در خانه اگر کس است یک حرف بس است

خود را اسیر خواهش دنیا نمی کنم

هر آرزوی دیده تمنا نمی کنم

بر این دو روز فانی دنیا عزیز من

بیهوده خویش عاشق و رسوا نمی کنم

خود را به آب و آتش دنیا نمی زنم

رسوای خلق و مردم دانا نمی کنم

مجنون صفت گذشت جوانی و عاشقی

خود را دو باره عاشق و شیدا نمی کنم

ما را غم زمانه و مردم به دل بس است

کاری به جز رضایت آن ها نمی کنم

بسیار درد کهنه که در دل بود مرا

گر از هزار هم یکی افشا نمی کنم

چشمم چو بامداد گشایم به روی دوست

جز عاشقی به درگه دانا نمی کنم

در خانه گر کس است همین یک سخن بس است

دیگر من اعتماد به دنیا نمی کنم

غافل از حق شدم و قافله عمر گذشت

تو دوري از برُم دل در برُم نيست 

هــواي ديگري اندر سرُم نيست 


بجــان دلــبرُم كز هــر دو عـــالم 

تمــنّاي دگــر جز دلبـــرُم نيست

*****

نیمشب همدم من دیده گریان من است

ناله مرغ شب از حال پریشان من است

خنده ها برلب من بود و کس آگاه نشد

زین همه درد خموشانه که بر جان منست

غافل از حق شدم و قافله عمر گذشت

ناله ام زمزمه روح پریشان منست

در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل

گفت خاموش که او طفل دبستان من است 

تقصیر ز دل بود و گناه از دیده

یا رب ز کرم دری برویم بگشا

راهی که درو نجات باشد بنما

مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

******

در دیده بجای خواب آبست مرا

 

زیرا که بدیدنت شتابست مرا

گویند بخواب تا به خواب‌ش بینی

 

ای بیخبران چه جای خوابست مرا

                                                 *****

 

خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند

اسرار ازل را نه تو دانی نه من

 وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

گر پرده بر افتاد نه تو مانی ونه من

******

هر که در این سرا درآید

نانش دهیدو از ایمانش و  (نامش)  مپرسید

چه آنکس که بدرگاه باریتعالی به جان ارزد

البته برخوان بوالحسن به نان ارزد

شیخ ابوالحسن خرقانی

******

تا  تو  مراد  من  دهی  کشته  مرا  فراق  تو

تا تو به داد من رسی من  به  خدا  رسیده ام

******

اندکی    با   تو  گفتم   غم   دل ،ترسیدم

که دل آزرده شوی ور نه سخن بسیار است

*******

تا  خدا  یار  است  با  سلطان  مپیچ

گر خدا برگشت صد سلطان به  هیچ

*******

ای که در خوابی  همه شب تا به روز

بهر   گور    خود   چراغی   بر   فروز

*******

بر  مال  و جمال  خویش  غره  مشو

کان  را  به  شبی  برند و این را به تبی

******

تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن

به  دمی  یا  درمی  یا  قدمی یا  قلمی

******

هر چه دلم خواست نه آن میشود

هر چه خدا خواست همان میشود

******

بزرگی  سراسر  به  گفتار نیست

دو صد گفته چون نیم کردار نیست

******

دود اگر  بالا نشیند کسر شأن شعله  نیست

جای چشم ابرو  نگیرد گر چه  او  بالاتر  است

*******

 کم  گوی  و  به  جز  مصلحت  خویش  مگوی

چیزی   که   نپرسند   تو  خود  پیش   مگوی

*******

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

شیشه  بشکسته  را پیوند  کردن  مشکل   است

******

 

ای درد ،برگرد!

من در تو می مانم تو در من باش ای درد!

من گرم تر از استوا تو قطب دل سرد

میدان مهیا کن بتازان اسب خودرا

اینک منم در قلب این میدان هماورد

تو خشم آتش گون خودرا بر تنم ریز

من بر سرت مشتی شرار آه ای درد!

در استواری کوه وچون در یا عمیق است

کی می هراسد از هیولای تو این مرد

گرروزوشب در قلب من آتش بکاری

هر گز نمی افتد زپا این مرد ناورد

پیش شکوه مرگ هم عجزی ندارد

مردی که خود را در هجوم مرگ پرورد

جا کرده ای در جان من گویی بهشت است

بر تو جهنم می شود  ای درد ،برگرد!

