بگذار  تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی  حکم از آن تست

باز آی که روی در قدمانت بگستریم

ما را سری است با تو که گر  خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی زخاک  بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه – که از خاک کمتریم!

ما با تو ایم  و با تو  نه ایم   اینت  بوالعجب

در حلقه ایم  با  تو و چون حلقه   بر دریم

نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به  دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟!

ما خود  نمی رویم  روان از قفای  کس

آن می برد که  ما به کمند  وی  اندریم

سعدی تو کیستی  که در این حلقه ی  کمند

چندان  فتاده اند  که  ما  صید  لاغریم!!!