لطف مخلوق ارببینی گاه هست وگاه نیست

ای خدا از حا ل ما امشب کسی آگـاه نیـست       ما گدایا نیـم ودولت غیرازاین درگاه نیست

طعـنه وتهـمت  نـدارد  بـر دل صـا فی اثــر      برکسی ازطعـنه وتهمـت، زما اکراه نیست

خا طـری آسـوده داریـم از د م  و انجـام کار       چون تفـاوت دردل گـورگـدا و شـاه نیست

شکـوه بیـجا می کنیـم از راه وتاریکیّ شب        وقت ما باشـد قـضا عیبی بکـار ماه نیست

در ره مقصود ، مشکل رابجـان بایـد خریـد       طفل نازک طبع تن پرور رفـیـق راه نیست

چشم درویشان به درگاه خـداونـد است وبس       لطف مخلوق ارببینی گاه هست وگاه نیست

درس تقد یراست برما ،جان من هشیارباش        ورنه درشـأن پیمبـر ،گم شدن درچاه نیست

باهـوسبـازان بگـو گرغا فـلـنــد ازحا ل مــا       ملک شـیران را مجـال حیــلۀ روباه  نیست

مـا ، گـوهــرعمر ازکف خود مـفـت نهـادیم  

آنـراکه شب و روزفـقط حرص جهان است     انـدرپس این پــرده نـدانـد چه ، نهـان است

صد بـار بـه هـرجا سـرهـرما ذنـه گــفـتـیـم     هــرگل کـه بـرآیــد هـد ف بـاد خزان است

د ردا و د ریغــا  کــه نخوانـد یـم و نـدانـیـم     بـازیـچــۀ افـسـون زمـا ن ، آ د میا ن است

گـفـتـیــم و نکــردیم  ز درما نــده دلـی شـا د     بـنگــر چه قـدَ ر فـاصله دست وزبان است

انــدرســرهــرکوچه ، زافـسـونگـری چرخ     ا زمرگ جـوانی اثــرونـام  ونـشــا ن است

برخیـز و دلی را بــرهـا ن ازغـم و ا زدرد     کایـن حاصل هرمعامله ازسود وزیان است

آن کـس که بــه پنــدار نکـو چهـره  نمـایــد     با گـفـتـن و کردا رنکــو  مـیــر زمان است

مـا ، گـوهــرعمر ازکف خود مـفـت نهـادیم     ا فـسـوس  نـد یـد یـم که بـرآ ب روان است

انـدیـشـه نکردیم که امـروز، دی  فـرداست     هــرچـنـد بـدا نـیـم  زمـان  در گـذران است

جـان کـنـد ن ما بـود ورفــاه هـمه  اصحاب     ایـن نـقل عـیـان را چه نیازی به بیان است

...........  که بــه روی نـا امـیـدی، در بسته باز کردن

همه روز، روزه رفتن همه شب نمـازکردن      همه ســا لـه حج نـمودن سـفـرحجـا زکردن

زمـد یـنــه تـا به مکـّـه به برهـنه پـا ،دویدن      دو لب ازبـرای لـبّـیـک، به وظیفه بازکردن

به معــــا بـد ومسـاجــد همه اعتکـاف جستن     ز منــاهی و مـلا حی ،هــمه احتــرازکردن

شب جمعــه هــا نـخفـتــن، بخـدای رازگفتن      ز وجود بــی نـیــا زش طلـب نیـــا زکردن

به خدا قـســم که آن را، ثـمرآنـقـَدر نـبـاشـد      که بــه روی نـا امـیـدی، در بسته باز کردن

خدای...........الهـــــــی آمیـــــــــــــــــن

خدایا به روی درخشان مهدی

به زلف سیاه و پریشان مهدی

 

به قلب رئوفش که دریای داغ است

به چشمان از غصه گریان مهدی

 

به لبهای گرم علی یا علی اش

به ذکر حسین و حسن جان مهدی

 

به دست کریم و نگاه رحیمش

به چشم امید فقیران مهدی

 

به حال نیاز و قنوت نمازش

به سبحانَ سبحانَ سبحان مهدی

 

به برق نگاهش، به خال سیاهش

به عطر ملیح گریبان مهدی

 

به حج جمیلش به جاه جلیلش

به صوت حجازی قرآن مهدی

 

