اشک می ریزم که آه از سینه ام دیدن کند

گاه باران می رود فانوس را روشن کند

گاه با ید روی دست خاطراتم بشکنم

قاتلی باشم که پیش کشته اش شیون کند

با خیالم می روم یک گوشه می خوابم که شعر

با خیالی تخت ، تک تک واژه ها را تن کند

تا تو از پشت تبسم در بیایی باید آب

فکر یک بستر برای زندگی کردن کند

باد تنها می تواند عابری باشد که صبح

غنچه ها را از خيال گامت آبستن کند

وقتی اینجا تشنه ی خا کند،باران عزیز

با چه امّیدی نخ یک ابر را سوزن کند؟

از کجای شهر می خواهی بگیری سایه را ؟

ماه، تکلیف کدامین خانه را روشن کند