گلــه از دست خـودم باشد و پنـدار خـودم

هر چه آيــد به سـرم باشـد از افكار خودم

نامة عقــل كه دستم برسد روز جزا

مي‌كشم خجلت از اين عقل سبكبار خودم!

دلم از بس‌كه بـدي ديده ز يارا ن دو رنگ

وعده كردست كه حتي نشـود يـار خـودم

توبه كــردم كه دگـر مهــر بورزم به كسـي

گــرچه شرمنده‌ام از مسلك اينبـار خـودم

روز محشـر چو به يك سـو رودم پرده‌كـار

متــوحش شـوم از ديـدن كــردار خــودم

قلمم چون شه ومن دركف وي همچو اسير

چشم بسته‌است و كمر بستـه به آزارخـودم

دل به هـركس بدهـم پس دهـدم، آخـركار

شود اين غمـزده دل، آفت و سربـار خـودم

به جز از خـود كه بـُدم محرم اسـرار همــه

كـس نديدم كه بـود محــرم اسـرار خودم

تا مگر يافت كنم اصل خود از چهره خود

روبه آئينـــه بسي، چشـم به ديــدار خـودم

خنجر از دست كسي خورده به پشتم اينبار

كه توانا شده از نحوه‌ي  رفتار خودم

كاش عبرت شود اين واقعه تلخ مرا

نشوم بار دگر شامل گفتار خودم!