به صبح عراق و شبانگاه شامش

به آهنگ سمت خراسان مهدی

 

به جان داده های مسیر عبورش

به شهد شهود شهیدان مهدی

 

مرا دائم الاشتیاقش بگردان

مرا سینه چاک فراقش بگردان

 

تفضل بفرما بر این بنده ی بی سر و پا

مرا همدم و محرم و هم رکاب

سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان

 

 

ایام سوگواری آل الله بر امام زمان و تمامی شیعیان حضرتش تسلیت باد

خورشید به سوگ مصطفی میگرید

مهتاب به حال مجتبی میگرید

در مشهد دل چه کربلایی برپاست

قومی به شهادت رضا می گرید............

 

.

التماس دعا ، یاد ما هم باش

اباصالح التماس دعا ، هرکجا هستی ، یاد ما هم باش

نجف رفتی ،کربلا رفتی ،کاظمین رفتی، یاد ما هم باش


مدینه رفتی به پابوس مادرت زهرا، یاد ما هم باش

به دیدار قبر مخفی از کوچه ها رفتی ، یاد ما هم باش


بغل کردی قبر زهرا را ،جای ما هم او را زیارت کن

به دیدار قبر مخفی از، کوچه ها رفتی، یاد ما هم باش


زیارت نامه که می خوانی ، در کنار آن ،تربت خاموش

به دیدار نینوا رفتی ، نینوا رفتی ، یاد ماهم باش


شب جمعه کربلا رفتی،یاد ما هم کن، چون زدی بوسه

کنار قبر ابوالفضل باصفا رفتی ، یاد ماهم باش


به جای ما هم زیارت کن، عمه ات را در، کنج ویرانه

برای بوسیدن آن دردانه ها رفتی ،یاد ما هم باش


بزن بوسه ،جای ما روی ، فرق عباس و ، اکبر و اصغر

سر قبرِ قاسم و قبر ،عمه ها رفتی ، یاد ما هم باش


نماز حاجت ، که می خوانی، از برای فرج ، مسجد کوفه

شدی محرم ، در مراسم حج ، یا منا رفتی ، یاد ما هم باش


دعا کردی ، از برای فرج ، التماس دعا ، یاد ما هم باش

به هر جا رفتی ، برو مهدی ، هرکجا رفتی ، یاد ما هم باش....

تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هيچ مخلوق اِلتِجا نبرم

دانشمندي يکي را گفت چرا تحصيل علم نمي کني؟

 
آن شخص گفت: آنچه خلاصه علم است به دست آورده ام.


دانشمند از او پرسيد: که خلاصه علم چيست؟


گفت: پنج چيز است:
  اول: آنکه تا راست به اتمام نرسد، دروغ نگويم.
 دوم: آنکه تا حال منتهي نشود، دست به حرام درازنکنم.
 سوم: آنکه تا از تفتيش نفس خود فارغ نشدم، به جستجوي عيب مردم نپردازم.
 چهارم: آنکه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هيچ مخلوق اِلتِجا نبرم.
 پنجم: آنکه تا قدم در بهشت ننهم، از کيد شيطان و از غرور نفس نافرمان، غافل نباشم
.

ای کاش یکی زین همه گفتن اثری داشت

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت

 

پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز

ساقی،اگر از حالت مجلس خبری داشت

بیدادگری شیوه ی مرضیه نمی شد

این شهر اگر دادرس دادگری داشت

یک لحظه بر این بام بلا خیز نمی ماند

مرغ دل غم دیده اگر بال وپری داشت

افسوس که دست ستم از ریشه بر آورد

هر شاخ برومند که امید بری داشت

بر خیر جماعت چه سخن ها که نگفتیم

ای کاش یکی زین همه گفتن اثری داشت

ز آه دل مظلوم،اگر رسم ستم سوخت

زآن بود که هر شعله ی آهی شرری داشت

در معرکه ی عشق که پیکار حیات است

مغلوب حریفی که بجز سر،سپری داشت

بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت اینغمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
 بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
 

یک شام در خرابه و یک شب به دیر بود

آن سری سلام که لبریز خیر بود

یک شام در خرابه و یک شب به دیر بود


بر آن سری درود که شوق فرشتگان

" دیدار او وَ گفتن صبحت به خیر بود "


