«انسان» فراوان است، اما «آدمي» نيست

همراه بسيار است، اما همدمي نيست

مثل تمام غصه ها، اين هم غمي نيست

 دلبسته اندوه دامنگير خود باش

از عالم غم دلرباتر عالمي نيست

كار بزرگ خويش را كوچك مپندار

از دوست دشمن ساختن كار كمي نيست

 چشمي حقيقت بين كنار كعبه مي گفت

«انسان» فراوان است، اما «آدمي» نيست

در فكر فتح قله قافم كه آنجاست

جايي كه تا امروز برآن پرچمي نيست



غصه تنهایی

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست   

دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا               

 دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را         

 قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد             

  آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست      

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری            

 گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است

؛تــــــــوکــل

آرام بــــــــــــاش؛تــــــــوکــل کـــن؛ تــفــکــر کــــن

آستین هـــــــــــــا را بــــــــــــــا لا بــــــــــــــــــــزن

بعد می بینی کــــــــــــــــــــــــــه

خــــــــــــــدا

سریعتر ار تو عمل کرده.


 

گاه دلها را به سوی خویش از هر سو کشانی

آفتابا بس که پیدائی نمیدانم کجائی

دور از ما و با مائی نمی دانم کجائی

هر طرف رو آورم روی دل آرای تو بینم

جلوه گر از بس که هر جائی نمی دانم کجائی

جمع ها سوزند گرد شمع رخسار تو و تو

در میان جمع تنهایی نمیدانم کجائی

گاه چون یونس به بحری گه چو عیسی در سپهری

گاه چون موسی به سینائی نمی دانم کجائی

گاه دلها را به سوی خویش از هر سو کشانی

گاه خود پنهان به دلهائی نمی دانم کجائی

در جهان جویم رخت یا در جنان گیرم سراغت

در دو عالم عالم آرائی نمی دانم کجائی

شهر را گردم به شوقت کو به کو منزل به منزل

یا به دشت و کوه و صحرائی نمی دانم کجائی

کعبه ای یا کربلا یا در نجف یا کاظمین

یا کنار قبر زهرائی(س) نمی دانم کجائی

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

كنـــار يــــار بنشينم ز عمـــر خــود ثمرگيرم

می فروشی گفت کالایم می است           رونق بازار من جام ونی است
 

من خمینی دوست میدارم که او                                    هم خم است وهم می است وهم نی   است

****************

زحق توفیق خدمت یافتم دل گفت پنهانی    چه توفیقی ازاین بهتر که خلقی رابخندانی
 
 
***********
 

بهــــار آمد، جوانى را پس از پيرى ز سر گيرم       كنـــار يــــار بنشينم ز عمـــر خــود ثمرگيرم

بــــه گلشن باز گردم، با گل و گلبن در آميزم       بـــه طرف بوستان دلدار مهوش را به برگيرم

خــــزان و زردى آن را نهم در پشت سر، روزى      كـــه در گلـزار جان از گل‏عذار خود خبر گيرم

پَـــر و بالــــم كه در دىْ از غم دلدار، پرپر شد       بـــه فـروردين  به ياد وصل دلبر بال و پر گيرم

بـــه هنگام خـزان در اين خراب آباد، بنشستم      بهـــار آمــد كـــه بهـــر وصل او بار سفر گيرم

اگر ساقى از آن جامى كه بر عشاق افشاند        بيفشـــاند ، به مستى از رخ او، پرده بر گيرم

امتحان کن ، جان من هر آن بخواهی حاضرم

در قبال یک کرشمه جان بخواهی حاضرم                   جان چه باشد دلبرا ایمان بخواهی حاضرم

من نه آن رندم که ملک و مال را وقعی نهم                 امتحان کن جان من هر آن بخواهی حاضرم

بی سروسامانم  و  آواره ی  شهر  و  دیار                 بیش ازاین هم بی سروسامان بخواهی حاضرم

گربگویی خنده زن چون گل شکوفامی شوم               دیدگانم روز و شب گریان  بخواهی  حاضرم

