در خانه اگر کس است یک حرف بس است
خود را اسیر خواهش دنیا نمی کنم
هر آرزوی دیده تمنا نمی کنم
بر این دو روز فانی دنیا عزیز من
بیهوده خویش عاشق و رسوا نمی کنم
خود را به آب و آتش دنیا نمی زنم
رسوای خلق و مردم دانا نمی کنم
مجنون صفت گذشت جوانی و عاشقی
خود را دو باره عاشق و شیدا نمی کنم
ما را غم زمانه و مردم به دل بس است
کاری به جز رضایت آن ها نمی کنم
بسیار درد کهنه که در دل بود مرا
گر از هزار هم یکی افشا نمی کنم
چشمم چو بامداد گشایم به روی دوست
جز عاشقی به درگه دانا نمی کنم
در خانه گر کس است همین یک سخن بس است
دیگر من اعتماد به دنیا نمی کنم



