دل غمدیده محنت کش ما را چه تقصیری؟
جوانی از کفم رفت و ندیدم زان دل سیری
جوان نادیده من رفتم سراغ عالم پیری
حکایت ها شنیدیم و بلاهایی به خود دیدیم
عجایب روزها رفتند و حاصل شد چه تقدیری
دلم چون لاله ای بود و بلاها یک به یک آمد
تحمل کرده ام داغ و مصیبت های زنجیری
نگار آمد دل ما برد و محنت ها و غم ها داد
دل غمدیده محنت کش ما را چه تقصیری؟
سخن های تو ای دانای عالم بر همه دانش
ندارد بر من بی دانش دیوانه تاثیری
دلم سرباز جنگِ روزگاران بود و فتحش کرد !
عجب جنگی!چه سربازی!چه دشمن ها!چه تسخیری!
قفس تنگ است و مرغ شب حقارت های خود دارد
مرا زندان تر از اینجا و بیش از این چه تحقیری؟
+ نوشته شده در بیستم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط مهربانی
|