نازم بر او که آینه ی هر نبی شده است

یعقوب و شیث و یوسف و نوح و عزیر بود


آن سر که معجزه است سراسر نگاه او

یک شمه از کرامت چشمش زهیر بود


عابس به یک اشاره ی سر پیرهن درید

آن سر که رهزن دل و جان بریر بود


راهب به شوق گفت مسلمان این سر است

لبهاش غرق " اشهد ان شبیر... " بود


قرآن ناطق است ، ورق هاش پاره است

بر رحل نیزه چند صباحی به سیر بود


دلتنگ آن سری است که کوفه برای او

گاهی به طلحه ماند وَ گاهی زبیر بود


بزم شراب ، طشت طلا ، نیزه یا تنور

تقدیر تلخ او است که در چنگ غیر بود

به یاد مادر مهربانم

یــــاد را در خــاطـــــرات کودکــی تـا می گـذارم

گویی از این عصر در عصری دگر پا می گذارم

 

می روم در کوچه های تنگ و تاریک قدیمی

ذهـن خـود را لابـــلای کودکی هـا می گذارم

 

حوض پر آب و حیاط و شمعدانی های قرمز

چند ساعت خاطراتم را در آ نجـا می گذارم

 

می نشینـــم در کنـــار مــادرم آســوده خاطر

روی چشمم دستهای خسته اش را می گذارم

 

چشم را می بندم و با مهربانـی هـای یادش

ذهن خود را تا زمان مرگ تنها می گذارم

 

بس که شیرین است یاد و خاطـرات مهـر مادر

فکر هر چیزی به جز آن را به فردا می گذارم

 

نام آن شب را که می افتـم به یاد خاطراتش

گرچه کوتاه است ، شام سبز یلدا می گذارم

 

بار دیگر تا بیاید در خیالم ، پیـش پایـش

از زمین گلهای مینـــا تا ثریا می گذارم

تو به قدر مترسك از سر دشت، زاغ‌ها را پرانده‌اي آيا؟

نرم نرمك بهار در راه است، تو دلت را تكانده‌اي آيا؟

مطمئني كه سبز خواهي شد؟ در زمستان نمانده‌اي آيا؟

خاطرت هست نيمة‌ اسفند، روز جشن درختكاري بود؟

تو نهالي براي رويش عشق، در دل خود نشانده‌اي آيا؟

سال، وقتي كه رو به پايان است، رنگي از آخرالزمان دارد

فصل سبز ظهور نزديك است، آيه‌ها را نخوانده‌اي آيا؟

چشم اگر واشود زمستان هم، خالي از فرصت تماشا نيست

دل خود را در اين ميان يك بار، به تماشا كشانده‌اي آيا؟

مزرعه پا به ماه گندمزار، در هراس از هجوم آفات است

لب وا نکردن بهترین کار است ای دوست

اینجا هوا بی تو چه دلگیر است افسوس

بی تو دلی اینجا به زنجیر است افسوس

اینجا قناری در قفس میمیرد ای وای

دلها همه در قاب و تصویر است افسوس

قانون اینجا عین تزویر است افسوس

مردان همه بر دار و زنها در پی کار

این پادشاه عادلش سیر است افسوس

این بیشه پر گردیده از روباه و کرکس

شیری که دیدم زخمی و پیر است افسوس

یک مشت میمیرند در خون دل خویش

اما دلیلش دست تقدیر است افسوس

این خانه ی دل، با  دغل آباد نکردم

از این همه بیداد تو، من داد نکردم

یکبار هم از جور تو فریاد نکردم


صد بار سرم داد کشیدی،گله کردی

من شکوه ز تو حتی، با باد نکردم

 

با اینکه تو احساس مرا مسخره کردی

دردم همه این است: ترا شاد نکردم

 

از عشق، که این گونه در این شهربگوید؟

جز من ،  که زنامت دلم آزاد نکردم

 

در شهر پر از مکر،  من آلوده نگشتم

این خانه ی دل، با  دغل آباد نکردم

 

یک لحظه نشد از قفس آزاد شوم من

مانوس به زندان و جز این یاد نکردم

 

آهوی اسیرم! چه بخواهم چه نخواهم

یک عمر به جز یاد تو صیاد! نکردم

اشک باید ریخت بر رنج پیمبر (ص) روز و شب

خسته ایم از زندگانی ای سیاست بازها

دود کردید عمر ما را در چرای غازها


تا بر آید چرب و شیرین نانتان زین خاک سرخ

عمرمان در باغ آتش سوخت چون خبّازها


وصلتان با تنگ چشمان نیست سودا جز زیان

سگ به خوان دارند این چنگیز خو انبازها


اشک باید ریخت بر رنج پیمبر (ص) روز و شب

این چه قرآنی است می خوانند تقوی تازها


من نوشتم این غزل امّا  بدان  در این زمان

چشم هوشی کو که خواند خطّ به خطّ این رازها  ؟!

