا می کنیم        غافـلــیـم از حال خویش وشور حالایی دگر

تن رود گاهی بجـایی ، دل رود جـایی دگر         تن اسیـردرد و رنـج ودل به سـودایی دگـر

تن هوای عیـش دنیـا را بسـر می پـــرورد         دل پی یک نغمۀ خوش گشت غوغایی دگر

فکر ما گاهی به این سو میدود گاهی به آن         ای خوشاآنکس که دارد دل به سُکنایی دگر

عدّه ای درخواب وخورغرق خیـالات خوشند          بار خود را بـســتـه با سهمی زکالایی دگر

تا رسد روزی که فعل ما بمیــزان آوررنـد          سهـــم ما پـوچ است وماییـم و تمنّایی دگر

وعدۀ هـر کارنیکی را به فــردامی دهیــــم         هم به فـردا می رسد نوبت به فـردایی دگر

حسرت دی می خوریم وجهد فردا می کنیم        غافـلــیـم از حال خویش وشور حالایی دگر

کاروانـســالار ما بــا ما نـــدارد همـــــدلی         او بغـیــر ازخود نخواهـــد فکرهمپایی دگر

این معمّا حل شودروزی،بینـدیش ای رفیق          بهـر روزی که تـو بـاشیـیّ ومعمّـــایی دگر

سازخاموشم نگــاهی کرد وانــدرپرده گفت        خیـــز درجایــی دگر، کن فکـــر آوایی دگر

چو از ما یلان بر نخیزد بخار                                        از اقشار دیگر توقع مدار

شنیدم که رستم  یل چیره دست

به تهمینه یک نامه بنوشته است

که از پیش مامانت این ها بیا

همین هفته  لطفا به اینجا بیا

وجودت در این برهه مشکل گشاست

 بیا تا بگویم که مشکل کجاست

 خودت هم شنیدی در اخبار ها

بنابر نمودار و آمارها

از آنجا که بی حال و کم همتیم

 گرفتار کمبود جمعیتیم

همه رو به پیری و فرسایشیم

دریغا که بسیار کم زایشیم

 چنان قحطی زایمان آمده است

 که ماما فلافل فروشی زده است

به ندرت کسی بچه می آورد

به جایش سگ و گربه می پرورد

کسی هم که با با و ماما ن شده است

از این کار، زرتی پشیمان شده است

کجایند امروزه آن مادران

که اسطوره بودند در زایمان

همان ها که هی بچه زاییده اند

 به ترتیب قد دور خود چیده اند

کجایند مردان شور آفرین

زرشکی و مشکی  و بور آفرین

همان ها که ده بچه پرورده اند

خمی هم به ابرو نیاورده اند

چقدر افت دارد که با یک چنین

 تن و هیکل و یال و کوپال و زین

 فقط  یک پسر جا بماند ازم

 که هرکس بفهمد بگوید چه کم

 چو از ما یلان بر نخیزد بخار

از اقشار دیگر توقع مدار

از این بیش بیکار نتوان نشست

دراین برهه باید رکوردی شکست

قرار است  با همتی بیشتر

بسازیم  جمعیتی  بیشتر

بیا تا که ما نیز همت کنیم

از این طرح ملی حمایت کنیم


مصطفی مشایخی

از همچو تو دلداری دل برنکنم آری

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی

وین دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم

در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی

هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی

من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت

این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی

تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست

در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

از همچو تو دلداری دل برنکنم آری

چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی

چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی

رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

شب هجر سر آمد، سحر آمد، سحر آمد، خبر آمد، خبر آمد.....

شب شوق و شب وجد و شب شور و شب پیدایش نور و شب تکرار تجلای رسولان الهی، رسد از ارض و سما و ملک و حور، گواهی که شب هجر سر آمد، سحر آمد، سحر آمد، خبر آمد، خبر آمد که شد از آب تهی رود سماوه، شده چون دامن تفتیدة صحرای قیامت کف دریاچة ساوه، خبری تازه به گوش و رسد از غیب سروش و شده آتشکدة فارس خموش و عجبا اینکه فرو ریخته یکباره به هم کنگرة کاخ مدائن، نفس پادشهان حبس شده در دل و گشتند همه لال ز گفتار، به امر احد خالق دادار، دگر راه سماوات به شیطان شده مسدود، بتان یکسره بر خاک فتادند و نگویند مگر ذکر خداوند و رسول دو سرا را.

عرش و فرش و ملک و آدمی و کوه و در و دشت و یم و قطره و مهر و مه و سیاره و منظومة شمسی و کرات و همه افلاک الی این کرة خاک ز برگ و بر و ریگ و حجر و شاخه و نخل و ثمر و بام و در و مرد و زن و پیر و جوان، ابیض و اسود، همه گویند درود و صلوات از طرف ذات خداوند تبارک و تعالی و همه عالم خلقت، به خصال و به کمال و  به جلال و به جمال و قد و بالای محمد که خداوند و ملایک همه گویند درودش، همه خوانند ثنایش، همه مشتاق لقایش، همه عالم به فدایش، همه مرهون عطایش، که خدا خلق نموده است به یمن گل رویش فلک و لوح و قلم را، ملک و جن و بشر را و همه ارض و سما را.

