و اما سهمِ من خاری که بخشیدند بر پایم!
بمان همزاد من ای درد! امشب باز تنهایم
چراغ اشک هایم را برافروزان که یلدایم
مگر با تیر تو آتش بگیرد قلب اسفندم
وگرنه من چو گنجشکی اسیر برف و سرمایم
به پاییزی مزیّن کن بساط بی نشاطم را
که من از مجلسِ ختمِ بهارِ خویش می آیم
در این فصلی که حتی آسمان هم با زمین قهر است
چه چشمی اشک خواهد ریخت بر هُرم عطش هایم
چه تقسیم شگفتی! دشت و جنگل سهمِ بعضی ها
و اما سهمِ من خاری که بخشیدند بر پایم!
من از چشمان سرخ این جماعت خوانده ام این را
که می دزدند خون شوق را هم از تمنایم
به شیطان روی کردن بهتر از اینان که می رقصند
چنین بی شرم بر ویرانه های دین و دنیایم
اگر چه مانده در تور شبم، اما یقین دارم
که آخر چون نهنگی در دل امواج فردایم
+ نوشته شده در بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط مهربانی
|