هـردرختی گـل ، وهـرگـل میـوه ای می آورد ای بـنــی آ د م ، مگــرتـو ا ز درختی کمتـری
گـفت ازتـد بـیـر بـا آ تـش ، سخن خا کستری تا به کـی ازغـارت جـنگل تو لـذ ّت می بـری
بـود ِجـنگل از جفـا وجورتـو ، نـا بـود شـد نی زد سـتت خشک ما ند د را ما ن ونه تری
لیکـن ای آتش، تو با این ظلم بی حـد ّوحساب ازریا کـاران و سـا لوسا ن د وران بهـتـر ی
چون بسوزی خود، زجنگل هم بسوزانی تبـار این عـد م گـَشتـن بـود فـرق تـو بـا آن دیــگری
دشمنان کـُشتـنـد وغـارت کرده رفـتنـد ازوطن لـیـکن ایـنان مانـده اند درغارت و ویـرانگـری
فعـل نیکی هم توداری، برکسی پوشـیده نیست نـوروگرما را به بـزم شب نـشیـنا ن می بری
من بـه جمع شبـنشیـنا ن عـمربا طل می کنـم نـه سری دارم به سودا ، ونه سیمی نه زری
چون د رختی در بـیـابـان پابه گـِل درمانـده ام چوب من را گـر نسوزانی بـسا زم د فـتـری
می شوم کاغذ ، دو رو می سازدم دست بشـر هـردو رویـم را ســیه امـّا تـو نـیکو بنگری
نکـته هایی ازهنـریا عـلم ودا نـش با من است تا کـه خـوا نـد نکـته ها یم یا که باشد مشتری
هـردرختی گـل ، وهـرگـل میـوه ای می آورد ای بـنــی آ د م ، مگــرتـو ا ز درختی کمتـری