چار ماه است که گردیده به تن آمنه را جامة ماتم، به رخش هاله­ ای از غم، غم عبدالله والا گهرش، شوهر نیکو سیرش، اشک روان از بصرش، اشک نه خون جگرش، خون نه که یاقوت تَرش، بود یکی غنچه از آن لالة پرپر ثمرش، داشت چو جانی به برش، بلکه ز جان خوب ترش، مونس شام و سحرش، تا که شبی دید همان مادر دلباخته در خواب، که در دست گرفته است گلی خرم و شاداب، که برده است ز گل­های دگر آب، نظر کرد بر آن لالة فرخنده که برگشت، یکی قرص قمر گشت، به یک لحظه پسر گشت، نکوتر ز پدر گشت، چو بیدار شد از خواب، خوش و خرم و شاداب، دلش شد ز شعف آب، به یاد آمدش این نکته که نه ماه تمام است، مه حُسن ختام است، رسیده مه میلاد گرامی پسرش، بر رخ قرص قمرش خندد و بی­ پرده کند سیر تماشای خدا را.

لحظه­ ها بود بر آن مادر فرخندة افراشته اقبال، بسی بیشتر از سال، شب و روز زدی طایر جانش ز شعف بال، که کی جلوه کند از صدف آن گوهر اجلال، که یک بار دگر نیمه­ شبی خواب ربودش، همه شد نور وجودش، ز عنایات خداوند ودودش، عجبا دید که خورشید ز پهلوش درخشید و فروغ ابدیت به جهان یکسره بخشید، به ناگه دُر پاکش ز صدف داد ندا، کای صدف گوهر یکتای خدا، مادر انوار هدی، خیز که هنگام فراقت به سر آمد، شب تنهایی و اندوه و غمت را سحر آمد، شب میلاد گل گلشن هستی به نجات بشر آمد، چه مبارک سحری بود که ناگاه به هم درد فشردش شبی آرام در آن حجرة خاموش نه یاری نه قراری، تک و تنها ز دم احمدی خویش پراکنده در امواج فضا عطر دعا را.

دگر از درد گل انداخته رخسار نکویش، شده انوار خداوند فروزنده ز رویش، نگهش سوی سما بود و همه محو خدا بود که سقف حرمش لاله صفت باز شد و لحظة اعجاز شد و با خبر از راز شد و دید در آن درد و الم چار زن پاک، تو گویی که رسیدند ز افلاک و همانند ندارند به روی کرة خاک، یکی حضرت حوا و دگر مریم عذرا و دگر هاجر و سارا، همه مبهوت جلالش، همه بر دور جمالش، همه دیدند مقامش، همه گفتند سلامش، بگرفتند در آغوش چو جانش، زهی از عزت و شأنش، نگه هاجر و سارا به گلستان رخ حور نشانش، که در آن لحظه کف دست به پهلوش کشید از دو طرف مریم عذرا که به یکباره به پا خواست صدای خوش تکبیر ز کوه و شجر و دشت و دَرِ مکه، جهان غرق در انوارالهی شد و دیدند که مرآت جمال احد قادر سرمد، مدنی مکی ابوالقاسم ­و­محمود­ و­محمد، نبی اُمّی خاتم، به ­روی­ دامن مریم ز فروغ رخ خود کرد منور همه جا را.

بشنوید از دو لب آمنه آن مادر فرخندة احمد که چو بگذاشت قدم بر کرة خاک محمد، ز رخش نور عیان گشت و فروزنده از آن نور جهان گشت، که با جلوة ماه رخ او دیدمی از دور قصور یمن و شام و به گوش آمدم از جانب معبود ندایی که الا آمنه زادی پسری را که بود از همة خلق سرآمد، که بود آینة طلعت ذات احد قادر سرمد، که بود کنیه ابوالقاسم و نام احمد و محمود و محمد که در آن حال همان چار زن پاک، تن خوب­تر از جان ورا شسته به إبریق بهشتی، پس از آن مریم عذرا به یکی حلّة زیبای بهشتیش بپوشاند و لب خویش به لبخند گشودند و سلامش بنمودند و ستودند مقام و شرف و عزت آن پاک­ترین عبد خداوند نما را.


