نیــمه شـب د ربـستـر خود بـا خـدا تنهـا شـدم میهمـا ن یا میـزبـان ، درجای خود بی جا شدم
بـسترم از برگ گل ،هـم بوی گل انـدرمشــام این حکایـت مستمـربـود و نـدیـدم صبح وشـا م
شرمم آمد ازهمه عمری که مفت ازدست رفت نه دوشد چهـارونه پنج وشش برآمد تابه هفت
خاطرم آمد که این مهمانی هـرشب بوده است درکـنـا رم بــوده آن گـل درهـمه بـالا و پـست
وای بـرمن وآ نچـه ازغـفـلـت بجـا آورد ه ام درحضورش فعل مشکوک وقسم ها خورده ام
می د ویـــد م د رپـی نـانـی که او آورده بـود من نمی دیـدم دری را کـاو بـرویـم می گـشـود
آسـمـا ن را ریـسمـا ن و ریـسمان را آسمـان می سرشتـم خون و گـنـد م را بـرای لقمه نان
هـرچه سـود مـن نمی شـد منکـرآن می شد م درجبـینم داغ و تــزویــر و ریــا سـجّــاده ام
ازارادت هـای مـرد م مست ومغـرور آنچنان تا بـشد بـاور که ،من هـستـم مـرا د مـردما ن
هــم نگـاه وپـنـد مرد م بردلـــم بیـگــانـه بـود بامن غافـل کسی را یــاری صحبـت نـبـــود
درغـروبی سرد وسخت وخلـوتی درشامگـاه چـشم پاک کودکی بـا چـشـم من شــد درنگـاه
آن نگـاه نــافـذ ش من را چـنــان تحقـیـر کرد تا به فکـرم بـُرد و درکا رخِــَرد تـأثـیــر کرد
لحظهای برگشتم ازراهی که خود بیراهه بود چـشم آن کود ک دری برروی افکـارم گشـود
مرگ خود را دیــد م وگفـتـارمردم بعـد ازآن حال خود را دیـدم وجـسمی ضعـیف ونـاتـوان
نـفــرت مرد م مـرا درزیــرپـا ، لـِه می کنـد لعـنت مـردم مـرا بــرخـاک ذ لــّّت می کشـد
شهـرت ومـال ومنـالـم حلـقه هـای آتش است می کشد سویی که برحالم محیطی ناخوشست
چشـم کودک نورحق بود وبه قلب من نشست هم غـرورو خود پسندی را درون من شکست
نـورحق چندان دلم را، آب و جا رومی نـمود تا شـد م فـارغ من از ا نــد یشــۀ بـود و نبود
گفت خالق، ای بشـراز راه خود خواهی مرو آیه ،بـسیاراست و با عـقـل از پی اندیـشه رو
لحظه ای غا فـل نبـاشـم من زهـر جنـبنـده ای روی مژگانت نـشـینــم هـرزمـان تـا زنـده ای
غـیـرحق را کـن رهـا و د رکنــا رمن بمـا ن تا بـبیـنی نـقش خود را، درفــراز کـهکـشـان
شـأ ن تـو آیـد بجـایـی که نـدانی آن کجا سـت خیـر وشـرّ مردما ن ، درذات پاک کبریا ست