جملات الهام بخش برای زندگی

17.jpg

........  زمان آن نرسیده که ؟

 
             

چه زیان تورا که من هم برسم به ارزویی

همه هست ارزویم که ببینم ازتورویی

چه زیان تورا که من هم برسم به ارزویی

به میان ره نشستم که رسد خبر زیارم

به نوازش نسیمی به خیال تار مویی

چه کنم که دیر کردم نه دل ونه جان رساندم

همه عمر می سپارم به مسیر جست وجویی

سرخودسحر نهادم به مسیر صبح جمعه

به فراز التماسی به امید گفت وگویی

از نگاه کبوتران پیداست       از خم کوچه یار می آید


من از تو جز تو نخواهم...

ابلیس انسان را سجده نکرد، شیطان شد

انسان اگر خدا را سجده نکند چه خواهد شد؟

**************************

فاصله بین مشکل و حل آن

یک زانو زدن است،

اما نه در برابر مشکل

بلکه در برابر خدا…


حسین جان  ...  تو عشق منی


 تو چه کردی که به عشق تو گرفتار شدم ؟؟؟ 


 " یــــــــــا حـــــــــسین " 


الحــمــدلله .......................سلام بر همه ی بنده های خوب خدا


ميهمان بزم ميلاد توايم.....ولادت امام حسن عسکری(ع) مبارکباد.

عاشقا، مستانگى از سر بگير

ساقى از ره مى‏رسد ساغر بگير


مرغ دل را از قفس آزاد كن

با پرستوهاى عاشق پر بگير

.......

 

اى تجلى خدا سيماى تو

جلوه حق چهره زيباى تو


پرچم شيعه به دوشت استوار

اعتدالش از قد رعناى تو


كى شود اى جرعه بخش عاشقان

ساغرى مِى نوشم از صهباى تو


اى دَهُم فرزند دلبند على

كى شود بوسه زنم بر پاى تو


جانثار مكتب پاك توايم

در شب ميلاد پر غوغاى تو


سامرا امشب ندارد زائرى

اى فدايت عاشق شيداى تو


ميهمان بزم ميلاد توايم

تا بياد مهدى تنهاى تو


شيعه مى‏نازد به نام عسگرى

يا اباالمهدى امام عسگرى

ای مرگ ؛ به ناکامی خود خوب بخند




بگـو ای دل در ایـن فـردا چـه داری !

چه می‌خواهی در این صحرا بکاری !




چـه فرقـی داشـت با امـروز ، دیـروز !

که یک عمر است فـردا می‌شماری . . .؟!
*******
 
خطر در آب زیر کاه ؛ بیش از بحر میباشد !
من از همواری این خلق ناهموار میترسم !
 بس نامردمی ؛ از چشم نرم دوستان دیدم
گر بر گل گذارم پا ؛ ز زخم خار میترسم !



ایمان بیاوریم که ایمان عوض شده ست

من فکر می کنم مزه ی نان عوض شده ست
آواز کوچه ، لحن خیابان عوض شده ست
 تنها نه لهجه ی دل من فرق کرده است
حتی صدای گریه ی بارا ن عوض شده ست
عارف ترین کسی ست که  پشتش به قبله است
این روزها که معنی عرفان عوض شده ست
خانها و خواجگان همه جا صف کشیده اند
مصداق خان و معنی خاقان عوض شده ست
 سبز و سپید و سرخ چرا قهر کرده اند؟
آیا سه رنگ پرچم ایران عوض شده ست ؟
 قرآن شکیل تر شده ، انسان حقیرتر
آیا کمی معانی قرآن عوض شده ست؟
 "شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"
شیرخدا و رستم دستان عوض شده ست
  این روزها چقدر قم از دست رفته است
این روزها چقدر خراسان عوض شده ست
 ما بندگان نفس به سلطانی آمدیم
سلطان من کجایی؟ سلطان عوض شده ست
 انسان روزگار مرا ای خدا ببین
انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست
 ایمان بیاوریم که ایمان نمرده است
ایمان بیاوریم که ایمان عوض شده ست