تو همان شير خدايي، تو چراغ شب تنهاييِ خيل فقرايي،

شب از جامه ظلمت شده چون صحن عزا، خانه سيه‌پوش، تو گويي همه چيز و همه کس گشته فراموش، نه مانده شبحي پيش دو چشمي، نه صدايي رسد از کوچه خلوت زده بر گوش، چرا، مي‌شنوم تک تک پا و، شبحي را نگرم مي‌رسد از دور، يکي مرد که پوشيده رخ و از رخ مستور، به هر کوچه تاريک دهد نور، گمان مي‌کنم اين مرد کليم‌الله آن کوچه بُوَد آه ببينيد کجا مي‌رود و چيست ورا نيت و منظوره چه آرام وخموش است، دلش بحر خروش است، ببينيد که انبان پر از نان و پر از دانه خرماش به دوش است به گمانم که به ويرانه فقيري دل شب منتظر اوست که از گوشه ويرانه ندا مي‌دهد اي دوست کجايي که بگيري دل شب باز سراغ فقرا را؟
عجبا عرش خداوند مکان کرده به ويرانه سرايي بگرفته است به دامن سر يک پير فقيري که ندارد به جز از ديده اعما و تن خسته و دست تهي‌اش برگ و نوايي، به لبش ذکر دعايي، به دلش حال و هوايي، نه طبيبي نه دوايي نه غذايي، همگان چشم بصيرت بگشاييد و ببينيد که در دامن ويرانه اميري شده هم صحبت و دلباخته پير فقيري، اگر آن پير بپرسد تو که هستي؟ گل لبخند ز جان بخش لبش رويد و در پاسخ آن پير بگويد که فقيري شده در اين دل شب يار فقيري، عجبا باز به دوشش يکي انبان و گرفته است ره کوچه و پويد سوي ويرانه ديگر که به ايتام زند سر، ببرد بر همه از لطف و کرم باز غذا را.
کيستي؟ اي همه جا روي تو پيدا که نديدند و نگفتند که هستي؟تو به احزاب و اُحد يار رسول دو سرايي، تو به ايتام، پدر در دل ويرانه سرايي، تو گهي هم سخن چاه و گهي پهلوي نخلي، به زمين چهره گذاري، ز بصر اشک بباري و گهي مي‌چکد از قبضه تيغت به زمين خون عدو در صف پيکار، گهي مرحب خيبرکشي و عمرو به شمشير شرربار، گهي دست تو در سلسله خصم ستمکار، گهي وصله زني کفش خود اي حجت دادار، گهي قله عرشي و گهي حفر قناتت بوَد اي دست خدا کار، گهي عرش مکاني و گهي خانه نشيني، گهي استاد به جبرييل اميني و گهي ياور آن پيرزن مشک به دوشي، نتوان گفت که هستي تو، که هستي، تو بگو تا بشناسيم به توفيق بيان تو خدا را.
ناسپاسان که به جز مهر و وفا از تو نديدند، چه شد کز تو بريدند؟ خدا را به چه تقصير به محراب دعا تيغ کشيدند؟ چرا فرق تو را از ره بيداد دريدند؟ عجب حق تو گرديد ادا، پيک خدا داد ندا، آه که شد منهدم ارکان هدا، خفت به خون شير خدا، گشت به محراب فدا، روح مناجات و دعا، مسجديان يکسره اين ناله جانسوز شنيده همه از پنجه غم جاي گريبان، جگر خويش دريدند، ز دل ناله کشيدند، ز هر سو، سوي محراب دويدند و بديدند همه دين خدا در يم خون خفته و از لعل لب خويش گهر سفته و با صورت خونين سخن از فزت و رب گفته، گهي مي‌رود از هوش گه از اشک حسن آمده بر هوش، زند خون دل خسته‌اش از زخم جبين جوش، ز سوز جگر سوخته با قاتل خود گفت خدا را به چه جرمي به رويم تيغ کشيدي؟ تو که ديدي ز علي آن همه احسان و وفا را.
همه تن اشک فشان دست گشودند که آرند علي را به سوي خانه که ناگاه در آن سوز و غم و درد نگاهي به افق کرد و ندا داد که اي صبح! نشد در همه ايام تو از جيب افق سرزني و چشم علي پيشتر از سرزدن روي تو بيدار نباشد، عجبا گشت فدا در دل محراب دعا، جان پيمبر، علي آن ساقي کوثر، علي آن فاتح خيبر، علي آن مير مظفر، علي آن روح مکرم، علي آن عدل مجسم، علي آن دادرس امت و مظلوم‌ترين رهبر عالم، به خداوند، به پيغمبر و زهرا که علي کشته عدلي است که خود حاکم آن بوده و خود مجري آن بود، خدا را نشنيديد مگر داد دوا پيش‌تر از کشتن خود قاتل خود را؟ نشنيديد که بخشيد ز اکرام و جوانمردي خود تيغ به دشمن؟ نتوان يافت دگر مثل علي گو که بپويند زمين را و سما را.

