يك فعل لازم از قبيل دل بريدن

من آرزويي كهنه و نابود بودم

من هر چه بودم آدمي محدود بودم

يك قيد ساده در رديف زود بودم

اي كاش فرماني به دستم داده می شد

تا لااقل مجري يك مقصود بودم

يا بر سر سرباز ايراني زماني

در ضربه ي شمشير دشمن خود بودم

ای کاش با یک داغ آتش در بیابان

همچون شقایق سرد و خون آلود بودم

یا سایه ای از آشنایی بین مردم

بر سبزه زاری در لب یک رود بودم

من روزگارم خط قرمز داشت آری

مثل حساب جاري مسدود بودم