منتظر چشمان مهتابی ونظرات قشنگتان

صدايت مي كنم آهسته اما برنمي خيزي ؟

چرا بانوي من امروز از جا برنمي خيزي ؟ * * * زاشك فضّه و افغان اسما برنمي خيزي ؟ به هنگامي كه خوابيدي تو خود گفتي : صدايم كن * * * صدايت مي كنم آهسته اما برنمي خيزي ؟ پس از يك چند بي خوابي مگر در خواب خوش رفتي * * * كه با فرياد زينب نيز از جا برنمي خيزي ؟ چنان هر روز حاضر كرده ام آب وضويت را * * * بود وقت نماز ظهر آيا برنمي خيزي ؟ حسن بالاي سر گريد چرا سر برنمي گيري * * * حسين افتاده بر پايت كه برپا برنمي خيزي ؟ صداي كوبه در مي رسد گويا علي آمد * * * نه بهر من چرا از بهر مولا برنمي خيزي ؟

شایعه سازی

زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.

حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.» آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.

فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد. مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است. پس بهتر است از شایعه سازی دست برداری.

تصویری که جای تأسف داره

 

جز خدا در حق تو كس را نشايد داورى

اى بلند اختر كه ناموس خداى اكبرى***عقلِ كل را دخترى و علمِ كل را همسرى زينت عرش خدا پرورده دامان توست***يازده خورشيد چرخ معرفت را مادرى آن كه بُد منت وجودش بر تمام ما سوى***گشت ممنون عطاى حق كه دادش كوثرى تاج فرق عالم و آدم بود ختم رسل***بر سر آن سرور كون و مكان تو افسرى از گلستان تو يك گُل خامس آل عباست***اى كه در آغوش خود خون خدا مى‌پرورى مقتداى حضرت عيسى بود فرزند تو***آن چه در وصف تو گويم باز از آن برترى در قيامت اولين و آخرين سرها به زير***تا تو با جاه و جلال حق، زمحشر بگذرى بر بساط قرب بگذارد قدم چون مصطفى***تو بر او هستى مقدم ، گرچه او را دخترى كهنه پيراهن چو بر سر افكنى در روز حشر***غرقه در خون خدا برپا نمايى محشرى با چه ذنبى كشته شد مؤوده آل رسول***بود آيا اينچنين، أجرِ چنان پيغمبرى قدر تو مجهول و مخفى قبر تو تا روز حشر***جز خدا در حق تو كس را نشايد داورى

آن ده كه آن به.

 ای كریمی كه بخشنده عطایی و ای حكیمی كه پوشنده خطایی و ای صمدی كه از ادراك

جدایی و ای احدی كه در ذات و صفات بی همتایی و ای قادری كه خدایی را سزایی و ای

خالقی كه گمراهان را راهنمایی . جان ما را صفای خود ده و دل ما را هوای خود ده و چشم ما

را ضیای خود ده و ما را از فضل و كرم خود آن ده كه آن به.

 

خواجه عبدالله انصاری

خداوندا تقديرم را زيبا بنويس :


خداوندا
تقديرم را زيبا بنويس :
کمکم کن آنچه را که تو زود میخواهي
من دير نخواهم و آنچه را
که تو دير ميخو اهي من زود نخواهم
پروردگارابه من بياموز
دوست بدارم کساني راکه
دوستم ندارند
عشق بورزم به کساني
که عاشقم نيستند...
به من بياموز
لبخند بزنم به کساني که
هرگز تبسمي به صورتم ننواختند...
محبت کنم
به کساني که محبتي درحقم نکردند

 گاهی اوقات خیلی دیره

ویرانگرتر از این نیست

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است...

تقديم به دوستان


من ياد خوش دوست به دنيا ندهم

                                  لبخند خوشش به حور رعنا ندهم

گر ياد كند مرا هر از گاهي چند

                                 گرد رخ وي به چشم    بينا    ندهم  

               

عشق من

من فقط رفتگر برگ خزانت باشم

 حاضرم عاشق انگشت نشانت باشم:

              گاه اگر زمزمه یی روی لبانت باشم

 

              می توانم به خیالی که می آیی یک شب

              تا دم صبح قیامت نگرانت باشم

 

              چون نسیمی که هوایی شده از لمس تنی

              گیج و سرمست، دچار هیجانت باشم

 

              ای گل لب به شکرخند شکفته! تا کی

              مگس حوصله بر گرد دهانت باشم؟

 

