غصه وغم اندرون دل نشست
روزگاران بار دیگر دل شکست
بازهم ساقی در میخانه بست
بازمستی ها رهایم ساختند
غصه وغم اندرون دل نشست
حال من چشم انتظارم تارسد
مژده ای وباز گردم مست مست
خوش نوابود این کبوترروی بام
لیک افسوس ودریغ کزبام جست
ابر بودم در بلند آسمان
بین مرا اکنون در این مرداب پست
عاشقان را ای خدا رسوا نکن
عشق رسوای چو پیری گرچه هست
+ نوشته شده در ششم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط مهربانی
|