شعربدون نقطه در باره الله جل جلاله،از علامه حسن زاده آملی

الله سرِ هر اسم و رسمي،

الله مهار هر طلسمي،

الله سُرور و رَوح سالک،

حامي و حماي در مهالک،


الله وَراي کلّ کامل،

سر سلسله ي همه مراحل،

محمود مسلم ملائک،

امار مطاع در ممالک،
هم سالک و هم سلوک و مسلوک،

او مالک و ماسواه مملوک،

هر حکم که داد هر دل آگاه،
سر لوحه حکم اسم الله،

اسمي که در او دواي هر درد،

اسمي که رواي مرئه و مرد،
اسمي که مراد آدم آمد،

اسمي که سرود عالم آمد،

سوداگر اگر در او دل آسود،
سودا همه سود دارد و سود،

مر همدم کردگار عالم،

کي هول و هراس دارد و هم،ّ

دل در حرم مطهر او،

گل گردد و هم معطّر او،

هر دل که ولاي وصل دارد،


همواره هواي وصل دارد،

موسي که هواي طور دارد،

کي دل سر وصل حور دارد،
اي واي مر آدم هوس را،

دل داده کام سگ مگس را،

در وصل صمد رسد رصدگر،

در اسم احد رود سراسر،

درگاه سحر مراد سالک،دادار

 

اگـر چــه روز، هــمه زاهـدنـد امـا شب

چه آتشی ؟ کــه بر آنم بدون بیم گناه

تــــورا بغل کنـــم و ... لا اله الا الله... !

به حق مجسمه ای از قیامت است تنت

بهشـت بهتــر من ای جهنـــم دلخــــواه

چه جای معجزه ؟ کافی ست ادعا بکنی

کــه شهـــر پـر شود از بانگ یا رسول الله

اگـر چــه روز، هــمه زاهـدنـد امـا شب

چه اشکها که به یاد تو می رود در چاه

میان این همه شیطان تو چیستی !؟که شبی

هــزار  دیــن  بـه  فنا  داده ای  به  نیــــم  نگاه

اگرچه حافظ و سعدی مبلغش شده اند

هنـــوز برد تو قطعــی ست در مقابل ماه

من آن ستاره ی دورم که می روم از یاد

اگـــر تــو هم ننشانــی مرا به روز سیاه


 

راه و چاهی دارد این جا کار ها کشکی که نیست

دست خود را بند کن یک جا ترقی می کنی
از همان جا می روی بالا ترقی می کنی
چون که با این شیوه خیلی ها ترقی کرده اند
پس تو هم مانند خیلی ها ترقی می کنی
از همین حالا به جایی وصل شو ،محکم بچسب
شل نچسبی، از همین حالا ترقی می کنی ...

فکر کردی با همین لیسانس چیزی می شوی
یا بگیری دکترایت را ترقی می کنی
ذوق می کردی که بعد از فارغ التحصیلی ات
شب درازی می کشی فردا ترقی می کنی
راه و چاهی دارد این جا کار ها کشکی که نیست
راه و چاهش را کنی پیدا ترقی می کنی
پارتی یک رکن ثابت در ترقی کردن است
تا نباشد کی در این دنیا ترقی می کنی
آن کمر را منعطف تر ساز ، بد خم می شود
بیشتر در حالت دولا ترقی می کنی
یا خری را نعل کن ،خر هم اگر پیدا نشد
یک سبیلی چرب کن ، زیرا ترقی می کنی
با تملق ،پاچه خواری یا همین برجک زدن
چیزی هجوی می شوی اما ترقی می کنی
پیشرفت از راه کوشش یا لیاقت ساده نیست
دست خود را بند کن یک جا ترقی می کنی
 