              تو برقصی و شکوفا شوی و بگریزی

              من فقط رفتگر برگ خزانت باشم

نه وقت سفرت بود

گفتــم کــه خطا کـــردی و تدبیر نه این بود

گفـــتا چــه تــوان کــرد که تقدیر چنین بود

گفتم کـــه خــدا داد مــرادت  بــه وصـالش

گفـــــتا که مــرادم به وصالش نه همین بود

گفـــتم که قـــرین بدت افــــکند بـــدین روز

گفتـــا که مـــرا بخـت بد خــویش قرین بود

گفتــــم زمــن ای مــاه چــرا مهــر بــریدی

گفتـــا که فلــک بـا من بد مــهربـه کین بود

گفتم که بسی جام طرب خوردی ازاین پیش

گفـــتا که شفـــا در قــــــدح  بـازپسین  بود

گفـــتم که تــو ای عمـــر چــرا زود بـرفتی

گفـــتا که فلانی چـــه کنم عمـــر همـین بود

گفـــتم که بسی خــط خــطا بــر تـو کـشیدند

گفــــتا همــــه آن بود که بـرلــوح جبین بود

گفـــتم که نــه  وقـت سفـرت بود چنین زود

گفـــــتا که مــگرمصلــحت وقت  چنین بود

گفتم که ز حافظ به چه حـاجت شده ای دور

گفتا  همـــه ی وقــت مــرا ادعــیه  این بود

حتماً داری امتحان پس می دی

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست
وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره
وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته
وقتی تو زندگیت ،  زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری
وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده

وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی

وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می  یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی

وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت
صبر و شکیبایی  بهت بده

وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه
وقتی دلت تنگ می شه ،  حتماً  وقتشه با خدای خودت تنها باشی

آدمک

آدمک آخر دنیاست،بخند
آدمک مرگ همینجاست،بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست،بخند
آدمک بچه نشی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست،بخند

"تنهایی"

"تنهایی"

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

 تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

 

                                                                            **دکتر شریعتی**

خدایا  خدایا

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

راست  و   دروغ

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.
کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.
کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.
کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.
کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.
کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.
کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.
کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.
کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.
کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.
کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.
کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است.
کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.
کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است.
کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند ديوانه است.

کوزه گر کوزه بسازد ز..............

ترسم آن روز بیایى که نباشد جسدم/ کوزه گر کوزه بسازد زخاک جسدم

لب آن کوزه بسازد زخاک لب من/ بى خبرلب بگذارى به لبان جسدم

چه کسی میگه هر کی میگه دروغ میگه!!؟

چه کسی می گوید که سیاهی شده است؟؟؟

چه کسی می گوید مردمان بد شده اند ؟؟!!

 چشم  مردم  روشن، تیرگی ها روشن ، خانه ی دل روشن است.!!!!!

مردمان این شهر

همگی در نور اند!!!!

قلب آیینه ی نور، سینه ها جام بلور، چهره ها محبوب است!!!

همه هم سنگ و رفیق ، عشق ها همچو عقیق، دشمنی نایاب است!!!

شب آن ها همگی یلدا بود

لیک ای کاش که این قوم عجوج

دانه های دلشان پیدا بود!!!!!!

 

چه کسی می گوید که پلیدی شده است؟؟؟!!

دوره ی زیباییست.!!

شهر ها امن و امان ، حرکتش خوب و روان ، تخت شاهان جهان !!!!
 

همه جا آرامش ، همه جا خوشبختی ، همه جا صلح و صفاست!!!!

 

چه کسی می گوید که پر از بی کاریست؟؟؟

کارمان بس دشوار ، ما همه خلق شدیم تا شکانیم دل هم انگار!!!

و یکی بند زند و سپس دیگر بار.....

 

{چه کسی می گوید که گرانی شده است؟

دوره ارزانیست !

دل روبودن ارزان ، جان خریدن ارزان ، دوستی ارزان است!!

دشمنی ها ارزان ، چه شرافت ارزان!!

تن عریان ارزان ، آبرو قیمت یک تکه نان،...

