صدايت مي كنم آهسته اما برنمي خيزي ؟
چرا بانوي من امروز از جا برنمي خيزي ؟ * * * زاشك فضّه و افغان اسما برنمي خيزي ؟
به هنگامي كه خوابيدي تو خود گفتي : صدايم كن * * * صدايت مي كنم آهسته اما برنمي خيزي ؟
پس از يك چند بي خوابي مگر در خواب خوش رفتي * * * كه با فرياد زينب نيز از جا برنمي خيزي ؟
چنان هر روز حاضر كرده ام آب وضويت را * * * بود وقت نماز ظهر آيا برنمي خيزي ؟
حسن بالاي سر گريد چرا سر برنمي گيري * * * حسين افتاده بر پايت كه برپا برنمي خيزي ؟
صداي كوبه در مي رسد گويا علي آمد * * * نه بهر من چرا از بهر مولا برنمي خيزي ؟
+ نوشته شده در بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت توسط مهربانی
|