سر به روی خاک و رو برقبله هستم  منتظر                 خنجر مژگان بکش  قربان بخواهی حاضرم

منم آن ذره، كه بر دامن تو چنگ زدم

در جوانی شده ام از غم این دوران پیر
لیكن از عشق تو ای یار نمیگردم سیر
منم آن ذره، كه بر دامن تو چنگ زدم
ای كه شد پرتو مهر و كرمت عالمگیر
بهر تسخیر جهان، جنگ دگر لازم نیست
چون كه زیبایی تو، كرده جهان را تسخیر
نرود یاد تو، با مردنم، از خاطر من
چون وجودم همه با مهر تو شد، نقش‌پذیر

*******


در جوانی شده ام از غم این دوران پیر
لیكن از عشق تو ای یار نمیگردم سیر
منم آن ذره، كه بر دامن تو چنگ زدم
ای كه شد پرتو مهر و كرمت عالمگیر
بهر تسخیر جهان، جنگ دگر لازم نیست
چون كه زیبایی تو، كرده جهان را تسخیر
نرود یاد تو، با مردنم، از خاطر من
چون وجودم همه با مهر تو شد، نقش‌پذیر

........ از تو چه پنهان


شب ها همه شب چشم به دامان تو بستیم

هنگام سحر، از می کمیاب تو مستیم


ما مذهب جانانه به میخانه کشیدیم

میخانه همینجاست که الله پرستیم


عمریست که از عشق تو سرشار غروریم

اِحرام تو بستیم و در این خانه نشستیم


ما را تو تماشا کن و یک نیم نگاهی

ما در رهِ تو هیچ اگر، خاک که هستیم


با دست دعا آمده اییم از تو چه پنهان

امید تو داریم اگر توبه شکستیم


تقسیم میکنند هم اکنون سبد سبد:....

راهی شدیم سوی هدف در صف سبد،
یک صف دو صف هزار و سه صف، در صف سبد
شکر خدا که عصر گدا پروری گذشت،
شد دوره غرور و شرف در صف سبد،
خرم شده ست و سبز سراپای مملکت،
از بس که سبز گشته علف در صف سبد
تقسیم میکنند هم اکنون سبد سبد:
تدبیر، امید، شور، شعف در صف سبد
یک شانه تخم مرغ هم آذوقه می‎دهند
شد عمرمان اگرچه تلف در صف سبد

حریف حرف حساب دل و زبان نشده‌ام

خدا  بزرگ، خدا  مهربان، خدا خوب  است
تو خوب هستی و من خوبم و هوا خوب است

دلم اگر چه شکسته، اگر چه بیمار است
ولی به عشق تو چون هست مبتلا، خوب است

مریض عشق تو هرگز شفا نمی‌خواهد
چرا که درد از این دست بی‌دوا ،خوب است

مگو که درد و بلایت به جان من بخورد
به راه عشق، اگر درد، اگر بلا خوب است

خوشم به خنده، اخم و گلایه‌ات، زیرا
هر آنچه می‌رسد از جانب شما خوب است

مرا ببخش که مثل تو مهربان نشدم
مرا ببخش که پیر آمده‌ام، جوان نشده‌ام

مرا ببخش که از خاک بودم و هرگز
برای دست دعای تو آسمان نشدم

«هزار جهد بکردم و که سر عشق..» ولی، نه
همیشه نیت گرگ و شبان، یکی بوده است
هزار شکر که من این نبودم، آن نشدم

چه فرق مثل چه کس بوده‌ام، مهم این است
که با وجود تو محتاج دیگران نشده‌ام

با یکدگر دو آینه را رو برو مکن

ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جست‌وجو نکن
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

در قلب من، سراغ غم خویش را مگیر
خاگستر گداخته را زیر و رو مکن

در چشم دیگران منشین، در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

راز من است غنچه لب‌های سرخ دوست
راز مرا برای کسی بازگو مکن

دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است
با یکدگر دو آینه را رو برو مکن


 اي خار چشم دشمن ما!

