في المثل چيزي بد و منفور،مثل مرگ موش

اي رفيق آن چيز گردد پيش چشمان تو خار

عاقبت آن چيز، يك روزي تو را آيد به كار

في المثل چيزي بد و منفور،مثل مرگ موش

مي تواند راحتت سازد ز نج روزگــــــار

يا طنابي مفت و بي مصرف كه در انباري است

مي شود زآن استفاده كرد در اعمال دار

يا زن دوم كه گويندش هوو، جاي زاپاس

مي تواني از وجودش بهره گيري با آچار

وين اراجيفي كه من كردم سرهم جاي شعر

مي توان با بَه بَهي عيبش نمايي استتار

تكليف

اشک می ریزم که آه از سینه ام دیدن کند

گاه باران می رود فانوس را روشن کند

گاه با ید روی دست خاطراتم بشکنم

قاتلی باشم که پیش کشته اش شیون کند

با خیالم می روم یک گوشه می خوابم که شعر

با خیالی تخت ، تک تک واژه ها را تن کند

تا تو از پشت تبسم در بیایی باید آب

فکر یک بستر برای زندگی کردن کند

باد تنها می تواند عابری باشد که صبح

غنچه ها را از خيال گامت آبستن کند

وقتی اینجا تشنه ی خا کند،باران عزیز

با چه امّیدی نخ یک ابر را سوزن کند؟

از کجای شهر می خواهی بگیری سایه را ؟

ماه، تکلیف کدامین خانه را روشن کند

 

خبر امد..................شاید

این بوته ی یاس من...می مونه یادگاری

یه روز یه باغبونی...یه مرد آسمونی

نهالی کاشت میونه...باغچه ی مهربونی

می گفت سفر که رفتم...یه روز و روزگاری

این بوته ی یاس من...می مونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید.

میون کوچه باغ ها بوی خدا می پیچید

اونایی که نداشتن...از خوبی ها نشونه

دیدن که خوبیه یاس...باعث زشتی شونه

عابرای بی احساس ... پا گذاشتن روی یاس

ساقه هاشو شکستن... آدمای نا سپاس

یاس جوون مرگمون...تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه...اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه...شبونه یاس رو بر داشت

پنهون ز نامحرمان...تو باغ دیگه ایی کاشت

هزار ساله کوچه ها...پر می شه از عطر یاس

اما مکان اون گل... مونده هنوز ناشناس

حکایت گنجشک و خدا...

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: ” می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست...

” فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

” با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
” گنجشک گفت:
” لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
” ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. ” گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: ” و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. ” اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

خدا از نگاه ملاصدرا

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک می شود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده می شود
و بقدر ایمان تو کارگشا می شود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می شود
و به قدر دل امیدواران گرم می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر می شود
عقیمان را فرزند می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید
که در خدایی خدا یافت نمی شود؟
که به شیطان پناه می برید؟
که در عشق یافت نمی شود
که به نفرت پناه می برید؟
که در حقیقت یافت نمی شود
که به دروغ پناه می برید؟
که در سلامت یافت نمی شود
که به خلاف پناه می برید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!

 

تا دم آخر دمی غافل مباش

5668138_dsm26keu_c_large


اندرين ره می تراش و می خراش

تا دم آخر دمی غافل مباش

مولوی

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش"

و خدایی که در این نزدیکی است؟


می دود به های و می دود به هو
باد می دود/
بهار می دود /
رود بی قرار می دود / ابر می دود / درخت می دود
کوه استوار می دود / هرچه ساده هرچه سخت می دود
کرم خاکی از میان خاک / بی صدا می دود
پیچکی شکسته با عصا / می دود
سنگریزه ای بدون دست و پا / می دود
می دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟
غنچه های نوجوان / درخت های پیر
آسمان سرفراز و خاک سربه زیر
روزهای زود و سالهای دیر
هرچه بود و هرچه می شود / هرچه رفت و هرچه می رود
می دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟
می دود به پای جستجو
می دود به های و می دود به هو


                                می دود فقط به سوی او

کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد

انکه چشمان تو را اینهمه زیبا میکرد

کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد

یا نمیداد به تو اینهمه زیبایی را

یا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد...

