رقـیّـه اِی سـه سـاله قهرمان شام کین پرور

به شبها آسمان سَقفت بَرایت خاکِ غم بستر

تـو در هـجـر پـدر نالان شدی دائم بنالیدی

محالست این؛چو تو غم پروری آرَد جهان دیگر

پدر را روز و شب از عمّه ات زینب تو پرسیدی

ولی یک نیمه شب آمـد سُراغت سِبْطِ پیغمبر

گرفتی در بغل آنگه تـو زینب را خبر کردی

که اِی عمّه تماشا کن تو عشق من به این سرور

زمانی او مـرا عَـمـّه مـیـان بـازوانش داشت

ولی امشب گرفتم من پدر را عمّه جان دَر بَر

سپس برآن سر بی پیکر و بی جسم و نورانی

خطاب اینگونه کردی:یاحُسین ای من تُرا دختر

کجا بودی؟ چرا بَر دیدنم دیر آمـدی ؟ بابا

دو چشم من در این ویرانه بوده صُبح و شَب بَر دَر

شماتتها شنیدم من پـدر در ایـن خراب آباد

از آن رو  بوده یکسر دیدگانم پُر زِ اَشکِ تَر