نگاهی که رهانی تو از این دایرۀ وحشتِ عظما دل ما را

صحنۀ محشر کبراست خلایق همه در محکمۀ عدل خداوند حکیم و همه در وحشت و اندوه عظیمند، هراسان همه از خشم جحیمند، گریزد پسر از مادر و مادر ز پسر، خلق همه منتظر اجر و صوابند و عقابند و حسابند و کتابند و عتابند و خطابند، نه راهی که گریزند ز تعقیب گناهی، نه امیدی نه پناهی، همه در محکمۀ عدل الهی همه جا رفته فرو یکسره در کام سیاهی، امم و خیل نبیّین، همه در جوش و خروشند و ستادند و به گوشند که شاید شنوند از طرف ذات خدا، حکم خدا را.

اُممِ گشته پناهنده به نوح و به خلیل‌الله و موسی و مسیح و به سلیمان و به داوود نبیّین همه گویند که ماراست نگه جانبِ پیغمبر اسلام، محمّد که بوَد احمد و محمود، به جز او و وصیش علی آن حجت معبود، کسی مظهر لطف و کرم خالق دادار نباشد، همه با چشم گهربار، گریزند سوی احمد مختار، که ای رحمت تو سایه فکنده به سر خلق گنه‌کار، مگر لطف تو گردد همه را یار، نگاهی که رهانی تو از این دایرۀ وحشتِ عظما دل ما را.

در آن حال محمّد سخن آغاز کند، دست دعا باز کند، با احد لم یزلی راز دل ابراز کند، از جگر آواز کند، بار خدا فاطمه‌ام کو همه دارند به من دیده و من دیده گشودم به سوی عصمت داور که ثنایش شده از جانب تو سورۀ کوثر که تو خواندیش ز لطف و کرمت حضرت صدیقۀ اطهر، همه امید رسول است، بتول است، بتول است، و بوَد پاک و مطهر نفس خلق به سینه شده حبس و همه مبهوت و پریشان، همه با دیدۀ گریان که ندا می‌رسد از خالق منان همگی چشم بپوشید ز وحشت، نخروشید که آید به سوی عرصۀ محشر، ثمرِ نخلِ دل پاک پیمبر، همه هستِ علی آن هستیِ داور، همه بینید جلال و شرف و عزت ناموس خدا را.

قیامت بوَد آن‌لحظه که زهرا به سوی حشر بیاید، به روی خلق ز لطف و کرمش دیده گشاید، نه دل احمد و حیدر که دل از دوست و دشمن برباید، به لبش خندۀ عفو و به سرش تاج شفاعت، به کفش برگۀ آزادی و دندان رسول‌الله و پیشانی بشْکافتۀ حیدر و خون جگرِ نورِ دو عینش، حسن و جامۀ خونین حسین ابن علی دست ابوالفضل علمدار، دو مظلوم دگر محسن ششماهه و قنداقه خونین علیْ‌اصغر و جبریل امین پیش روی ناقه و پشت سر او حضرت میکال دو سوی دگرِ او ملک‌الموت، سرافیل به تعظیم و به تجلیل و به تکبیر و به تسبیح و به تهلیل، فزون از عددِ اهل قیامت، ملَک آیند و ستایند همه حضرت امّ النّجبا را.

پس آنگاه ندا می‌رسد از ذات خداوند که محبوبۀ من، فاطمه امروز بخواه آنچه که خواهی، ز چنین طرفه ندا فاطمه را اشک، روان گردد و گوید که الهی اگر امروز مرا اشک روان است به صورت، تو گواهی که فقط عاشق دیدار حسینم، که رسد باز ندا از طرف ذات خداوند که یا فاطمه ای دخت پیمبر، بگشا دیدۀ خود را به سوی عرصۀ محشر نگه فاطمه افتد به یکی پیکرِ بی‌سر که بود پاره‌تر از لالۀ پرپر همه اعضاش جدا گشته ز شمشیر و ز خنجر، زده خون یکسره فواره ز رگ‌های گلویش، جگر فاطمه خون گردد و آهی کشد از سینه که محشر بخروشد به ستوه آورد از نالۀ خود ارض و سما را.

اهل محشر همه با فاطمه فریاد برآرند، چنان اشک ببارند که در حشر شود باز بپا محشر دیگر، ز خدا باز ندا می‌رسد ای فاطمه بار دگر از ذات خداوند تعالی بطلب حاجت خود را و بخواه آنچه که خواهی، نگه فاطمه بر حنجر صد چاک حسین است و دو دستش به دعا، گرید و گوید به خدای ازلی: بار خدا حاجت من نیست به جز آن که ببخشی ز کرم خیلِ محبّان من و شوهر مظلوم مرا، باز ندا می‌رسد از حضرت معبود که ای نور دل احمد و محمود، به عزّت و جلالم به تو آنقدر ببخشم که تو راضی شوی از من، به خدا می‌سزد آن روز خدا خلقت خود را به همان سیلیِ سختی که به یاس رخ زهرا اثرش ماند، ببخشد که همان لطمه شرر زد جگر اهل ولا را.