بخوان دعاي فرج را ولي به قلب صبور

بخوان دعاي فرج را ، دعا اثر دارد
دعا كبوتر عشق است ، بال و پر دارد

بخوان دعاي فرج را و عافيت بطلب
كه روزگار بسي فتنه زير سر دارد

بخوان دعاي فرج را ولي به قلب صبور
كه صبر ميوه شيرين تر از ظفر دارد

بخوان دعاي فرج را كه با شكسته دلان
نسيم لطف خدا ، انس بيشتر دارد

بخوان دعاي فرج را و نا اميد مباش
بهشت پاك اجابت ، هزار در دارد

بخوان دعاي فرج را كه صبح نزديك است
خداي را شب يلداي غم سحر دارد

بخوان دعاي فرج را به شوق روز وصال
مسافر دل ما ، نيت سفر دارد

بخوان دعاي فرج را كه آسمان ها را
شميم غنچه نرگس ز جاي بردارد

بخوان دعاي فرج را ز پشت پرده اشك
كه يار گوشه چشمي به چشم تر دارد

بخوان دعاي فرج را كه يوسف زهرا
ز پشت پرده غيبت به ما نظر دارد

بخوان دعاي فرج را به ياد خيمه سبز
كه آخرين گل سرخ از شما خبر دارد

بخوان دعاي فرج را كه دست مهر خدا
حجاب غيبت از آن روي ماه بردارد

اللهم عجل لوليك الفرج

صبح قشنگتان بخیر

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

یکی پرسید اندوه تو از چیست؟

یکی پرسید اندوه تو از چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه می نویسم :

برای انکه باید باشد و نیست...

یک شاخه گل تقدیم تو باد

عروسی

بهت سرد در و دیوار تماشا دارد

حلقه ی خالی این دار تماشا دارد

بهت سرد در و دیوار تماشا دارد

من به دور حجرالاسود غم می گردم

عشق با شیوه ی پرگار تماشا دارد

از زمانی که تو را دیده ام آرام شدم

دیدی آرامش رگبار تماشا دارد؟!

زیر باران محبت که گل از خار شکفت

لمس خوشبختی آوار تماشا دارد

آه!یاد تو مرا باز به سرگیجه کشاند

عمق این حادثه هر بار تماشا دارد.

یا علی مدد

یه کاری کن برای ما، یه امّایی هنوزم هست

به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه

یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه بن بست

یه کاری کن برای ما، یه امّایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق، از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق؛ نه می تونی؛ نه می تونم

گفتم به خودم از گره ی بسته نگویم

گفتم به خودم از گره ی بسته نگویم


دیگر به تو از داغ دل خسته نگویم


از حاجت و دردم به تو پیوسته نگویم


می خواستم از گنبد و گلدسته نگویم


اما چه بگویم که بگیرد دلم آرام؟


با دیدن روی تو شوم نیک سرانجام


باران نشدم دل بسپارم به هوایت


یا آینه تا سر بگذارم  به سرایت


من مانده ام و حسرت لبخند رضایت


ای کاش که دعبل شوم آنگاه عبایت ...


با شعر مگر کم کنم این فاصله ها را


از دست نگاه تو بگیرم صله ها را


یک قطره از اعجاز تو هر ابر که گریان


لبریِز نمازی که تویی ، سوره ی باران


انجیل و زبورند که با علم تو یک آن –


حیرت زده ی حرف تو هستند ، به قرآن!


در حال طواف است -همانگونه که باید-


« در کعبه ی کوی تو هر آنکس که در آید »

هرگوشه ی صحن تو پرازشوروحجازست


تو قبله ی شرقی و دلم سمت نمازست


هر بیت مناجات سحر گلشن رازست


« المنـّه الله که در میکده بازست »


در عرش تو فرش قدمت بال فرشته ست


تنها حرم قدسی ِ تو هشت بهشت است


 

" اگر چه قطره ام اما دل دریا شدن دارم "

" اگر چه قطره ام اما دل دریا شدن دارم "

دلم میخواست دست از شانه دیوار بردارم

قرق را بشکنم ، پا روی دوش کوچه بگذارم

خودت می دانی از این معبر تاریک میترسم

اگر پا بند این دیوار ماندم ، سخت ناچارم !

به تنهایی که عادت کرده باشی ، خوب میفهمی

چرا از این شلوغی های در بازار بیزارم

تماشا کن که در طوفان چشمت غرق خواهم شد

اگر چه قطره ام اما دل دریا شدن دارم !

من از این پیچ و خم هایی که در راه ست فهمیدم

گره پشت گره پشت گره افتاده در کارم

بی دل شدم...بی دل که دلتنگی ندارد

اینجا کسی با من هماهنگی ندارد

کاری به کار این بت سنگی ندارد

با رفتنت دیگر نه دلگیرم نه دلتنگ

بی دل شدم...بی دل که دلتنگی ندارد

خیال بال قناری پر از پریدن توست

تمام دلخوشی پنجره به دیدن توست

صدای چلچله لبریز از شنیدن توست

هوای شهر پر از حس و حال جاری توست

خیال بال قناری پر از پریدن توست

چقدر مریم روحت لطیف و رویایی است

مسیح زندگیش با نفس کشیدن توست

و باز آینه عاشق شده است پیش نگات

همیشه عشق حضورش به یمن دیدن توست

نشاط غنچه و باغ و بهار و جنگل و دشت.........

