حیف است مروارید در آتش بسوزد

زیباتر از خورشید در آتش بسوزد

حق نیست آن چشمی که بر روی دل من

هِی می نوشت امید ،در آتش بسوزد

تبخال روی بر گ گُل معنا ندارد

تا کی؟ گُلت نومید در آتش بسوزد

می ترسم آن ماهی که بر شب های تارم

بی وقفه می تابید در آتش بسوزد

ای وای! اگر چشمی که با من از سر ِناز

یا شوق می خندید در آتش بسوزد

می خواهی این دل را که در دامت اسیر است

بی لحظه ای تردید در آتش بسوزد؟

بگذار اگر روزی نگاهم بی اجازه

چشم تورا بوسید ،در آتش بسوزد