السلام عليك يا باران، السلام عليك يا عطشان
در سكوتي لبالب از فرياد، گوشه چشمي به آسمان دارد
يك بغل بغض و تاول و تركش، یک بغل زخم بی كران دارد
سرفه هايش پر از جراحت ها است، از لبش قطره قطره خون مي ريخت
چفيه ي خاك خورده اش حالا، نقشي از باغ ارغوان دارد
بين سينه بلال مجروحش، غربت و داغ را اذان مي گفت
باز هم روي شاخه ي لبهاش، مرغ اندوه آشيان دارد
حجم بغضي كه در گلو دارد، كربلا كربلا مصيبت داشت
ياد شبهاي حمله مي افتاد، روضه اش طعم شوكران دارد
السلام عليك يا باران، السلام عليك يا عطشان
به فداي لبان خشكي كه زخم از داغ خیزران دارد
ياسها بين شعله ها پر پر، خيمه مي سوخت يا همان سنگر
ماند يك مشت خاك و خاكستر، باغ گل صحنه اي خزان دارد
قمقمه، مشك بچه هاي جنگ، تير باران شد از نفس افتاد
چشم عباسهاي لب تشنه، موج درياي خون فشان دارد
آتش تير و بمب و خمپاره، هر طرف سنگ و نيزه و شمشير
قتلگاه فرشته ها اينجا، ماجرا با سر و سنان دارد
تانك ها، اسب هاي فولادي، خاك كردند خاطراتم را
آه تنها پلاك و انگشتر، يادي از نسل بي نشان دارد
اين همه زينب به جا مانده، بغض كردند و خون دل خوردند
گريه ي مادر شهيدي كه، چشم بر تكه استخوان دارد
ناگهان روضه در گلو خشكيد، گوشه چشمي به آسمان دارد
يك بغل بغض و تاول و تركش، یک بغل زخم بی کران دارد