گاهـی ازطعـنــۀ یـا ران بـه سـتـوح آمده ام
آن که بـر چهــره ز روی تـو نـشـانی دارد بی گمــان شهـرۀ صـد گنـج معــــا نی دارد
شب و روزش همه درشیروعسل غوطه ورست که به تشخیص تو چون نقـطه مکـانی دارد
تو همـان چشـمۀ نـوشی که بشـرح آمده ای منـم آن تـشـنـه کزآن شــرح ، بـیــا نی دارد
ای دریغــا که کسی نیست خـریـدار چو من گــرچه ایـن راه ، بسـی هـمـسفــرا نی دارد
گاهـی ازطعـنــۀ یـا ران بـه سـتـوح آمده ام مـذهـب عـشق تـو ، کـوتــه نـظــرا نی دارد
هـمـه اقــوم بــه نـحـوی به ثـنــا گـویی تــو روی مـا ه تـو، بـه هــــرقــوم زبـا نی دارد
بـُردن بـا ر تـو را طاقـت هـرمفـلـس نیست زا نکـه ایـن بـا ر، بسی شـرط گرانی دارد
خالـصان درطلب روی تـو ازجان گـذ رنـد عجب این خُـم که چنیـن دُرد کـشــا نی دارد
+ نوشته شده در دوازدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط مهربانی
|