مثنوی عاشورایی "" این بی صفت ها منکراسلام نابند.....
کفتارهای معرکه خنجرکشیدند
خون شریفت رابرادر سرکشیدند
اینان که باتو هم رکاب جنگ بودند
از روز اول زاده نیرنگ بودند
بارشکمهاشان حرام ومی لمیدند
مال یتیمان رابه دندان می کشیدند
ام الخبائث را خدای خویش خواندند
درکارخود بیچاره بیچاره ماندند
واداده های هرزه جام شرابند
ازمادرتوکینه ها بسیاردارند
دردستهاشان مهره های ماردارند
این جغدهای شوم درزنجیرمانده
درگیرودار خاک ری درگیر مانده
یوسف فروشانی که دربازار دنیا
نام توشد بازیچه دستان آنها
توتشنه بودی و سخن ازآب گفتند
یاذوالجلالی گوشه محراب گفتند
شمشیرها رابرکمر بستند ورفتند
حتی پدر،حتی پسر،بستند ورفتند
حالا تویی وعرصه درتکرار،تکرار
حالا تویی و عرصه ها بسیار، بسیار
این نامسلمانان برمنبر نشسته
سرگرم محو نام پیغمبر نشسته
اینان که اینگونه زده دستاربرسر
اینان که برسر بسته دستار پیمبر
گندم فروشانی که جو انبارشان بود
بس حیله هایی این چنین درکارشان بود
اینان یهودای زمان خویش بودند
یاگرگهایی درلباس میش بودند
درسینه هاشان کینه هایی ازولی بود
شمشیرهاشان تشنه خون علی بود
بستند برمحو حقیقت تاکمررا
دیدند درخون پسرمحو پدررا
این بغض راازفاتح خیبرگرفتند
درسینه هاشان کینه ازحیدرگرفتند
حالا تویی وصحنه درتکرار،تکرار
حالا تویی و صحنه هابسیار،بسیار
شمشیرهارا صیقل ازخون تودادند
داغ عظیمی بردل دنیا نهادند...