اي فاتح هميشه تاريخ، اي امام
    اي شب شكن
    اي رادمرد راه خدا
    اي آن كه در صداي رسايت
    فرياد خلق هاي ستمديده جهان، جاري است
    اي خار چشم دشمن ما!
    اين انقلاب حق و حقيقت
    پاداش استقامت و صبر جميل توست
    اين رستخيز بر تو مبارك
    اين افتخار، زيبنده تو باد

مدیون استقامت آن سرو قامیتم

 

با آن که آبدیده ی دریای طاقتیم

آتش گرفته ایم که غرق خجالتیم

امروز اگر به سایه ی راحت نشسته ایم

مدیون استقامت آن سرو قامیتم

دیری ست چشم ها همه مبهوت آن لب است

عمری ست سر سپرده ی آن خال وحدتیم

این دست ها ادامه ی دست وفای توست

امروز اگر بزرگ تر از بی نهایتیم

ما بی تو چیستیم؟ چه می دانم ای عزیز!

 ما هیچ نیستیم ، سراپا حقارتیم

باشد که دست دوست تسلایمان دهد

ما را که تا همیشه قدح نوش حسرتیم

تنها تو بد ندیده ای از واعظان شهر

ما نیز در شمار شهیدان تهمتیم

رونق فزای میکده ی عشق بعد از این

 تا صبح وصل تشنه ی جام ولایتیم

خــورشید جماران

یاد آن مولای نورانی  بخیــر

خــورشید جمارانی یاد بخیـر

کاشکی روح خـــدا معنای نور

داشت این ایّام بین مـا حضور

مهر عالمتاب آزادی کــجاست؟

رهــروان عشق راهادی کجاست؟

این درگه ما درگه نومیدی نیست                      صد بار اگر توبه شکستی باز آ

اسرار ازل را نه دانی نه من

 وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

گر پرده بر افتاد نه تو مانی ونه من

*******

خواهی که رسی به کام بر دار دو گام

یگ گام  زدنیا  و  دگر  گام   ز کام

بشنو  سخنی  نکو  ز پیر  بسطام

از دانه طمع ببر که  رستی از  دام

*******

چون تیشه مباش وجمله بر خود متراش

چون رنده زکار خویش بی بهره مباش

تعلیم ز اره گیر در عقل معاش

چیزی سوی خود میکش و چیزی میپاش

********

آن به که دراین زمانه کم گیری دوست

با  اهل زمانه صحبت از دور نکوست

آن کس که جملگی ترا تکیه بر اوست

چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست

******

یا رب مکن از لطف پریشان ما را

هر چند که هست جرم و عصیان ما را

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم

محتاج به غیر خود مگردان ما را

ای که نزدیکتر از جانی و پنهان ز نگه

مثل آیینه مشو، محو جمال دیگران

از دل و دیده فروشوی، خیال دیگران

آتش از نالۀ مرغان حرم گیرو بسوز

آشیانی که نهادی،  به نهال دیگران

در جهان بال و پر خویش گشودن آموز

که پریدن نتوان،  با پر و بال دیگران

مرد آزادم و آن گونه غیورم که مرا

میتوان کشت، به یک جام زلال دیگران

ای که نزدیکتر از جانی و پنهان ز نگه

هجر تو خوشترم آید، ز وصال دیگران

نصایح هفت گانۀ حضرت مولانا

در سخاوت : جاری باش, مثل چشمه

 مهربان باش : مثل آفتاب

عیبی را دیدی :  بپوشان مثل شب

قهری؟ : خاموش باش مثل مرگ

خوبی خواهی؟  : خوب باش, مثل آئینه

                        متواضع باش, مثل خاک                            

ببخش : مثل دریا

یا رب ز شراب عشق سر مستم کن

گر درد دهد به ما و گر راحت دوست
از دوست هر آن چه که آید نیکوست
ما را نبود نظر به خوبی و بدی
مقصودرضای او و خشنودی اوست

****************

 

نی از تو حیات جاودان می خواهم
نی عیش و تنعم جهان می خواهم
نی کام دل و راحت جان می خواهم
هر چیز رضای تست آن می خواهم

*********************

روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست
کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست
از سر کویش اگر سوی بهشتم می برند
پای ننهم که در آنجا وعده ی دیدار نیست

********************

یا رب ز ره راست نشانی خواهم
از باده ی آب و خاک جانی خواهم
از نعمت خود چو بهره مندم کردی
در شکر گزاریت زبانی خواهم

گلچینی از: مناجات  خواجه عبدالله انصاری

الهی!