" چقدر تشنه بودم "

پسر گرسنه اش است ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
 


                پدر این را می داند پسر کوچولواش چقدر بزرگ شده است

کریسمس مبارک: بسیارخـانه هـا که دراین عـیــدوســـال نـو.....ازدست حاکمـان بـه عـزا وبه ماتـم است

دانی خـدای ، خالـق این مـُلـک عـالــم است        دانـی که اشـرف همه مخلـوق ، آد م است

دانـی خـدای را نـظــر ازخلـقـتـش چـه بـود        دانـی نیــاز مـا وخـدا ، جملـه درهـم است

ای آدم ، اشـرف هـمـه مـخلـوق ایـن جهــان        پنـدار نیک ، سـیـره وسـرمشـق آد م است

گـفـتــار نیک حاصـل پـنــدار نیـک ما سـت         کـردارنیک ، مـاحصَـل ایـن مـقـدّ م است

گراین فـضـا ئل از تـو برآیـد ، به هـر دیـار        آنـجا ست خـانـۀ تـو وشـأ نت مکـرّم است

سالی گـذ شت و موسـم عـیـدی دگـر رسـیـد         درپهـنۀ جهـان  همه کس شـادوخرّم است

غـافـل نبــاش ، سـفــرۀ بـرخی بـوَد  تُهـــی        هـمـد ردی تـو ، بردل درمانـده مرهم است

فــرزنـد ومـال و شهــرت د نیـا بوَد عزیــز        امّا به حارص هـرچه دهی سهم اوکم است

قـومی بـه مو وچـهـرۀ نــاموس محــرَم انـد        دریاب آن کـه بـر دل پـُرد رد محـَرم است

وقـتـی طواف کعـبـه بـه تـزویـرو حیله شـد        آب شـرابـخــانـه ســَر از آب زمــزم است

بسیار خـانه هـا که دراین عـیــد وســـال نـو        از دست حاکمـا ن بـه عـزا وبه ماتـم است

او چشم وچراغ باور بیداری است

 

 

از داغ عطش اگر چه بی تاب شدی

 

در گستره ی ذهن زمان قاب شدی

 

بربام جهان چراغ پر نور تویی

 

در ساغر خورشید می ناب شدی

************

  در نبض سحر بهار پرشور تویی

 

چون لاله سرخ باغ عاشور تویی

 

ای خون تو جاری به رگ بیداری

 

در ذهن زمان حماسه ی نور تویی

 ********

آیینه ی درک ماهتاب  است حسین

 

تفسیر زلال آفتاب است حسین

 

 

گلنغمه نور انقلاب است حسین

جز تو کسی  کجاست  که آید  به یاری ام

از حد گذشت طاقت چشم انتظاری ام



بی روی  تو  ببین که چو ابر بهاری ام



این سال های  ممتد و این  روز های گیج



عمری ست در فراق  تودر بی قراری ام



بنشسته دل به ماتم یک جرعه بوی  عشق



ای  شوکت  بهار ، ببین  سوگواری ام 



گنجشک  پر شکسته ی این  باغ  محنتم 



جز تو کسی  کجاست  که آید  به یاری ام



شرم  گناه و بغض  گلو ی و غم  فراق



تاکی  به دست این همه غم  می  سپاری ام 



ای عصمت  تمامی  گل های نسل عشق



با لطف تو  علاج  شود ، شرمساری ام



دل طالب  ظهور  تو شد از خدا که باز



از حد گذشت  طاقت  چشم  انتظاری ام

زبانحال حضرت زینب((س)) در روز اربعین :...........حیف امّا دخترِ شیرین زبانت نیست باما

