دل نوشته




هر احمقی می
تواند
چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به
کمی
نبوغ
و مقدار زیادی
جرات
نیاز
است.
دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد. یک ساعت در کنار معشوقه اتان بنشینید، به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛ این یعنی "نسبیت ".
عاشق
سفر
هستم ولی از
رسیدن
متنفرم.
من هوش ِ خاصی ندارم، فقط شدیدا کنجکاوم.
سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید.
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند.
یکی از قویترین عللی که منجر به ورود آدمی به عرصهء علم و هنر می شود فرار از زندگی روزمره است.
زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.مرد
ميانسالي
وارد فروشگاه اتومبيل شد. ب ام و آخرين مدلي را ديده و پسنديده
بود. وجه را
پرداخت و سوار بر اتومبيل تندروي خود شد و از فروشگاه بيرون آمد.
قدري راند و از شتاب اتومبيل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدري بر
سرعت
اتومبيل افزود. کروکي اتومبيل را پايين داد تا باد به صورتش بخورد و
لذّت
بيشتري ببرد. چند شاخ مو بر بالاي سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد
به اين
سوي و آن سوي ميرفت. پاي را بر پدال گاز فشرد و اتومبيل گويي
پرندهاي بود
رها شده از قفس. سرعت به 160 کيلومتر در ساعت رسيد.
مرد به اوج هيجان رسيده بود. نگاهي به آينه انداخت. ديد اتومبيل پليس
به سرعت
در پي او ميآيد و چراغ گردانش را روشن کرده و صداي آژيرش را نيز به
اوج فلک
رسانده است. مرد اندکي مردد ماند که از سرعت بکاهد يا فرار را بر
قرار ترجيح
دهد.
لختي انديشيد. سپس براي آن که قدرت و سرعت اتومبيلش را بيازمايد يا
به رخ
پليس بکشد. بر سرعتش افزود. به 180 رسيد و سپس 200 را پشت سر گذاشت،
از 220
گذشت و به 240 رسيد. اتومبيل پليس از نظر پنهان شد و او دانست که
پليس را
مغلوب کرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت: "مرا چه ميشود که در اين سن و سال با اين
سرعت
ميرانم؟ باشد که بايستم تا او بيايد و بدانم چه ميخواهد."
از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ايستاد تا پليس
برسد. اتومبيل پليس
آمد و پشت سرش توقف کرد...
افسر پليس به سوي او آمد، نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: "ده دقيقه
ديگر وقت
خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم براي تعطيلات چند روزي به
مرخصي
بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه ديده بودم و نه شنيده بودم.
خصوصا
اينكه به هشدار من توجهي نكردي و وقتي منو پشت سرت ديدي سرعتت رو
بيشتر و
بيشتر كرده و از دست پليس فرار كردي. تنها اگر دليلي قانعکننده
داشته باشي
که چرا به اين سرعت ميراندي، ميگذارم بروي."
مرد ميانسال نگاهي به افسر کرد و گفت: "ميدوني، جناب سروان؛ سالها
قبل زن
من با يک افسر پليس فرار کرد. وقتي شما رو آژير كشان پشت سرم ديدم
تصور کردم
داري اونو برميگردوني!"
افسر خنديد و گفت: "روز خوبي داشته باشيد، آقا!" و برگشته سوار
اتومبيلش شد و
رفت.
یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی می خرید...؟
ایمان داشته باش که کمترین مهربانی ها از ضعیفترین حافظه ها پاک نمیشوند
پس چگونه فراموش خواهی شد تو که پیشه ات مهربانی است . . . ؟
گفتمش نقاش را نقشی بکش از معرفت
با قلم نقش تو را با وسعت دریا کشید
نگاهت را به من بسپار که چشمانم برای توست
قدم آهسته تر بردار که قلبم زیر پای توست
هر چند پیر و خسته و ناتوان شدم / هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم . . ..
میدونی قشنگیه دنیا به چیه؟ به اینه که تو بی خبر باشی و یکی شادیتو از خدا بخواد
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
خدایا چنان کن سر انجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار


. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .. . . . ..
.
امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنیمت بشمار ، شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد
يادت اي دوست بخير
بهترينم خوبي؟
خبري نيست ز تو ؟
دل من مي خواهد
كه بدوني بي تو
كه دلم اندازه دنيا تنگ است
مي سپارم همه زندگيت را به خدا
خود را به كه بسپارم ؟
وقتي كه دلم تنگ است
پيدا نكنم همدل
دل ها همه از سنگ است
گويا كه در اين والي
از عشق نشاني نيست
گر هست يكي عاشق
آلوده به صد رنگ است
طلاق آفت شده بر اهل
ایران | ||
| مگر دین رفته از بین جوانان | ||
| عروسی گشته اینک یک بهانه | ||
|
که خالی گشته از هر دو خزانه | ||
|
همش از مهر میگوییم و تجهیز | ||
|
تفاهم ارزشش گردیده بس ریز | ||
|
اگر آید یکی بر خواستگاری | ||
|
بپرسد دختره از فرش و گاری | ||
|
پسر هم چشم می دوزد به دختر | ||
|
زپا آغاز کرده تا نوک سر | ||
|
همین ها گشته موضوع تفاهم | ||
|
دگر اخلاق و دین گردیده است گم | ||
|
سوالات این زمان از پول و مال است | ||
|
عروسی هم بسان عشق و حال است | ||
|
به دنبال هم آنها رفته بازار | ||
|
وسایل را خریده کرده اند بار | ||
| گرانی را به جان خود خریده | ||
|
به چانه جامه از تن هی دریده | ||
|
یکی دنبال یخچال و فریزر | ||
|
یکی دنبال فرش وتشتک و فر |

|
یکی دنبال دیگ و چند کاره |
|
یکی دنبال دیش و ماهواره |
|
به نقدی و به چک در توی بازار |
|
همی سر کج نموده با دلی زار |
|
خریده بعد برده آن به سختی |
|
به چینده در اتاق بهر پاتختی |
|
سپس هم جمع میگردند بسیار |
|
خورند شام گران در توی تالار |
|
سپس با بوق و قر، رقص و ترانه |
|
برند بر حجله آنان را شبانه |
|
ولی چون صبح اول گشت آغاز |
|
دو مرغ عشق می گردند چون غاز |
|
همش دعوا و جیغ و داد و بیداد |
|
تمام خاطرات را برده از یاد |
|
شناخت از دیگری چون باشدی کال |
|
شود بر این دو تن این بخت و اقبال |
|
نصیحت میکنم اینک شما را |
|
کنم تقدیمتان اینک دوا را |
|
نباشد بد خرید و جشن و تالار |
| نباشد بد ولیمه شام و ناهار |

|
ولی این ها فقط رنگ و لعاب است |
|
بدون دین دنیا مان خراب است |
|
اگر خواهی بیابی همسری نیک |
|
مباش تنها به فکر آدمی شیک |
|
برو دنبال فردی صاحب اخلاق |
|
چه لاغر باشد او یا فربه و چاق |
|
چو چاقی حل شود با یک ترد میل |
|
به دارو میشود لاغر چنان پیل |
|
ولی اخلاق و ریشه کیمیا است |
|
ملات و کسب از دین و نیا است |
|
بکن اخلاق را شرط و علامت |
|
بگو میخواهم از همسر نجابت |
|
سپس دنبال کن دیگر خصایل |
|
چنین خواهد شود دین تو کامل |
|
بدان در نزد پیغمبر چنین است |
|
طلاق از بد ترین احکام دین است |
اگه روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند.اگه روزی خیانت دیدی بدان که قیمتت بالاست اگه روزی ترکت کردند بدان که با تو بودن لیاقت میخواد
زمانی که مشکلات و دلتنگیها یمان به اوج می رسد
و احساس می کنیم که دیگر امید و قدرتی برای ادامه را نداریم
هر کدام از ما مسیری را طی میکنیم
بعضی از آدم ها در آن زمان خدا را
از عماق قلب خود صدا می کنند
و خود را تسلیم می کنند در آن هنگام او
مانند نوری به وجود نا امیدشان می تابد
| ||||
من آرزويي كهنه و نابود بودم
من هر چه بودم آدمي محدود بودم
يك قيد ساده در رديف زود بودم
اي كاش فرماني به دستم داده می شد
تا لااقل مجري يك مقصود بودم
يا بر سر سرباز ايراني زماني
در ضربه ي شمشير دشمن خود بودم
ای کاش با یک داغ آتش در بیابان
همچون شقایق سرد و خون آلود بودم
یا سایه ای از آشنایی بین مردم
بر سبزه زاری در لب یک رود بودم
من روزگارم خط قرمز داشت آری
مثل حساب جاري مسدود بودم