چیست بهـای جان من تا بتـو بر فـشـا نمش        دل شـده مست روی تو بهــر چه واستانمش

همچو قـلــم بسـر دوم تا برســم به عشق تو        فـاش ببین وهم مپـرس اینکه چرا دوانـمش

داد مرا شـنیـد نـش نیست تـوان هـــر کسی        تاکه فغـان خویش را من به فـلک رسانمش

شعلۀ عشقت از درون سر بفلک همی کشد        نیست تـوان اشک را تـاکه فـرو نشـا نـمش

حال دل ارشــنیـده ای جمـله شـده ست اشک چشم        زانکه به هرگذرکه شد ازمژه می چکانمش

عمرعزیز رفت ومن غـافـل قــدر آن شـدم        گـربشـود  د مـی ازآن یـابــم و قــدر دانمش

پنجۀ خشمت ای رفـیـق می کشدم شب نیاز        این که تو قصد کرده ای منـع نمی توانـمش

شوق وصال می پـزم ، درد فراق می کشم        جان که عـزیــزتـن بــوَد گاه بلـب رسانمش