جوانی از کفم رفت و ندیدم زان دل سیری

جوان نادیده من رفتم سراغ عالم پیری

حکایت ها شنیدیم و بلاهایی به خود دیدیم

عجایب روزها رفتند و حاصل شد چه تقدیری

دلم چون لاله ای بود و بلاها یک به یک آمد

تحمل کرده ام داغ و مصیبت های زنجیری

نگار آمد دل ما برد و محنت ها و غم ها داد

دل غمدیده محنت کش ما را چه تقصیری؟

سخن های تو ای دانای عالم بر همه دانش

ندارد بر من بی دانش دیوانه تاثیری

دلم سرباز جنگِ روزگاران بود و فتحش کرد !

عجب جنگی!چه سربازی!چه دشمن ها!چه تسخیری!

قفس تنگ است و مرغ شب حقارت های خود دارد

مرا زندان تر از اینجا و بیش از این چه تحقیری؟