 
مصطفی مشایخی
 

دلــم خون است دلبندم ! هزاران درد و غــم دارم

بخور مادر ! بخور از قطره های آخرین شیرم

ببخش از اینکه دیگر توی آغوشت نمی گیرم

فدای دستهای کوچک و روی گِل آلودت

فدایت طفل معصوم و بدون هیچ تقصیرم

از این که نیستم دیگر کنار بی کسی هایت

نمیدانی چه غمگینم، نمیدانی چه دلگیرم

نمیدانم  تـــو  را  دستـــی  نوازش  میکند  یا  نه

نمیدانم چه خاهد شد پس از اینها که می میرم

دو پلکم خیس و خون آلود افتاده ست روی هم

صدای  گریه ای  می آید  از  آن  سوی  تقدیرم

دلــم خون است دلبندم ! هزاران درد و غــم دارم

از این دنیای پر از سفره ی خالی چه جان سیرم

هوای سربی آکنده ست از باروت بیرحمی

شقایق های پر داغند جای زخـــم هر تیرم

نمانده فرصتـــی باید به ناچاری از اینجــا رفت

صدایم میزند یک سایه ی غمگین، شده دیرم

خداحافظ گلم! طاقت بیاور این زمستان را

شکوفــه میزند آزادی  از  خاک  اساطیرم

هــر لحظـه آرزویــم ، دیــدار ِیــار بــاشــد


گـویی دعـای مـن هـم،دیگـر اثـر نـدارد

آه و فـغـان و اشکـم ، دیگـر ثمـر نـدارد


در آرزوی رویـش، بی تاب و بی قـرارم

از غصه ی فراقش ، شـامم سحـر نـدارد


گردد نهالِ عشقش،با خون ِ دیده سیـراب

عـاشق دگـر متاعی، جـز چشم ِ تر نـدارد


درفصل ِسردِ غـربت، بـا یک نگـاه شـادم

 دل درپناهِ عشقش ، ترس از خطر نـدارد


  مهـر و وفـا و شـادی ، از او کنـم گــدایی

عـالم ز ِمـن گـدایـی، دریــوزه تـر نـدارد


  جان میدهم که بینم یک لحظه روی ماهش

افسـوس دل به کـویش ، راه ِ گــذر نـدارد


هــر لحظـه آرزویــم ، دیــدار ِیــار بــاشــد

فکـر و خیال ِ دیگر،عـاشـق به سر نـدارد


یارب اگـر ببینم  رخسـار ِ یـار  یاران

 افتم به خاک وسـر را، از سجـده برنـدارم

هـردرختی گـل ، وهـرگـل میـوه ای می آورد     ای بـنــی آ د م ، مگــرتـو ا ز درختی کمتـری

گـفت ازتـد بـیـر بـا آ تـش ، سخن خا کستری      تا به کـی ازغـارت جـنگل تو لـذ ّت می بـری

بـود  ِجـنگل از جفـا وجورتـو ،  نـا بـود شـد      نی زد سـتت خشک ما ند د را ما ن  ونه تری

لیکـن ای آتش، تو با این ظلم بی حـد ّوحساب      ازریا کـاران و سـا لوسا ن  د وران  بهـتـر ی

چون بسوزی خود، زجنگل هم بسوزانی تبـار     این عـد م گـَشتـن بـود فـرق تـو بـا آن دیــگری

دشمنان کـُشتـنـد وغـارت کرده رفـتنـد ازوطن      لـیـکن ایـنان مانـده اند درغارت و ویـرانگـری

فعـل نیکی هم توداری، برکسی پوشـیده نیست      نـوروگرما را به بـزم شب نـشیـنا ن می  بری

من  بـه جمع  شبـنشیـنا ن عـمربا طل می کنـم      نـه سری دارم به سودا ، ونه  سیمی نه  زری

چون د رختی در بـیـابـان پابه گـِل درمانـده ام      چوب من را گـر نسوزانی  بـسا زم  د فـتـری

می شوم کاغذ ، دو رو می سازدم دست بشـر     هـردو رویـم را ســیه  امـّا   تـو  نـیکو بنگری

نکـته هایی ازهنـریا عـلم ودا نـش با من است      تا کـه  خـوا نـد نکـته ها یم  یا که باشد مشتری

هـردرختی گـل ، وهـرگـل میـوه ای می آورد     ای بـنــی آ د م ، مگــرتـو ا ز درختی کمتـری

بهـنگـام زراعت بـذرعشق و معرفت برگیـر      که اجرکارخودرا با همان رنگ و رقم بینی

بـه راه حق بیـا تا غیـرحق را درعـدم بـینـی      که مردان خـدا را کـوه وش، ثـابت قدم بینی

فروبنـدازسخن لب راوهمّت کن به پیـمود ن      که اجرزحمت خودرا، توازصاحبکـرم بینی

ستمکاران که با کید وریا محبوب تـاریخنـــد     چونیکو بنگـری ،قـربـانـی ظلــم وسـتـم بینی

اگـر آهـن بـه دست مردم اهــل خـِرد افـتـــد      چنـان صیـقـل پذیـرد تا تودرآن جام جم بینی