بگشا دیده و الطاف و عنایات و کرم بین که همان عصمت داور که همان روح دو پهلوی پیمبر، که همان آینۀ احمد و حیدر، چو نهد پای به محشر، همه بینند چو مرغی که کند دانه ز خاشاک جدا، جمع کند جمله محبان خودش را و منادی خداوند ندا می‌دهد: ای اهل قیامت! همگی پیش به پشت سر زهرا همه پویند به گلزار جنان همره صدیقه اطهر، به جز آنان که شکستند میان در و دیوار، زکین پهلوی او را، نه فقط پهلوی او، سینۀ او، بازوی او را و گروهی که ستادند و نکردند در آن عرصۀ غم یاری او را و گروهی که گشودند به آتش در کاشانۀ او را و گروهی که شکستند درون صدف سینه در آن واقعه دردانۀ او را و هم آنان که شکستند نمکدان و گرفتند ندیده نمکش را و هم آنان که گرفتند پس از رحلت پیغمبر اکرم فدکش را و هم آنان که پس از فاطمه کشتند حسین و حسنش را و هر آن کس که به اولاد علی ظلم کند تا صف محشر، و هم آنان که گرفتند به جز راه ولایت، ره عصیان و خطا را .

آ را مش ار خواهی بدان ،دل بـستۀ دنیا مشو

ازهای و هوی اینجهان ای همرهان من فارغم     وا زحـرص وعازو نفرت بیگانگـان من فارغـم

شب با خیالی نرم وخوش دربسترم آسوده ام     زیـرا که ازا ندیـشــۀ سود و زیـان من فـارغــم

بیدرد عالـم نیستم شرمنـده ام از این سکـو ت    درد م گـذشت از نـالـه و ازامتحــان من فـارغم

دیـگـر نـدارم مهلـتی تـا شـکو ه از دنیــا کنـم    از بـا زی نیـک وبـد د ور زمـا ن  من  فـارغـم

فرقی نـدارد نـزد من ایـن خانه بابــاغ جنــان    ازوعده های پیش ازاین هم بعد از آن من فارغم

ریزد زمان در جام من هرتلخی پس مانده را    غافـل که ازنوشیـدن این شو کـرا ن من فـارغـم

گرعاشقی ،پندت دهـم درکار خود اندیشه کن    ازاین سراب نا خوش واین داستـان من فـــارغم

آ را مش ار خواهی بدان ،دل بـستۀ دنیا مشو    چو ن مـرغ  آ زا د م کنون کزآشیان من فـارغم

شرمم آمد ازهمه عمری که مفت ازدست رفت

نیــمه شـب د ربـستـر خود بـا خـدا تنهـا شـدم     میهمـا ن یا میـزبـان ، درجای خود بی جا شدم

بـسترم از برگ گل ،هـم بوی گل انـدرمشــام     این حکایـت مستمـربـود و نـدیـدم صبح وشـا م

شرمم آمد ازهمه عمری که مفت ازدست رفت     نه  دوشد چهـارونه پنج وشش برآمد تابه هفت

خاطرم آمد که این مهمانی هـرشب بوده است     درکـنـا رم بــوده آن گـل درهـمه بـالا و پـست

وای بـرمن وآ نچـه ازغـفـلـت بجـا آورد ه ام      درحضورش فعل مشکوک وقسم ها خورده ام

می د ویـــد م د رپـی نـانـی که او آورده بـود     من نمی دیـدم دری را کـاو بـرویـم می گـشـود

آسـمـا ن را ریـسمـا ن و ریـسمان را آسمـان      می سرشتـم خون و گـنـد م را بـرای لقمه نان

هـرچه سـود مـن نمی شـد منکـرآن می شد م      درجبـینم داغ و تــزویــر و ریــا  سـجّــاده ام

ازارادت هـای مـرد م مست ومغـرور آنچنان      تا بـشد بـاور که ،من هـستـم مـرا د مـردما ن

هــم نگـاه وپـنـد مرد م بردلـــم بیـگــانـه بـود       بامن غافـل کسی را یــاری صحبـت  نـبـــود

درغـروبی سرد وسخت وخلـوتی درشامگـاه      چـشم پاک کودکی بـا چـشـم من شــد درنگـاه

آن نگـاه نــافـذ ش من را چـنــان تحقـیـر کرد      تا به فکـرم بـُرد و درکا رخِــَرد تـأثـیــر کرد

لحظهای برگشتم ازراهی که خود بیراهه بود      چـشم آن کود ک دری برروی افکـارم گشـود

مرگ خود را دیــد م وگفـتـارمردم بعـد ازآن      حال خود را دیـدم وجـسمی ضعـیف ونـاتـوان

نـفــرت مرد م مـرا درزیــرپـا ، لـِه می کنـد       لعـنت مـردم مـرا بــرخـاک ذ لــّّت می کشـد

شهـرت ومـال ومنـالـم حلـقه هـای آتش است      می کشد سویی که برحالم محیطی ناخوشست

چشـم کودک نورحق بود وبه قلب من نشست      هم غـرورو خود پسندی را درون من شکست

نـورحق چندان دلم را، آب و جا رومی نـمود      تا شـد م فـارغ من از ا نــد یشــۀ بـود و نبود