آمـده از شـام ويران کاروان غم برادر

تا زند بَر گِردِ قبرت حلقه ی ماتم برادر

گشته آزاد از خرابـه زائرِ قبرِ تو هستند

چهره ها محزون و خسته؛دیده ها پُر نَم برادر

زینبم من خواهر غمدیده اَت فرزندِ زهرا

عِترتت بَـر کَـربَلا یکسر بیآوَرْدَمْ برادر

حیف امّا دخترِ شیرین زبانت نیست باما

تا شود در ناله ها با عمّه اش همدم برادر

کنج ویرانه مکان شد بَر رُقیّه اِی حسینم

کی پذیرد زخم قلب زار من مَرهَم برادر؟

این فَلَک اَز من گرفت آن نازدانه دخترت را

من ندانم در غم تو یا بَر او نـالَـم برادر

در غَـمِ هـجـر تو و درد رقیّه حالیا بین

موی من گشته سفید و قامتم هم خم برادر

درسِ آزادی به انسانها تو دادی با قیامت

بَهرِ حُرّیَّت زَنَـد در شام او پَرچم برادر

میکند آهش خرابه کاخ استبداد و کین را

می زند آخر بساط ظُـلم را بَر هَم برادر

هرکس که دو عشق در دلش بود                    از جَـرگـه ی عاشقان برون است

یـا رَب دلـم از زمانـه خون است

زیرا کـه زمانه پست و دون است

آن کس که دلش اسیر عشق است

بـیـچـاره بُـوَد غمش فزون است

شـخـصـی کـه نصیحتم کُـنـَد او

همواره به فکر چنـد و چون است

مَـن مُحتَضِرم بـه بـسـتـرِ مَـرگ

او فـکـرِ رُبـاب و اَرغـنـون است

پرسید که عشق چیست ؟ گفتم :

دردی کـه نهایتش جـنـون است

عشق از سـویِ حَـق بَـرای بـنـده

دشــوارتـَـریــنِ آزمـــون است

هرکس که دو عشق در دلش بود

از جَـرگـه ی عاشقان برون است

عشقِ گُـل و بـاغ و چشـم و اَبـرو

مــانـنـدِ فَـسـانـه و فُسون است

بــا نــامِ نـگـار نـالــه کَــردن

شک نیست که خواهش درون است

مـن زنـده بـه عشق پـاکِ یـارَم

نامش بـه حیـاتِ من ستون است

او عـیـن عـدالــت اسـت زان رو

فـریــادِ نـهـفـتـه ی قرون است

هَـر دل کـه اسیرِ عشـق او نیست

دل نیست؛گِل است و بَس زَبون است

عـشـقِ رُخِ او بــه هَـر دل اُفـتَـد

پُر میمنَت است و پُر شگون است

شوخی با "خيام"""

خيام اگر دروغ گفتي خوش باش !

بر «سعدي »اگر «فروغ» گفتي خوش باش !

 

شك نيست كه هيچ كس نخواهد فهميد

برماست اگر كه دوغ گفتي خوش باش !

*********

 

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟!

بگذار  تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی  حکم از آن تست

باز آی که روی در قدمانت بگستریم

ما را سری است با تو که گر  خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی زخاک  بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه – که از خاک کمتریم!

ما با تو ایم  و با تو  نه ایم   اینت  بوالعجب

در حلقه ایم  با  تو و چون حلقه   بر دریم

نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به  دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟!

ما خود  نمی رویم  روان از قفای  کس

آن می برد که  ما به کمند  وی  اندریم

سعدی تو کیستی  که در این حلقه ی  کمند

چندان  فتاده اند  که  ما  صید  لاغریم!!!

 رحلت پیامبر نور و رحمت ، حضرت محمد مصطفی ( ص ) را تسلیت عرض مینمایم.