دعای نرگس و ياس و صبا رسيدن توست

ببار مثل همیشه شکوه ممتد عشق

تلاش چشم من امشب در آفریدن توست

باز شک می‌کنم مسلمانم

می‌نشینم کنار شعر و دعا
نوری از پشت اشک می‌بینم
آری انگار لحظه‌ی شعر است
از حرم آن ِ شعر می‌چینم


دست‌هایم در اختیار تو‌اند
هی به سمت ضریح می‌آیند
دست‌هایت بر انزوای سرم
مثل موجی به روی صحرایند


باورم می‌شود مسلمانم
باورم می‌شود یقین دارم
از درونم غرور می‌ریزد
ناخودآگاه روی اشعارم


رنگ خودکار می‌پرد از شوق
شعر تب می‌کند در انگشتم
سایه‌ای روی دفترم افتاد
ایستاده است یک نفر پشتم


بیت‌ها بین راه شوکه شدند
همه بر من هجوم آوردند:
«تو که گفتی دعاست! مرثیه است!»
هیبتت را به روم آوردند


باز شک می‌کنم مسلمانم
باز شک می‌کنم یقین دارم
از درونم غبار می‌ریزد
ناخودآگاه روی اشعارم


نه! نه! هرگز نمی‌تواند شعر
دور تا دور تو حرم بزند
یا که در سایه‌ات نفس بکشد
و رثای تو را قلم بزند

پیش ات نمیرسم ، چه کنم؟! دورتر شدم

حتی کویـــر رو به شما راه می شود

لب تر کنید ، فاصله ، کوتاه می شود

دارند مـی روند رفـــیـقـان شـــــاعرم

آقا! نگو که قسمت من آه می شود.

*

هی گریه میکنم به خدا کورتر شدم...

پیش ات نمیرسم ، چه کنم؟! دورتر شدم....

بـــــرگ پاییــــــزم که از چشــــم بهـــــار افتـــــــــاده ام

 رنـــگ و رویـــــی زرد دارم ، دوره گـردی ســـــــاده ام

بـــــرگ پاییــــــزم که از چشــــم بهـــــار افتـــــــــاده ام

حس تــــردیــــدی میــان رفـتـــــــن و برگــشـتــــــــن ام

ناگــــزیـــر از پرســـــه های بی هــــدف در جــــــاده ام

تـــار  و پــودی پر تــرک دارم ، شبیـــــه یـک قـفــــــس

در خـــودم زنـدانــی ام ، در چشــــــــم بـــــــاد آزاده ام

دل شکست و من شکستم بغض هم در من شـــــکست

پـــا به پـــای عــابـــران کوچـــــه ها جـــــــان داده ام

از چه می تر سانی ام؟ از بوســـــه های گردبــــــــاد؟!

مـــن بــــــــــرای ایـــن ســـــفر آمــــاده ی آمــــاده ام.

بی جهت این پا و آن پا می کنی در جاده ها

هر شب از ابری که چتر این خیابان می شود

سهم چشمانم فقط یک مشت باران می شود

ناگزیرم از سکوت از این غرور لعنتی

درد دل هایم اگر در سینه پنهان می شود

گفته بودم آیه آیه عشق نازل می کنم

یا که می خندد به دینم یا مسلمان می شود

هر چه می خواهم نفهمی دوستت دارم، به عکس

تا تو را می بینم افکارم پریشان می شود

بی جهت این پا و آن پا می کنی در جاده ها

با جسارت پیچ و تاب راه آسان می شود

ناخنم را می جوم هر وقت یادت می کنم

اضطراب من در آغوش تو درمان می شود

 