دست از غیر تو شسته ام و در انتظار رحمتت نشسته ام ! بدهی کریمی ، ندهی حکیم ! بخوانی شاکرم ، نخوانی

 صابر!بار الها نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز ! یا رب العالمین ، مرا آن ده که آن به !

 

الهی دلی ده که در حرص و آز بر ما باز نشود و قناعتی ده که چشم امید ما جز بروی تو باز نشود.

الهی دستم گیر که دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

الهی توانائی ده که در راه نیفتیم و بینائی ده که در چاه نیفتیم

الهی!گفتی کریمم،امید بدان تمام است.تا کرم تو در میان است،نا امیدی حرام است

الهی اگر پرسی حجت نداریم و اگر بسنجی بضاعت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم

الهی بر عجز و بیچارگی خود گواهم و از لطف و عنایت تو آگاهم ! خواست خواست تو است من چه خواهم ؟

( من چه دانم ؟)

الهی چون آتش فراق داشتی با آتش دوزخ چه کار داشتی

الهی آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان . پس بیامرز رایگان که تو خدایی   نه بازرگان

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

در نگاهت  رنگ  آرامش  نمایان  می شود

آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

آرزوهایم  همین  کاخــی  کـــه  برپا  کرده ام

زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو

دامن پرهیـــز  من  تسلیـم  شیطان  می شود

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

گرچـه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر

یک نفر  با  خاطراتش  تیـر  باران  می شود


رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد / مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

راه دهید یار را آن مه ده چار را / کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان / عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد / غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد

تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود / ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند / سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند / روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد

دلبر تو دایما بر در دل حاضر است      

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش                          بر در دل روز و شب منتظر یار باش

دلبر تو دایما بر در دل حاضر است                              رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش

دیدهٔ جان روی او تا بنبیند عیان                         در طلب روی او روی به دیوار باش

ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس                            پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال                     لیک تو باری به نقد ساختهٔ کار باش

در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن                   تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش

   به وصلم شادمان گردان، که از هجر تو غمگینم

مرا گر دولتی باشد، که روزی با تو بنشینم      ز لبهای تو می‌نوشم، ز رخسار تو گل چینم

شبی در خلوت وصلت، چو بخت خود همی خفتم       اگر اقبال بنهادی، ز زانوی تو بالینم

مرا گر بی توام غم نیست، از هجران و تنهایی             به هر چیزی که روی آرم، درو روی تو می‌بینم

اگر چون گل خس و خاری، گزینی بر چو من یاری      من آن بلبل نیم باری، که گل را بر تو بگزینم

خراج جان و دل خواهی، تو را زیبد که سلطانی              زکات حسن اگر بدهی، به من باری که مسکینم

جهانی شاد و غمگین‌اند، از هجر و وصال تو              به وصلم شادمان گردان، که از هجر تو غمگینم

دلم ببرید چون فرهاد، عمری کوه اندوهت              مکن ای خسرو خوبان، طمع در جان شیرینم

زکین و مهر دلداران، سخن رانند با یاران               تو با من کین بی‌مهری، و با تو مهر بی‌کینم

نظر کردم به تو، خوبان، بیفتادند از چشمم          چو مه دیدم کجا ماند، دگر پروای پروینم

      دیوانه­ی تو هر دو جهان را چه کند

 

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند              فرزند و عیال و خانمان را چه کند

 

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی                    دیوانه­ی تو هر دو جهان را چه کند

می توان با پول از هر مانعی راحت پرید!!!!!!