و دروغ ازهمه چیز ارزان تر،

قیمت عشق چقدر کم شده است،

کمتر از آب روان،

ديدی آخر هر چه رشتم پنبه شد

بگذر از نی، من حكايت ميكنم
 
وز جدايی ها شكايت ميكنم
 
ناله های نی ، از آن نی زن است
 
ناله های من ، همه مال من است
 
شرحه شرحه سينه ميخواهی اگر
 
من خودم دارم ، مرو جای دگر
 
اين منم كه رشته هايم پنبه شد
 
جمعه هايم ناگهان يكشنبه شد
 
چند ساعت ، ساعتم افتاد عقب
 
پاك قاطی شد سحر با نيمه شب
 
يك شبه انگار بگرفتم مرض
 
صبح فردايش زبانم شد عوض
 
آن سلام نازنينم شد «هلو» (Hello)
 
وآنچه گندم كاشتم ، روييد جو
 
پای تا سر شد وجودم «فوت» و«هد»
 
آب من«واتر» شد و نانم«برد»
 
وای من! حتي پنيرم «چيز» شد
 
است و هستم ، ناگهانی «ايز» شد
 
من كه با آن لهجه و آن فارسی
 
آنچنان خو كرده بودم سال سی
 
من كه بودم آنهمه حاضر جواب
 
من كه بودم نكته ها را فوت آب
 
من كه با شيرين زبانيهای خويش
 
کار خود در هر كجا بردم به پيش
 
آخر عمری ، چو طفلي تازه سال
 
از سخن افتاده بودم ، لال لال
 
كم كمك ،‌ گاهي «هلو» ، گاهي «پيليز»
 
نطق كردم! خرده خرده ، ريز ريز
 
در گرامر همچنان سردرگمم
 
مثل شاگرد كلاس دومم
 
گاه «گود مورنينگ» من جای سلام
 
از سحر تا نيمه شب دارد دوام
 
با در و همسايه هنگام سخن
 
لرزه می افتد به سر تا پای من
 
مي كنم با يك دو تن اهل محل
 
گاهگاهي يك «هلو» رد و بدل
 
گر هوا خوبست يا اين كه بد است
 
گفتگو درباره اش صد در صد است
 
جز هوا ، هر گفتگويی نابجاست
 
اين جماعت ، حرفشان روی هواست
 
بگذر از نی ، من حكايت مي كنم
 
وز جدايی ها شكايت مي كنم
 
نی كجا اين نكته ها آموخته
 
نی كجا داند نيستان سوخته
 
نی كجا از فتنه های شرق و غرب
 
داغ بر دل دارد و تيشه به فرق
 
بشنو از من ، بهترين راوی منم
 
راست خواهی ، هم نی و هم نی زنم
 
سوختند آنها نيستان مرا
 
زير و رو كردند ايران مرا
 
كاش ميماندم در آن محنت سرا
 
تا بسوزانند در آتش مرا
 
تا بسوزانندم و خاكسترم
 
در هم آميزد به خاك كشورم
 
ديدی آخر هر چه رشتم پنبه شد
 
جمعه هايم ناگهان يكشنبه شد
 

بدي کرديم، خوبي يادمان رفت

بدي کرديم، خوبي يادمان رفت
ز دلها لاي روبي يادمان رفت
به ويلاي شمالي خو گرفتيم
شهيدان جنوبي يادمان رفت
شادي روح شهدا ‹‹ صلوات››

اينجا به غير از ما دو تا نامحرمي نيست

فتم كه غمخوار توام ، گفتي غمي نيست – غير از نمك ، اين زخمها را مرهمي نيست

گفتم كه از نامحرمان پرهيز كن ، گفت -----  اينجا به غير از ما دو تا نامحرمي نيست

حالا كه دستم رو شده پيش خلايق  ---- كاري تر از لبخند مشت محكمي نيست

رسوايي ما كمترين تاوان ما بود ----  اين روزها عاشق شدن جرم كمي نيست

اي دل اگر با ناخوشي ها سازگاري -----   از عالم عشاق خوشتر عالمي نيست

باران لطفي نيست اما تشنگي هست  ---  سيل دمادم هست ، اشك نم نمي نيست.

آب را كه گل كردم..............

چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد...!

او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان...

عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون بز نتواند از آن بگذرد ...
نه چوبي كه بر تن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته.

پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد و گفت من چاره كار را مي‌دانم.

آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد و آب زلال جوي را گل آلود كرد.

بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد و در پي او تمام گله پريد.

چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟

پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت : تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد ، آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.

و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد و خود را نمي‌شكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش و گاهي آن را مي‌پرستد ...


بی بهانه

                                                    


امشب ای ناز......


گلم  دوستت دارم

عشق،تازگی است،طراوت است.

دختر گلم

ه

 

Dance شکلک های شباهنگ

......امروز باور میکنم