آ را مش ار خواهی بدان ،دل بـستۀ دنیا مشو
ازهای و هوی اینجهان ای همرهان من فارغم وا زحـرص وعازو نفرت بیگانگـان من فارغـم
شب با خیالی نرم وخوش دربسترم آسوده ام زیـرا که ازا ندیـشــۀ سود و زیـان من فـارغــم
بیدرد عالـم نیستم شرمنـده ام از این سکـو ت درد م گـذشت از نـالـه و ازامتحــان من فـارغم
دیـگـر نـدارم مهلـتی تـا شـکو ه از دنیــا کنـم از بـا زی نیـک وبـد د ور زمـا ن من فـارغـم
فرقی نـدارد نـزد من ایـن خانه بابــاغ جنــان ازوعده های پیش ازاین هم بعد از آن من فارغم
ریزد زمان در جام من هرتلخی پس مانده را غافـل که ازنوشیـدن این شو کـرا ن من فـارغـم
گرعاشقی ،پندت دهـم درکار خود اندیشه کن ازاین سراب نا خوش واین داستـان من فـــارغم
آ را مش ار خواهی بدان ،دل بـستۀ دنیا مشو چو ن مـرغ آ زا د م کنون کزآشیان من فـارغم
+ نوشته شده در چهارم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط مهربانی
|