بهـنگـام زراعت بـذرعشق و معرفت برگیـر      که اجرکارخودرا با همان رنگ و رقم بینی

چرا پیـوسته میکوشی که اسرارحرم پرسی      اگرمحـَرم شوی خودرا سـراپـا درحرم بینی

غم وزحمت براه حق چه شهـدی جاودان دارد      رهـا کن عشرت دنیا، که فـردا کوه غم بینی

اگردل را کنی صافی خدایـت می شودشافی      که درویشان مسکین رادرین ره محتشم بینی

محمّد،چونکه محرم شـد،حرَم براونزول آمد      نـه درغـار حرا،کاورا براین عالم ،َعلمَ بینی

شهـان کشورگشـایی را به تیغ و تیـرمیداننــد      محمّد را بلطف حق درین حکمت،حَکمَ بینی

 نه درمکتب،که او درمحضرخا لق کلام آموخت       خـداونـد ار معـّـلم شـد، تو اعجاز قـلم بینی

 بـه [اقرأ بسم ربّک] درس اوّل میشود آغاز      بشـارت باد فـردارا کزاین دریــا نـَعـَـم بینی

 بـزن بـردامنـش چنگی اگرحاجت به دل داری       که هرکس خاک این درشد همورامحترم بینی

 من ازخودبیخودم درراه اوچون گوی سرگردان      ازایـن رو وقت پیمـودن ســراپـا درقدم بینی

بشوق وصلـت جانـان جبیـن برخاک میسـایم       مـدام انـدرسجودهستم که پشتم راتوخم بینی

هرکسی انـد یشـۀ خود را زدین، دارد بیـان

پادشاه انس وجان، مولای درویشان کجاست     مـظهــرعــدل خـدای قــادرسبحان کجاست

گـشـته ام بـسیـار ونـامش راهـمه آورده انـد      کس نمیـداند که آن امّید محرومان کجاست

مـدّعی گـویــد ، منـم درراه  و پـرچم داراو      آنکـه براین ادّعا ،آرد خط بطـلان کجاست

یاعـلی گویـان ، همه راه خطـا بگــزیده ایم      رهنما ومرشـد این راه واین میدان کجاست

هرکسی انـد یشـۀ خود را زدین، دارد بیـان     اوکه برگیرد نقاب ازدین وازایمان کجاست

هـیچکس بـا بینـوایـان هـمدم وگـفتار نیست      دردمندان راانیس وموجب درمان کجاست

ما هـمه مـشتاق مولایـیـم  و دور از راه  او     همّتی تـا خوش بسازد خانۀ ویران کجاست

پنـد گویـان ، راه  مارا با حبیبان بـستـه انـد      ره گشایی تابگـیرد راه رهگیران کجاست

چرب وشیرین رابنام ماضعیفان می خورند      شب چراغی کو نوای کلبۀ احزان کجاست

وه ، که پیغـمبـر دراین بازارسودا می شود       کیمیایی،دلبری چون یوسف کنعان کجاست

ما غـریـقـانیـم و طوفـان کشـتی ما می بـرد      ای خدا مولاعلی آن نوح کشتیبان کجاست

هـرکسی درمسنـدش لاف عـدالـت می زنـد      معـنی ناب ازخطـاب آیـۀ  قــرآن کجـاست

ای دریغــا ، آد میّـت مـُرد و آ د م زنده ماند      لـحن گـرم راد مـرد نـاجی انسـان کجاست

امّا  دل کسی مشکـن ، خـُـرد  یـــا کــلا ن

دی می شدم به محضر استاد و پیـر خویش        دیـد م بـه خلـوتـی دل افـسـرد ه و پــریـش

گفـتــم ســلا م ، مـرا د یــد و د ر جــــواب        گـفتا ، کجا روی به چنیـن روی وبا شتـاب

گـفـتــم پـی ِ نیـاز که سهــمـم ز دانـش است        کارش بـخیـربگـذردهـرکـس بکوشش است

آموخـتـم از درخـت  کــه بـایــد ثـمــر دهــم        ازسهـم خویش خـِیـره بـه درمانـده تر دهـم

آموختــم  کـه عـهــد جهـــان پـایـــدار نیست        آنکـس که دارد ونـرسـانـد چـوُمرده ایـست

