از این همه بیداد تو، من داد نکردم

یکبار هم از جور تو فریاد نکردم


صد بار سرم داد کشیدی،گله کردی

من شکوه ز تو حتی، با باد نکردم

 

با اینکه تو احساس مرا مسخره کردی

دردم همه این است: ترا شاد نکردم

 

از عشق، که این گونه در این شهربگوید؟

جز من ،  که زنامت دلم آزاد نکردم

 

در شهر پر از مکر،  من آلوده نگشتم

این خانه ی دل، با  دغل آباد نکردم

 

یک لحظه نشد از قفس آزاد شوم من

مانوس به زندان و جز این یاد نکردم

 

آهوی اسیرم! چه بخواهم چه نخواهم

یک عمر به جز یاد تو صیاد! نکردم