که همين دوست داشتن زيباست ---- -از فروغ فرخزاد

امشب از آسمان ديده ي تو

    روي شعرم ستاره ميبارد

          درزمستان دشت کاغذ ها

               پنجه هايم جرقه ميکارد

           شعر ديوانه ي تب آلودم

     شرمگين از شيار خواهش ها

پيکرش را دوباره ميسوزد

     عطش جاودان آتش ها

           آري آغاز دوست داشتن است

                 گرچه پايان راه ناپيداست

            من به پايان دگر نينديشم

      که همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا هراسيدن

      شب پر از قطره هاي الماس لست

             آنچه از شب بجاي مي ماند

                   عطر خواب آور گل ياس است

آه بگذار گم شوم در تو

     کس نيابد دگر نشانه ي من

             روح سوزان وآه مرطوبت

                    بوزد بر تن ترانه ي من

              آه بگزار زين دريچه ي باز

      خفته بر بال گرم روياها

همره روز ها سفر گيرم

       بگريزم ز مرز دنياها

              داني از زندگي چه ميخواهم؟

                    من تو باشم،تو ،پاي تا سر،تو

               زندگي گر هزار باره بود

        بار ديگر تو ،بار ديگر تو

آن چه در من نهفته دريايي ست

        کي توان نهفتنم باشد

                بازين سهمگين طوفان

                      کاش ياراي گفتنم باشد

                بس که لبريزم از تو ميخواهم

         بروم در ميان صحراها

سر بسايم به سنگ کوهستان

         تن بکوبم به موج درياها

                آري آغاز دوست داشتن است

                      گرچه پايان راه ناپيداست

             من به پايان دگر نينديشم

        که همين دوست داشتن زيباست     

زبانشو نازی

حق داری

مه لقا خسته ای از دست من و حق داری

توی این سن شده ای پیرزن و حق داری

دور برداشتی و باز مدارا کردی

خسته ای دیگر از این جا زدن و حق داری

با چنین فاجعه ی لوس و عبوسی دیگر

نیستی اهل کنار آمدن و حق داری

من برای تو فقط آینه دق بودم

شده ای سنگ به آیینه زن و حق داری

رفته ای  اسم نوشتی ووشو و کاراته 

تا به وقتش بشوی فک شکن و حق داری

می نشینی همه جا پشت سرم بد میگی

پیش مامانت و دایی حسن و حق داری

گفته ای کاش بجای زن این مرد شدن

می شدی همسر یک کرگدن و حق داری

مصرف قرص "دیازپام" تو بالا رفته

نیست اعصاب تو که از چدن و حق داری

دیر آگاه شدم چون که به تشخیص پزشک

رفته ای سمت روانی شدن و حق داری

الکی خوش ها


در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست

بی برگ و نواییم  ولی شور و نوا هست

مهشید و  و گل اندام و تقی  اهل لطیفه ند

تا نصفه شب این جا الکی  خنده به پا هست

ما ضرب بگیران  ته  کاسه و دیگیم

 این شور و نوا داخل ویلای شما هست؟ 

عباس و عروسم  که دوتا  کیسه قندند 

یعنی که در این کلبه ی ما باقلوا هست

در سفره ، اگر نان و کره، مرغ و پلو نیست

شادیم که این سفره، همینجور ولا هست

گیریم  که حالا نحوریم آب اناری

یک چایی کمرنگ که در قوری ما هست

 در کلبه ی ما مبل و کمد نیست ،  به جایش

در ، پنجره ،دیوار، زمین ، سقف، هوا هست

عمریست که مستاجر دایی رمضانیم

یک دایی خرپول و خفن؛  شکر خدا هست

کوکب دو سه قرنی است که کفشی نخریده

یک همسر کم خرج چو او هیچ کجا هست ؟

یارانه ی ما خرج  دوتا شهریه شد ،رفت

خوب است که یارانه ی  این شهریه ها هست

در جیب کتم  پول اگر نیست غمی نیست

دفترچه ی اقساط  دوتا یا که سه تا هست

هرچند  نداریم   تن و هیکل سالم

در گنجه  ی ما تا که بخواهید دوا هست

در کلبه ی ما رونق اگر نیست  دوتا سوسک

 با یک کنه ی ناز و دوتا موش بلا هست

 

خواستگاری شاعرانه!

الهی که بخت تو را وا کنم      

                                  تو را توی بخت خودم جا کنم

خودم را که عمری است گم کرده ام

                                       خوشا در نگاه توپیدا کنم

دلم را به دست تو یاغی دهم

                               خودم را به دست تو رسوا کنم!

عروس تک خاندانم شوی

                                   تو را مثل غنچه شکوفا کنم

خودت مادر بچه هایم شوی

                                      خودم را کنار تو بابا کنم!

«من» از دست تنهایی آزرده ام

                              بیا با «تو» ایجاد یک «ما» کنم

شروطت قبول است و حرفت سند

                                     سند را بیاور که امضا کنم

دو چیز است کمبود من: عشق تو

                                    و آهی که با ناله سودا کنم!

مبادا تصور کنی قادرم

                                   تو را صاحب باغ و ویلا کنم

ولی می توانم به اعجاز شعر

                                      تو را ساکن کاخ رویا کنم

الهی تو سارای من باشی و

                                  خودم را به این حیله دارا کنم

نبین ظاهرم را، مجالی بده

                                   که خود را برای تو معنا کنم

نبین ظاهر تق و لق مرا

                                   من آنم که با شعر غوغا کنم

بیا بعد از این نان شاعر بخور

                                    که تا چاقی ات را مداوا کنم

به یک گونی پر شبیهی گلم!

                                         بیا هیکلت را مقوا کنم

خودم حسن یوسف ندارم، ولی

                                     تو را می توانم زلیخا کنم!

در باغ سبزی نشانم بده

                                       که باغ دلت را مصفا کنم

بیا جای دریای پول و رفاه

                                    تو را غرق اشعار زیبا کنم!

تازنده شود جانم