آموختـم که عــدّه ای پــی ِاین خانه دررَهـنـد        بس کاروان که آمـد وبـس قـوم  رفـتـه انـد

گـفـتــا: بگـویـمَت سخنـی سهــل و مانـدگــار       هـرجاسفـرکنی تـوبگـو، بیـش و بی شما ر

گـرشــد میـسّـرت ، بشکــن تـارک جهـــا ن        امّا  دل کسی مشکـن ، خـُـرد  یـــا کــلا ن

غـافـل مـشـو که د ل ، بـوَدت خــا نــۀ خــدا        چـون خـانــه بشکـنــد  نـپـذیـرد خـدا تورا

که "عشق آسان" شد و آسان نیامد

سلامم ماند  از یاران نیامد     

 دلم دریا شد و طوفان نیامد

چرا گیتی چنین زایید ما را

که "عشق آسان" شد و آسان نیامد

من و نی از "نیستان" دور ماندیم

نیستان دود شد باران نیامد

به سختی کرد عادت درد هستی

طبیب آمد دلا درمان نیامد

چرا من بی سبب فریاد کردم

که گرگ آمد ولی چوپان نیامد

درون کوره راهی تا دم صبح

 فقط دیو آمد و انسان نیامد

 ز اول مشت من وا شد برایت

نوشتم «آب ، بابا » ... نان نیامد

قطار برزخی فریاد سر داد

خطر آمد ، چرا دهقان نیامد

 

  بی حد به مقام خویش مسرور مباش

ای بنده ی غفلت زده مغرور مباش

                            یکدم ز خدای مهربان دور مباش

دیدی که چه بود سرنوشت دگران

                                 در دیدن آینده ی خود کور مباش

آنجا که زند لطمه به ایمان شهرت

                                از خلق کناره گیر و مشهور مباش

با گفتن (مامور دگر معذور است)

                              ظالم چو شود امیر مامور مباش

پیوسته ز مظلوم حمایت فرمای

                                بازیچه ظلم و آلت زور مباش

در ذائقه ی جامعه با رفتارت

                              گر شهد نئی چو نیش زنبور مباش

همرنگ جماعت شدنت رسوائی است

                           باطل چو کند شعبده مسحور مباش

چون عاقبت رئیس و مرئوس فناست

                        بی حد به مقام خویش مسرور مباش

این فرصت عمر خود غنیمت بشمار

                            از رفته و نا آمده رنجور مباش

بس درد و غمی که پیک رحمت باشد

                            غافل ز خدا و لطف مستور مباش

از کینه بپرهیز که نفرت آرد

                            بگذر ز خطای خلق و منفور مباش

رضوان خدا طلب که باشد اکبر

                          در فکر بهشت و غرفه و حور مباش 

بهتر ز رضای حق چه مزدی خواهی

                              ای بنده برای غیر مزدور مباش

دل را ز گناه خویش تاریک مکن

                             از نور چراغ وحی مهجور مباش

بر درگه اولیاء حق چون شیطان

                          گردنکش و خودپسند و مغرور مباش

نور است مودت علی (ع)و آلش

                       بی بهره چو خفاش ازین نور مباش

             

                 میزان و صراط مستقیم است علی(ع)

                    یک لحظه ز راه حق دور مباش

یعنی  ره عشق است و خطرهای زیادی

افتاده در این راه، سپرهای زیادی

یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی

بیهوده به پرواز میندیش كبوتر!
بیرون قفس ریخته پرهای زیادی

این كوه كه هر گوشه آن پاره لعلی است
خورده است بدان خون جگرهای زیادی

درد است كه پرپر شده باشند در این باغ
بر شانه تو شانه به سرهای زیادی

از یك سفر دور و دراز آمده انگار
این قاصدك آورده خبرهای زیادی

راهی است پر از شور، كه می بینم از این دور
نی های فراوانی و سرهای زیادی

هم در به دری دارد و هم خانه خرابی
عشق است و مزینّ به هنرهای زیادی

بیچاره دل من كه در این برزخ تردید
خورده است به اما و اگرهای زیادی

جز عشق بگو كیست كه افروخته باشند
در آتش او خیمه و درهای زیادی...!

دست و پایم به فدای سبد کالایت                 سر من هم شکند، نیست مرا پروایی         

در دلم نیست از این پس هوس صهبایی
ساقیا بهر من آور سبد کالایی!