گفت خالق، ای بشـراز راه خود خواهی مرو      آیه ،بـسیاراست و با عـقـل از پی اندیـشه رو

لحظه ای غا فـل نبـاشـم من زهـر جنـبنـده ای      روی مژگانت نـشـینــم هـرزمـان تـا زنـده ای

غـیـرحق را کـن رهـا و د رکنــا رمن بمـا ن       تا بـبیـنی نـقش خود را، درفــراز کـهکـشـان

شـأ ن تـو آیـد بجـایـی که نـدانی آن کجا سـت      خیـر وشـرّ مردما ن ، درذات پاک کبریا ست

وضع ما این جور خواهد شد    بله

با توافق تلخ ، شیرین می شود

هرلبی با خنده تزیین می شود

سفره ها با قرمه سبزی ،آبگوشت

یا که با یک قیمه رنگین می شود

مرغ بر می گردد از آن جا که رفت

سوپ ، شنسل یا که ته چین می شود

جمعه ها حتما  کبابی می خوریم

خوردنش البته  تضمین می شود

بعد از این یخچا ل ها  با موز و سیب

یا که آناناس آذین می شود

هر که در تحریم ها لاغر شده

باز از نو چاق و سنگین می شود

از عدس تا چایی و قند و شکر

هرچه می خواهیم تامین می شود

این لگن ،تبدیل به زیباترین

نوع خود رو یا که ماشین می شود

هرکسی دارای یک ویلای توپ

در لواسان یا  ورامین می شود

وضع ما این جور خواهد شد بله

کی کسی آن جور مسکین می شود

سکه و ارزی که بالا رفته بود

سمت و سویش رو به پایین می شود

هر کسی راحت به عشقش می رسد

ازدواج آسان تر از این می شود

این یکی داماد دایی  جان قُلی

آن عروس عمه پروین می شود

آ غضنفرخان خرش دارای جُل

اسب مشدی جانعلی زین می شود

بی گناهم من  اگر همچین نشد

چون مقامی گفته همچین می شود


مصطفی مشایخی

عزیزان    آذری ام       تولدتون   مبارک

یاد من باشد.......مهربان باشم با مردم شهر...............و فراموش کنم هر چه گذشت

یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ


فریدون مشیری

 ای همسفران ،بـاور خود را نـفـروشیـد    

ای همسفران درگـذر عمـر ، کجا یـیـــم        بیخود زخود افتاده دراین ورطه، چراییم

عبــرت نگـرفتیـم ز هـر فـتنـه بما رفت        دربنـد زر و زیـور این فـتـنــه سـرایـیــم

برآمـدن و رفتـن خود عــزم نـــداریــــم        پـا بنــد خـرافــا ت و گــرفـتــار بلا یـیـم

برکذ ب وحقـیـقـت ،نظـرخویش نگفتیم         چون کور به مکـتب شده و لال در آییـم

تفسیر به رآیی که به دین وصله نمودند         منـّت کش هـــر مـدّعـی ازسوی خـداییم

وآنگـه بگــدایی سـرهـرکوچه نشـانـدنـد        تاکی زسـر بـا ور از آن کوچه بـر آیـیـم

هـرقبرو ضریحی شده  باور گه حاجت        وز نسـل بـشـرطالـب اعجــا ز و شفـایـم

امروزخـداونـد ورسول هـردو غـریبنـد        ما بی خبـران در پـی سـودیـم و بـقـا ییـم

ای همسفران ،بـاور خود را نـفـروشیـد         باشـدکه به دل چـشمۀ خورشـیـد گشاییـم

قرآن و خداوند و نبی مظهر د ین است         ما ازچـه بتــرسـیـم ، اگــر یــا ر خداییـم 

شرک است که درمحضرآن خالق بیتـا         از مُـرده و قـبــرش طـلـب خـیـر نما ییـم

بس وصـلـۀ تـفـسـیـر نمود نـد به قـرآن         از کـولـی ولگـــرد ، خـریــدار دعـا ییـم

ازاین گذر عمر مرا تجربه ای هست         مخلـوق خـدایـیــم ، ولــی بـنـــده گداییـم

یارب مد دی کن که به علم و به حقیقت        این جهـل و خـرافــات زد یـنـت بـزداییم

در دشت جنون تیغ شود سهم گلویت

خورشید اگر فاصله کم داشته باشد

لب های گل ای کاش که نم داشته باشد

بر مرگ زند خنده علی تا که بگوید

دریاتر از این هاست که غم داشته باشد

هر کس به امیدی برود باز گدایی

شهزاده چه خوب است کرم داشته باشد

در دشت جنون تیغ شود سهم گلویت

تا چهره ی خورشید ورم داشته باشد

بر نیزه بخوان آیه ی"والیل اذا یسر"

آنجا که خدا میل قسم داشته باشد


 

خداوند موسی را در اثر ذکر ""یاد شده "" از شر و مکر فرعونیان مصون داشت.»

