گـویی دعـای مـن هـم،دیگـر اثـر نـدارد

آه و فـغـان و اشکـم ، دیگـر ثمـر نـدارد


در آرزوی رویـش، بی تاب و بی قـرارم

از غصه ی فراقش ، شـامم سحـر نـدارد


گردد نهالِ عشقش،با خون ِ دیده سیـراب

عـاشق دگـر متاعی، جـز چشم ِ تر نـدارد


درفصل ِسردِ غـربت، بـا یک نگـاه شـادم

 دل درپناهِ عشقش ، ترس از خطر نـدارد


  مهـر و وفـا و شـادی ، از او کنـم گــدایی

عـالم ز ِمـن گـدایـی، دریــوزه تـر نـدارد


  جان میدهم که بینم یک لحظه روی ماهش

افسـوس دل به کـویش ، راه ِ گــذر نـدارد


هــر لحظـه آرزویــم ، دیــدار ِیــار بــاشــد

فکـر و خیال ِ دیگر،عـاشـق به سر نـدارد


یارب اگـر ببینم  رخسـار ِ یـار  یاران

 افتم به خاک وسـر را، از سجـده برنـدارم