پول باشد حال آدم حال خوبی می شود
زندگی مانند یک فینال خوبی می شود
ارزشت در جامعه بسیار بالا می رود
از تو درهرجمع استقبال خوبی می شود
این طرف، قصاب بر رویت تبسم می زند...

آن طرف، بقال یک بقال خوبی می شود
اسکناس از بس انرژی زاست با هر برگ آن
شل ترین حمال هم حمال خوبی می شود
پول باشد هر عبوسی قهقهه سر می دهد
فرد آنرمال یک نرمال خوبی می شود
در نگاه بچه هایت مثل "بت من" می شوی
خانه ات هم جای بی جنجال خوبی می شود
سفره ات با مرغ و ماهی رونقی می گیرد و
طفلک این یخچال هم یخچال خوبی می شود
می توان با پول از هر مانعی راحت پرید
چون که مخصوصا تراول ،بال خوبی می شود
پول باشد در تخطی از قوانین غالبا
چشم پوشی یا که نه، اهمال خوبی می شود
هرکجایت عیب یا اشکال پیدا کرده است
پول باشد ،عضو بی اشکال خوبی می شود
یک نفر با اسکناس از خود لجن می سازد و
یک نفر هم آدم فعال خوبی می شود
پول با یک چند جو عقل و کمی هم معرفت
باعث خوشبختی و اقبال خوبی می شود
 
 
 
 
مصطفی مشایخی



سبد...

هـر جا سبدی بـاشد و  کالای اساسـی

مستضعف بیچاره  در آن سهــم ندارد

دولت چه حسن بودوچه محمودهمین قشر

از آمدن و رفتنشان  وهـــم نـدارد

آن کس که بنشناخت مراین قشرقدر را

گر مدّعی فهم بـــود  فهـم نــدارد.

گفتم عاقل می شوی اما نشد

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

 عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

 سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

 گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

 جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

 نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

 خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

 گفت : ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

 سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

 عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

 کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

 سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

 روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

 حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

 مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم


راه را گم کرده اَم؛ آیا نشانم میدهی ؟

عاشقم کردی و بعد از آن رهایم ساختی

کُلِّ دنـیـا را چـو زندانی برایم ساختی

عاشقم کردی نمودی سلبِ آزادی زِ من

بسته با زنجیر عشقت دست و پایم ساختی

زندگانی شد حَرامِ من ؛ حَلالَت باد عشق

از زمـانی که تو با خود آشنایم ساختی

راه را گم کرده اَم؛ آیا نشانم میدهی ؟

بی خبر از نـاکـجـاها و کجایم ساختی

چشم و گوشم بسته بود و فارغ از چون و چرا

خوبرو ؛ وابسته ی چون و چرایم ساختی

من نمی گویم بیا حالی بپرس از من ولی

کن دعایم ؛ زانکه محتـاج دعایم ساختی

بخت یـارت باشد اِی یار نکو اقبالِ من

گرچـه با هجر و فراقت بینوایم ساختی

گشته ام بیمار از هجرَت؛ کجایی نازنین؟

رحم کُن مُحتـاجِ دارو و دوایم ساختی

ای تَسَلّی بخش قلبِ زار و عاشق کیشِ من

گوید این دل:از چه؟زار و مُبتلایم ساختی

آتشِ سوزانِ عشقت سوخت بال و پر مرا

مـثـل خاکستر به اَطوار و اَدایَم ساختی

از گدایی سخت بی زارم ولی ای نازنین

گو؛چه کردی؟بَر دَرِ لطفت گدایَم ساختی

کاش بـاز آیی و بینی حالِ زارِ عاشقت

باورت گردد که از خویشَم جُدایم ساختی

از تو تنها یادگاری دردِ عشقت ماند و بَس

یادگارت را اَنیسِ جـان گَزایَم ساختی

نکته  ::  !!!!!

 

 
 ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم .

ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند .

عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر  چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی؟
 
ملانصرالدین می فرماید : انشاءالله در این سه سال یا قاضی می میرد یا خرم .

نکته :