كنـــار يــــار بنشينم ز عمـــر خــود ثمرگيرم
می فروشی گفت کالایم می است رونق بازار من جام ونی است
من خمینی دوست میدارم که او هم خم است وهم می است وهم نی است
****************
زحق توفیق خدمت یافتم دل گفت پنهانی چه توفیقی ازاین بهتر که خلقی رابخندانی
***********
بهــــار آمد، جوانى را پس از پيرى ز سر گيرم كنـــار يــــار بنشينم ز عمـــر خــود ثمرگيرم
بــــه گلشن باز گردم، با گل و گلبن در آميزم بـــه طرف بوستان دلدار مهوش را به برگيرم
خــــزان و زردى آن را نهم در پشت سر، روزى كـــه در گلـزار جان از گلعذار خود خبر گيرم
پَـــر و بالــــم كه در دىْ از غم دلدار، پرپر شد بـــه فـروردين به ياد وصل دلبر بال و پر گيرم
بـــه هنگام خـزان در اين خراب آباد، بنشستم بهـــار آمــد كـــه بهـــر وصل او بار سفر گيرم
اگر ساقى از آن جامى كه بر عشاق افشاند بيفشـــاند ، به مستى از رخ او، پرده بر گيرم
+ نوشته شده در شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت توسط مهربانی
|