هــر لحظـه آرزویــم ، دیــدار ِیــار بــاشــد
گـویی دعـای مـن هـم،دیگـر اثـر نـدارد
آه و فـغـان و اشکـم ، دیگـر ثمـر نـدارد
در آرزوی رویـش، بی تاب و بی قـرارم
از غصه ی فراقش ، شـامم سحـر نـدارد
گردد نهالِ عشقش،با خون ِ دیده سیـراب
عـاشق دگـر متاعی، جـز چشم ِ تر نـدارد
درفصل ِسردِ غـربت، بـا یک نگـاه شـادم
دل درپناهِ عشقش ، ترس از خطر نـدارد
مهـر و وفـا و شـادی ، از او کنـم گــدایی
عـالم ز ِمـن گـدایـی، دریــوزه تـر نـدارد
جان میدهم که بینم یک لحظه روی ماهش
افسـوس دل به کـویش ، راه ِ گــذر نـدارد
هــر لحظـه آرزویــم ، دیــدار ِیــار بــاشــد
فکـر و خیال ِ دیگر،عـاشـق به سر نـدارد
یارب اگـر ببینم رخسـار ِ یـار یاران
افتم به خاک وسـر را، از سجـده برنـدارم
+ نوشته شده در نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت توسط مهربانی
|