Inline image 3

ذکر الهی

Inline image 1

درهیچ جای شهر نشانم نبود و نیست

هم جا برای اینکه بمانم نبود و نیست

هم موقع سفر چمدانم نبود و نیست

پشت سرم شب سفـــر آبــی نریخته اند

یعنی که هیچ  کس نگرانم نبود و نیست

رفتم و سخت معتقدم عشق لقمه ای است

کــه  هیـــچ  وقت قدر دهانــــم نبود و نیست

گفتند آفتاب تــو در پشت ابرهاست

ابری درآسمان جهانم نبود و نیست

انگار هیـــچ وقت بـــه دنیـــــــا نبوده ام

درهیچ جای شهر نشانم نبود و نیست

در دفتـــر همیشه نــــــوِ خاطرات ِ من

چیزی برای اینکه بخوانم نبود و نیست

قصدم نوشتن غزل است و نوشته هام

حتی شبیه آن به گمانم نبود و نیست


 

اگر چه باز به ظاهر صـبور و خونسـردم

گمان مبر كه همیشه صبور و خونـسردم

همیشه ســـخت و مقاوم شبیه یك مردم

من  از  تفــاهم  پائیـــز  و مـرگ  مـی آیم

وَ سردمست وَ سردم وَ سَ سَ سَ سردم

گمــان مبر كه همیشه ، بتم ... نه ابراهیم

قـسـم  بــه  ذات  تـبـر  پیش  تو  كـم آوردم

به بـركه بـركه چشمت قسم شبی آخر

درون آبـی ایــن چـشـمه غرق می گردم

فقط برای من اینجا صـدای تو خوبـسـت

و قــرص صـورت ماهت  مـسـكن دردم

قــسـم و اَشـهــدُ اَن لا اِلــه اِلا ... تــو

قـسـم و اَشهدُ ... دلرا به نام تو كـردم

بـه زیـر چـهـره سردم گدازه عشقست

اگر چه باز به ظاهر صـبور و خونسـردم


 

گفتمان بی ربط

عُمر طِی کـردی به کسبِ سیم و زر ، // بار بُردی تا به آخــَـــر ، هم چو خَـــــر !

چَشم وا کُن ، بشنو از خَیـــــرُ البَشَر ، // اِنٌ مَوت حَق ، وَ لا فیهـــــــــــــــا مَفٌر !

ای که آخـــَـــر زین جهان ور می پری ، // عَرعَـــرونی ، عَرعَـرانی ، عَرعَــــــری !

****************

 

من نمیدانم چــــــــــــرا خَر کم شده ، // آنچه میکردیم باور کــــــــــــــم شده !

نرخــــــــها بالاست ، دختر کم شده ! // مــَــــــردها مُردند ، شوهر کم شده !

مرد وزن غرق اند در خود محـــــوری ، // عَرعَـــرونی ، عَرعَـرانی ، عَرعَــــــری!


 


بااجازه احمدشاملو:...........،همان كه مثل زالو خون مردم را مكيده تا شده اينگونه ثروتمند ،!

دراينجا چندد كان است

كه پشت دخل كاسب ها كمين كرده

همه درانتظار مردمي بي حال و بي پولند

-         همان هايي كه غرق فقر مي لولند –

نخستين :كاسب گردن كلفت و چاق و ديلاقي است !

كه خيلي طاغي و ياغي است !

كلك مرديست دود آلود و اخمو و سبيل آگين !

-همان كه توي مسجد بين مردم ، مؤمنان هي مي كند آمين ،!

كه تا شايد سر خلق خدا ،اين مردمان ساده لوح و روستايي را ،

بمالد شيره ي قزوين !

 

دوم : يك مُردني مَرديست عينكمند !

كه دايم مي زند لبخند !

،همان كه مثل زالو خون مردم را مكيده تا شده اينگونه ثروتمند ،!

وليكن ظاهرش آدم نما و سخت مطلوب است !

وپيش عمّه اش او آدمي خوب است !

 

من اينجا بين اين مردان ،كلك مردان بي انصاف ،

تعجّبناك و سرگردان و ترسكناك ! مي گردم !

كه ناگه مي رسد مامور تعزيرات

وكاسب ها به ناگه جيم مي گردند !

يكي مي گويد :«اين يارو

دوباره آمده تا تخته بنمايد

دكان و كاسبي مان را !

و نگذارد بيندازيم با تنبان به مردم بند تنبان را !

قلم دردست و دفتر دربغل مرديست خشماگين !

دگر مي گويد اين مامور

جريمه مي كند ناجور

واصلا اهل رشوه ،پول توجيبي گرفتن نيست !

چه بدمرديست !

سوم با ترس و لرزي خيس مي گويد كه «زاييده است گاوما !