شبی که نور زلال تو در جهان ُگـــــــم شد

سپیده جامه سیه کرد و ناگــــهان گم شد

ستاره خـــون شد و از چشم آسمان افتاد

فلک ز جلـــوه فرو ماند و کهکشان گم شد

به باغ سبز فلک ، مــــهر و مــــاه پژمـــــردند

زمین به سر زد و لبخند آســـمان گــم شد

دوبــــاره شب شد و در ازدحـــــام تاریکـی

صـــــدای روشن خورشید مهربـان گم شد

پس از تـــو، پرسش رفتن بدون پاسخ مـاند

به ذهــــن جــاده ، تکاپوی کـــاروان گم شد

بهـــــار، صید خزان گشت و باغ گل پژمـــرد

شبی که خنده ی شیرین باغبـــان گم شد

ترانـــــــه ار لب معصوم « یــــاکریــم » افتاد

نسیم معجــــــزه ی گل ، ز بوستان گم شد

شکست قلب صبـــــور فرشتگـــان از غـم

شبی که قبـلـه ی توحید عاشقان گــــم شد

رسید حضـــــــــرت روح الامین و بر سر زد

کشید صیحه ز دل ، گفت : بوی جــان گم شد

نشست بغض خــــــدا در گلوی ابراهـیـــم

شبی که کعبه ی جان ، قبله ی جهـان گم شد

غرور کعبــــــــه از این داغ ناگهــــان پاشید

نمــــــــاز و قبله و سجاده و اذان گـــم شد

« ستاره ای بدرخشید و ... » ، تسلیت ای عشق !

ز چشم زخم شب فتنه ، ناگهــــــان گم شد

به عـزم وصف تو دل تا که از میان برخاست

قلـم به واژه فرو رفت و ناگهـــــــان گم شد

به هفت شهر جمــــــال تو ای دلیل عشق !

شبیه حضـــــــــرت عطار، می توان گم شد

به زیـــــــر تیغ غمت، در گلــــوی مجنونــــم

ز شوق وصل تو، فریـــاد « الامـــــان » گم شد

از آن دمی که دلــم خوش نشین داغت شد

به مرگ خنده زد و از غم جهــــــــان گم شد

اسیـر نـام ننگـیـم و زخودغافـل کزاین درگاه

دراین ظلمت اگرای گل توبرما چهـره بنمایی        دری از نـور حق را بر تمـام خلق، بگشایی

نه من گویم که این ورد زبان خلـق عالـم شـد        که درخلقت نشاید چون تومه رویی بـزیبایی

بدورانی که زشتی را بـصد آرایـه می بنـدنـد        تو بایـد مجلس ما را به روی  خود بیا رایی

جمال گل به بـلبــل میـدهـد شـورغـزلخـوانی        توازهـرچهره ومعنی فـزون ازروی گلهایی

نهـان تا کی کنی رخ را میـا ن خرمن زلـفت        که چون ماه منیـرهـرجا وازهـرنقطه پیدایی

   اسیـر نـام ننگـیـم و زخودغافـل کزاین درگاه     توهرحالی روا باشـد بـمُشتـاقـان ببخـشــایی

غـریب خانـۀ خویـشیـم ومهجورازد یـارخود        که مارا رفـتـه ازخاطـرتـوتنهـا خالـق مایی

بهـنگام مـد د جستـن اگرغیـرازتـو یـادی شـد       زجهـل مابـَود ای گل، که یاری راتوفـرمایی

من تـشـنه دویـد م کز سـرابی کام خود گیـرم        ندانـستـم به هـرصحرا تـوافضل ترزدریایی

بدشنـامم اگررانی وگـرچون دوست میخوانی       سعـاد ت بر مگـس باشـد تن آسایی به قندانی

ازا ین روز و شب ارعـبـرت  نگـیـریــم          یـقـیـن در چنـگ  نـفـس  خود   اسـیــریـم

شـب  یـلـــد ا  شـب بـا هــــم  نـشــسـتـن          بـشــا د ی  رفـتــن و ا زغـــم  گـسـستـن

بـه فـــرق گـنـبـــد خـضــرا  نـوشـتـسـت          شب یـلــد ا ، شـب مـیـلا د  عـشق  است

بـیــــا ا مـشـب  کــنـــا ر هـــم نـشیـنــیـم          صفــا از  چـشــم  یک  د یگـر بچـیـنیــم

طـبـیعــت بـــرسـر را ز  ونـیــاز  ا ست          د ر  رحـمت  بــروی  خلق   بـا ز اسـت

تـوانـــا د سـت خا لـق ، خاک بـردا شت          درخـتی بــر بـلـنــد ای    بـشــر کا شـت

بـشـر، چون ریـشــه ا نــد رخا ک  دارد          ز  هـر  ذرّه   هــزار  ا د را ک     دارد

