بمان همزاد من ای درد! امشب باز تنهایم
چراغ اشک­ هایم را برافروزان که یلدایم


مگر با تیر تو آتش بگیرد قلب اسفندم
وگرنه من چو گنجشکی اسیر برف و سرمایم


به پاییزی مزیّن کن بساط بی ­نشاطم را
که من از مجلسِ ختمِ بهارِ خویش می آیم


در این فصلی که حتی آسمان هم با زمین قهر است
چه چشمی اشک خواهد ریخت بر هُرم عطش­ هایم


چه تقسیم شگفتی! دشت و جنگل سهمِ بعضی ­ها
و اما سهمِ من خاری که بخشیدند بر پایم!


من از چشمان سرخ این جماعت خوانده­ ام این را
که می ­دزدند خون شوق را هم از تمنایم


به شیطان روی کردن بهتر از اینان که می ­رقصند
چنین بی ­شرم بر ویرانه ­های دین و دنیایم
                       

اگر چه مانده در تور شبم، اما یقین دارم
که آخر چون نهنگی در دل امواج فردایم