چرا ؟ زيرا گران كردين نرخ لوبيا و ماش و سبزي را !

اگرچه توي اين اوضاع هردمبيل !

مشخّص نيست نرخ هيچ چيز ودكه ي انصاف ووجدان و مرّوت هم شده تعطيل !

وليكن اين مزاحم مردتعزيراتي بي دين

براي ماست عزرائيل !!


شادی ارواح  همه عزیزان از دست رفته و به رحمت حق پیوسته-صلوات

http://kavoshtheater.ir/kavoshAlbums/PostPhotos/tasliat3%5B0%5D.jpg

مرا زِ لطف بـه بـزمِ حضـور مهمانْ کُنْ

مَرا بـه باده ای از جنس نور مهمانْ کُنْ

بـه شهرِ عشق و دیارِ شعور مهمانْ کُنْ

نه بیشتر وَ نه کمتر ؛ زِ دَستِ پُر فیضَت

به جامی از میِ ناب و طَهور مهمانْ کُنْ

هَـلا کـه مـوسی عشقی بـه وادی اَیْمَنْ

مرا بـه وادی سَـیـْنـا و طوُر مهمانْ کُنْ

بخوان بـه صوت جلی آیه های قُرآن را

به آیه ای ز صُحُف یـا زبور مهمانْ کُنْ

به هَرکُجا که تو باشی؛خدا یقین آنجاستْ

مرا زِ لطف بـه بـزمِ حضـور مهمانْ کُنْ

دلم گرفـتـه ز خـلـق زمانـه ؛ غمگینمْ

به پیش خویش مرا با سرور مهمانْ کُنْ

دلِ شکسته اَم اکنون شکسته می خواند

کَرَم نموده و آن را بـه شور مهمانْ کُنْ

غرور خویش بریزم به زیر پا ای دوستْ

مــرا بــدون ردای غــرور مهمانْ کُنْ

اگرچه گَشته دلَـم دورتر زِ وادی عشقْ

بیـا زِ فـاصـلـه ی دورِ دور مهمانْ کُنْ

دِلِ عَجولِ هَـمـه عـاشـقـانِ خـود مَوْلا

به صبر؛اِی که تو هستی صبور؛مهمانْ کُنْ

تو را به جان کسی که شهیدِ عاشوراست

نگشته مسکنِ من خاکِ گور؛ مهمانْ کُنْ

حَیات((جعفری))از دست رفته است؛او را

به لحظه هـای قشنگِ ظُهور مهمانْ کُنْ

می ترسم

از عاقبت خموشی ام می ترسم

از دود چراغ موشی ام می ترسم

شبها که به یاد شعر من می افتی

تک زنگ نزن به گوشی ام ! می ترسم

***********

بی یاد خدا غزل شنیدن سخت است

در بند قفس نفس کشیدن سخت است

در فصل خزان عمر با دست تهی

در بستر خاک آرمیدن سخت است

«چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است»

«خيزيد و خزآريد كه هنگام خزان است»

يارانه نگيريد كه دولت نگران است


كفگير ته ديگ زده دولت محمود

باد بدي از جانب صندوق وزان است

دخل همه را كرده طرف خرج عطينا


اين كار ز موجودي صندوق عيان است

برده ست طرف آش را با جاش! به يغما


ملت ز تعجب سر انگشت گزان است


لنباندن و قورتيدن آن ها كه عجب نيست


يارانه ي ما ليك پر از حدس وگمان است


فيكس است حقوق من و تو در همه ي سال


نرخ همه اجناس ولي در نوسان است


آن چيز كه مفت است فقط جان من وتوست


حتي چُس فيل و پفك و چيپس گران است


يارانه نگيريد اگر چند بميريد


در روز جزا اجر همه باغ جنان است

 
از فرط نخوردن چه كسي مرده ببم جان؟


دانيد نخوردن چقدر پر هيجان است؟

اي كاش كه سوراخ همه دوخته مي شد

آن چاه بزرگي كه مسمي به دهان است

يارانه نگيريد كه چرك كف دست است

چركي كه پر از ميكروب و آسيب و زيان است

اين چرك ولي بهر فلاني شده نعمت


«بابك» همه جا در پي اين چرك روان است

طي دو سه سالي شده در چرك شناور

دارايي او گـُنده تر از حدس و گمان است


آن گاه كه «بابك»  بخورد حق من و تو


سهمیه ی ما نيز فقط  شست فلان است

 
يارانه نگيريد اگر طالب فيضيد


این فيض نه آن «ناصر» با نام و نشان است

از سوژه اگر تا به سحر شعر بگویم


از نوک قلم قافیه چون سیل روان است

«جاوید » ولیکن بكش آن زيپ دهان را

«چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است»


دل تنگم از اين وضع هشل هفت و قاراشميش


درمان من آواز حميرا و بنان است

 
القصه که یارانه نگیرید ز دولت


چون عامل آلزايمر و فتق و سرطان است