من وتو   شـا خه هـا ی  یـک  درختـیــم           به لـطف  حق  نعــیـم  و  نـیک بـختــیــم

بـروب ا ز د ل غـبـا ر غـم  کـه  فــرد ا           ز مـستان است و فـصــل  سـوز وسـرما

برون کن هـرچه هـست ازکیـن و سردی          کـه  در  راه  حـقـیـقـت ، پـــای  مـرد ی

زمـستان آسمـا نـش بــرف خـیــز  ا ست          ســرا پــا  بـا  پلــیــدی  درسـتـیــز اسـت

بگــو د ر ا وّل و پـا یــا ن   هــر حرف           نـشـا یـد هـیــچ  رنگـی خوشـتـراز برف

که ایـن  بـرف اسـت ،آب  زنـد گــــا نی           تگـرگـش  را  بـخـوا ن  گـنــج  معــانـی

نـم بـا ران  کـه لـطـف کـر د گــار است           هـمـا ن  زیـبـا یـی  فـصـل  بـهــا راسـت

قــد م بـرروی یـخ  نـِه   بـا د لی  گـــرم           کـه یـخ  ا ز گــرمی  پـا یـت شـــود نـرم

بـیــا  بــذ ر مـحبـّـت  را  بـکـــا ر یــــم           بـه  در گــاه  خـدا  ، د سـتـی  بـرآ ر یـم

بـخوانـیـم آنـچـه  در شـــأ ن  زمین است          که درمنـظــو مۀ ما  چون نگــیــن ا سـت

پیــا م   فـصـل  پـا یـیــز  ا َر خزان بـود          بـهـا ران  در دل  گـرمـش  نـهـا ن بــو د

به  هـر برگ خزان صد درس نـوداشـت          بــد شت د ل   گـل ا مـّیــد  می  کـا شـت

چـه آسان رفت وچشـم از خلـق پـوشـیـد           بــقـــا ا ز ما  و ، جــام  مـرگ  نـوشـیـد

زمستـان موســم  سود  و ز یــان  ا ست          هـمـه سـود  و زیــا ن  ا یـنـجا عیان است

ازا ین روز و شب ارعـبـرت  نگـیـریــم          یـقـیـن در چنـگ  نـفـس  خود   اسـیــریـم

خـزان عـمـر پــا  یـیــز  و   زمـسـتـا ن           دمـد  عـمـری  د گـر د ر  بـاغ  وبـسـتـان

ولی عـمر بـشـر بـا یـک  بـهــا را سـت           که گر قـد رش  بـد انی ،لا لــه زارا ست

بـــرای مـا  نـبــا شــد  وقــت   تـکــرا ر         هـمـیـن  ا مــروز را  نـیـکــو نـگــه  دا ر

بـیــا   درسی  بگــیـریـم  ، ا ی بـــراد ر          ز مــیـلاد  د ی  و ا ز ، مـــرگ    آ ذ ر

به مـرگ شـب تـولــّد یـا فـت  خورشـیـد          شـقــا یـق  بـا زهـم  در د شـت  خنــد یــد

جـوان مــردیّ  و هـمـت  کن بـه کــاری          کـه   در آن  نــام  خود  نـیــکــو بــداری

نکــو کـار  آ فـتــا ب  جــا ود ا ن اسـت          درخـشـا ن  در  زمــا ن امـتــحـا ن است

بــد ه  دسـتی  بـه د سـت  مـستـمـنـد ا ن           بـنـه  مـرهــم  بــه   زخــم د رد مـنــدان

شب  یـلـدا  و صـبـح   پــا ر ســا یـــــی          بـه ســلـطـا نــی  بــر آیـی زیــن گــدایـی

هرگز سه ساله عاشقی این سان ، خدا نداشت

در گریه غرق بود ولیكن صدا نداشت
شاید ز ترس دشمن و شاید كه نا نداشت
 

از میهمان نوازیِ سنگین كوفیان
بر پیكرش نشانه ی ضربت، كجا نداشت؟
 

با یاد خنده های پدر گریه می نمود
دیگر امید دیدن آن خنده را نداشت
 

سنش به قدر درك ستم هم نمی رسید
در روح كودكانۀ او كینه جا نداشت
 

مظلومه ای كه گردش این روزگار زشت
ظلمی نمانده بود كه بر وی روا نداشت
 

هم سنگ دردهای بدون كرانه اش
عشقش به ذات اقدس حق انتها نداشت
 

سخت است گر چه باورش اما حقیقت است
عشقی كه غیر ذات خدا خون بها نداشت
 

او عاشق پدر، پدرش عاشق خدا
هرگز سه ساله عاشقی این سان ، خدا نداشت

 

