راه را گم کرده اَم؛ آیا نشانم میدهی ؟
عاشقم کردی و بعد از آن رهایم ساختی
کُلِّ دنـیـا را چـو زندانی برایم ساختی
عاشقم کردی نمودی سلبِ آزادی زِ من
بسته با زنجیر عشقت دست و پایم ساختی
زندگانی شد حَرامِ من ؛ حَلالَت باد عشق
از زمـانی که تو با خود آشنایم ساختی
راه را گم کرده اَم؛ آیا نشانم میدهی ؟
بی خبر از نـاکـجـاها و کجایم ساختی
چشم و گوشم بسته بود و فارغ از چون و چرا
خوبرو ؛ وابسته ی چون و چرایم ساختی
من نمی گویم بیا حالی بپرس از من ولی
کن دعایم ؛ زانکه محتـاج دعایم ساختی
بخت یـارت باشد اِی یار نکو اقبالِ من
گرچـه با هجر و فراقت بینوایم ساختی
گشته ام بیمار از هجرَت؛ کجایی نازنین؟
رحم کُن مُحتـاجِ دارو و دوایم ساختی
ای تَسَلّی بخش قلبِ زار و عاشق کیشِ من
گوید این دل:از چه؟زار و مُبتلایم ساختی
آتشِ سوزانِ عشقت سوخت بال و پر مرا
مـثـل خاکستر به اَطوار و اَدایَم ساختی
از گدایی سخت بی زارم ولی ای نازنین
گو؛چه کردی؟بَر دَرِ لطفت گدایَم ساختی
کاش بـاز آیی و بینی حالِ زارِ عاشقت
باورت گردد که از خویشَم جُدایم ساختی
از تو تنها یادگاری دردِ عشقت ماند و بَس
یادگارت را اَنیسِ جـان گَزایَم ساختی