یک روز می­رسد که بیفتی به چاه مرگ
سر می­کشد زخاک سیاهت گیاه مرگ
حتی اگر تمام جهان یاورت شوند
سهم تو نیست غیر شکست از سپاه مرگ
این  خنده­های مست فراموش می­شوند
آوار می­شود به سرت قاه قاه مرگ
حکمی­ست- گرچه تلخ- که باید سفر نمود
هرگز نمانده دور کسی از نگاه مرگ
این قدر دل مبند به جاه و مقام خویش
غافل نباش از هوس گاه گاهِ مرگ
امروز اگرچه بر سر تو تاج شوکت است
یک روز می­شود به سرت شب کلاه مرگ
گاهی نگاه آه به لب را نگاه کن
باشد که ساده بگذری از کوره راه مرگ