اولویت به خدا با من شیدا باشد
«در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی»


کیست مفلس‌تر از این شاعر‌ مسکین که منم؟
«خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی»

بی تعلل سبدم را بده و شادم کن
به‌خدا گر ندهی کِش بروم از جایی!

داخل خمره، برنج‌ام ده و در جام، پنیر!
روغنم را پس ازآن، در قدحی- مینایی!

ای به قربان تو و مرحمت والایت
کس ندیده‌ست چنین مرحمت والایی

گیرم اندر صف کالا و هجوم مردم
بشکند از منِ محنت‌زده، دستی- پایی!

دست و پایم به فدای سبد کالایت
سر من هم شکند، نیست مرا پروایی

دست و پا و سر من گر برود باکی نیست
باز صد شکر که باقیست دگر اعضایی

توی صف یکسره هل دادم و هل دادندم
نیست این جز کنش و واکنش زیبایی!

یک نفر از تهِ صف تا سرِ صف برد هجوم
مات ماندم که عجب حملۀ برق آسایی!

دیگری گفت:کجا؟گفت:شما را سنه‌نه!
ناگهان گشت به‌پا داخل صف، دعوایی

از سر و کلّۀ هم خلق چو بالا رفتند
پیری افتاد به زیر قدمِ بُرنایی!

آن کرامت که از آن دم زده‌ای جز این نیست
نیست در لطف تو یک ذرّه اگر-امّایی!

نازم این لطفِ کریمانه و شاهانۀ تو
کان بیرزد به چنین محنت جان‌فرسایی!

شکر گویم که خدا کرد دعایم را گوش
چون طلب کردم از او دولت روشن‌رایی

«این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت»
بر در میکده با هلهله یک بابایی(!):

عقل و تدبیر گر این است که ساقی دارد
«وای اگر از پس امروز بوَد فردایی»!

*
بس کن ای شاعر ناپخته که شعرت همه بود
شوخی بی‌مزه‌ای ،صحبت بی‌معنایی!

كـس نديدم كه بـود محــرم اسـرار خودم

گلــه از دست خـودم باشد و پنـدار خـودم

هر چه آيــد به سـرم باشـد از افكار خودم

نامة عقــل كه دستم برسد روز جزا

مي‌كشم خجلت از اين عقل سبكبار خودم!

دلم از بس‌كه بـدي ديده ز يارا ن دو رنگ

وعده كردست كه حتي نشـود يـار خـودم

توبه كــردم كه دگـر مهــر بورزم به كسـي

گــرچه شرمنده‌ام از مسلك اينبـار خـودم

روز محشـر چو به يك سـو رودم پرده‌كـار

متــوحش شـوم از ديـدن كــردار خــودم

قلمم چون شه ومن دركف وي همچو اسير

چشم بسته‌است و كمر بستـه به آزارخـودم

دل به هـركس بدهـم پس دهـدم، آخـركار

شود اين غمـزده دل، آفت و سربـار خـودم

به جز از خـود كه بـُدم محرم اسـرار همــه

كـس نديدم كه بـود محــرم اسـرار خودم

تا مگر يافت كنم اصل خود از چهره خود

روبه آئينـــه بسي، چشـم به ديــدار خـودم

خنجر از دست كسي خورده به پشتم اينبار

كه توانا شده از نحوه‌ي  رفتار خودم

كاش عبرت شود اين واقعه تلخ مرا

نشوم بار دگر شامل گفتار خودم!

پرده بردارید این دل آرزومند علی ست

دست دل را می فشارم چون که پابند علی ست

من خدا را دوست دارم چون خداوند علی ست

 

پیش ما حرص بهشت و غصه ی دوزخ یکی ست

پرده بردارید این دل آرزومند علی ست

 

گل نمی خندد اگر بی بهره باشد از بهار

تا دل من وا شود محتاج لبخند علی ست

 

ناله از نی چون برآید می شود از نی جدا

نیست در بند رهایی آنکه در بند علی ست

 

از علی پرسیدم و گفتند: مانند خداست

از خدا پرسیدم و گفتند: مانند علی ست

 

عاشق کوی علی را ترس رسوایی کجاست

بیم ننگش نیست هرکس آبرومند علی ست

 

آب اگر آب حیات است و اگر شط فرات

تا ابد شرمنده ی لب های فرزند علی ست