بین تزویر وریا ،من خویش را گم کـرده ام زهـررا می نوشـم و گویـم شـفای عاجل است
بـرمن شـیــدا فـراق نـا زنـینـم مشکـل است جهد من هم بروصالش کوششی بیحاصل است
آرزو راکس نشـایـد دیــدن وگـفـتن چه سود جای اسرارنهـان و عشق و بیـزاری دل است
میخ چوبین را به آهن کوفـتن مـقـد ورنیست حرف حق برگوش ناحق هم تلاشی مُهمل است
واعظا درجمع ما درس صـداقـت می دهـی فعـل خودرادیده ای ، همچون نماز باطـل است
خشت کج هــرگـز نمی سـازد بنای زنـدگی تـاکه آ زادی مکـا نـش قـعــر چــاه بـابـِل است
بین تزویر وریا ،من خویش را گم کـرده ام زهـررا می نوشـم و گویـم شـفای عاجل است
کاروان عـمـر ما گـمـراه فـکــری خـام شـد ساربـا نـا، بخت ما ره تـوشـۀ این محمل است
حُسن زیبا روی مجلـس را نمیدانـد کـسی ازکلام نـافـذ ش هــم پـیـرمجلـس غـافـل است
من نشاید نان خورم با نـرخ روزای نازنیـن گرمرا دیـوانـه خوانـنـد ،اربگـوینـد عاقل است
فرق ما با چـا رپایان نکـتـه ای باشد ظریف بـارشان پـیـدا به پشت وما،نهـان اندر دل است