اربعین...........هر کسی درد دلی آغاز کرد

اربعین آمد دلم را غم گرفت

بهر زینب(س) عالمی ماتم گرفت

سوز اهل آسمان آید به گوش

ناله ی صاحب زمان آید به گوش

جان اهل بیت عصمت بر لب است

کاروان سالار آنها زینب است

جمله مستان سوی ساقی آمدند

مست مست از جام باقی آمدند

سینه ها آماج رگبار بلا

جای زخم ریسمان بر دستها

هوش از سر رفته و دل باخته

جسم خود را بر زمین انداخته

هر یکی در جستجوی تربتی

بر لب هر یک کلامی، صحبتی

قلبها پر شکوه از بیداد بود

آشنای قبر ها سجاد(ع) بود

رهبر زینب(س) امام راستین

حجت حق بود زین العابدین(ع)

با کلامش عمه را مغموم کرد

تا که قبر یار را معلوم کرد

آمده همراه دخت بوتراب

بر سر آن قبر کلثوم و رباب

زخمهای این سفر سر باز کرد

هر کسی درد دلی آغاز کرد

زینب ازم‍‍ژگان خود یاقوت سفت

داستان این سفر را باز گفت

گفت ای سالار زینب السلام

ماه شام تارزینب السلام

بر تو پیغام سفر آورد ام

از فتوحاتم خبر آورده ام

کرد با من این مسیر عشق طی

راس تو منزل به منزل روی نی

معجرم نیلی شد و مویم سپید

از غم دوری تو قدم خمید

گر که دست رحمت و صبرت نبود

زینبت در راه کوفه مرده بود

ظلم دشمن تا که بی اندازه شد

ماجراهای سقیفه تازه شد

ریسمان بر گردن سجاد بود

غربت بابا مرا در یاد بود

دیدی از نی دست خواهر بسته بود؟

گوییا دستان حیدر بسته بود

یاسها را جوهر نیلی زدند

مادرم را گوییا سیلی زدند

ازشماتت کردن دشمن مپرس

از سه ساله دخترت از من مپرس

شد سرت یک نیمه شب مهمان او

با وصالت بر لب آمد جان او

مرد در ویرانه و من زنده ام

بی رقیه(س) آمدم شرمنده ام

بارها از دوریت جان باختم

بین مقتل من تو را در یافتم

گر تو ای لب تشنه برداری سرت

حال نشناسی دگر این خواهرت….

تـا روز قیـامت علـیِ ی  فاطمـه تنهـاست

گفتــم بــه گـل عـارض تـو کار ندارد                          دیــدم کــه حیایــی شــرر نـار ندارد

دیـوار بـه در گفـت مبادا که شـوی باز                        ایـن سینــه دگـر طاقـت مسمار ندارد

خون گریه‌کن ای دیده که یار همه عالم                        جـز محـسن ششماهـۀ خود، یار ندارد

مـردم همگـی ساکت و دشمن در خانه                         ایـن خانـه مگــر حیـدرکرار نــدارد؟!

تنها شفقِ سوخته دل بود که می‌گفت:                          گـل تـاب فشــار در و دیــوار نـدارد

خـون جگـرش دمبـدم از دیـده بریزد                           آن کـو ز غمـت دیـده خونبـار نـدارد

مـردم همگـی بنـدۀ دنیـا شـده آری                               دیـن اسـت متاعـی که خریدار ندارد

با آنکه ز مظلومی این هر دو سخن‌هاست                     تـا روز قیـامت علـیِ فاطمـه تنهـاست

شب یلدا تو هم چله نشین باش

شب یلدا قدم آرام بردار

کمی هم احترام ما نگهدار

تو می بینی ربابم غصه دار است

بنی هاشم هنوزم داغدار است

صدای العطش در گوش مانده

بدن ها بی کفن هر گوشه مانده

شب یلدا تو هم چله نشین باش

سیه پوش غم سالار دین باش