خوش به حال روزگار!

بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید ،

برگ های سبز بید،

عطر نرگس ،رقص باد،

نغمه ی شوق پرستو ها ی شاد ،

خلوت گرم کبوتر های مست ...

نرم نرمک میرسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار!

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها ،

خوش به حال غنچه های نیمه باز ،

خوش به حال دختر میخک - که میخندد به ناز-

خوش به حال جام لبریز از شراب ،

خوش به حال آفتاب.

 

ای دل من گرچه - در این روزگار-

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام ،

باده ی رنگین نمی نوشی ز جام،

نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت - از آن می که میباید- تهی ست

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ،

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار .

 

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ!

 

فریدون مشیری

کاجستان

در كنار خطوط سیم پیام           خارج از ده دو كاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران               آن دو را چون دو دوست می‌دیدند
روزی از روزهای پائیزی            زیر رگبار و تازیانه باد
یكی از كاج ها به خود لرزید       خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا          خوب در حال من تأمل كن
ریشه‌هایم ز خاك بیرون است     چند روزی مرا تحمل كن
كاج همسایه گفت با نرمی         دوستی را نمی برم از یاد
شاید این اتفاق هم روزی          ناگهان از برای من افتاد
مهربانی بگوش باد رسید           باد آرام شد، ملایم شد
کاج آسیب دیده ی ما هم         کم کمک پا گرفت و سالم شد
میوه ی کاج ها فرو می ریخت    دانه ها ریشه می زدند آسان
ابر باران رساند و چندی بعد       ده ما نام یافت کاجستان

ابر

دوستت 
دارم فرهاد من

گر تو فردا می رسی آن روز را آباد کن

روز را آباد کن


در عبور باد ها فریاد را فریاد کن


در میان دشت ها از کوه ها هم یاد کن


چشمه چون طاقت ندارد از زمین بیرون شود


چشمه را دیدی ز چشمان غبار آلود ما هم یاد کن


سنگ اگر غمگین شود با شبنمی تر می شود


سنگ غمگینی بدیدی از دل ما یاد کن


مه اگر روشن شود خورشید را دیدن کند


چون به دیدار آمدی، غمگین ما را شاد کن


گل اگر بویی ندارد چاره نیست


بوی گل ها را شنیدی خالقش را یاد کن


شب به پایان می رسد روزی نمی آید ولی


گر تو فردا می رسی آن روز را آباد کن

تو بین منتظران هم، عزیز من چه غریبی!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش 
تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
ششم www.pichak.net كليك كنيد

تو بین منتظران هم، عزیز من چه غریبی!

عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت، چه بیخیال نشستیم؛

نه کوششی نه وفایی!

فقط نشسته و گفتیم

خدا كند كه بيايی

ولی شکسته دو بالم دریغ یک پرواز


هزار حنجره دارد دلم و یک آواز

ولی شکسته دو بالم دریغ یک پرواز

شکسته بهت مرا گر چه باز با لبخند

نمی شود ز تحیر دوباره نطقم باز

عجب گناه بزرگی ولی خیالی نیست

فتاده خون من اینک به گردن این ناز

چگونه می شود از انتظار برگشتن

چرا که پشت به دشمن نمی کند سرباز

زمان آمدنت را جواب تردید است

که اشک شوق من آمد به یاری این راز

سرم به عشق چه گرم است هر چه بادا باد

حساب درصد زخمش نمی کند جانباز

"زندگی را نخواهیم فهمید اگر...!"

هر لحظه بده زیاده میلی

یارب به خدایی خدائیت                   وانگه به کمال و پادشاهیت

 

یارب تو مرا به روی لیلی                        هر لحظه بده زیاده میلی

شقيق بلخي گفت...

شقيق بلخي گفت... از بسياري از عالمان حكيم پرسيدم...

خردمند كيست؟ گفتند... كسي كه شيفته دنيا نشود.

پرسيدم توانگر كيست؟ گفتند... آن كسي كه به قسمت خداوند

راضي باشد.

پرسيدم: زيرك كيست؟ گفتند... آن كسي كه دنيا او را فريب

ندهد.

پرسيدم: درويش كيست؟ گفتند... كسي كه اهل طمع نباشد.

پرسيدم: بخيل كيست؟ گفتند... آن كسي كه حق خدا را از

مردم بازدارد.

همدلی خار کجا

چشم آلوده کجا.دیدن دلدار کجا

نرگس مست کجا.همدلی خار کجا.

کاش در نافله ات نام مرا هم ببری.

که دعای تو کجا.عبدگنه کار کجا...

چای» گیاهی خلق و خوی شما را نیز بهبود می‌بخشد.چای بابونه،

خدایا به که ........تنهایی خودرا

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcS2BaevZRc7oKVsOZETc4zMrwl3rLbD9eWutuUud4_O2ou1H9_lNA

مراقب قلب ها باشیم

مراقب قلب ها باشیم

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم

و همچنان تنها می مانیم

هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند

«ژان پل سارتر»

لب و دندان «سنائی» همه توحید تو گوید

ملكا ذكر تو گویم كه تو پاكی و خدایی
نروم جز به همان ره كه توام راهنمائی
همه درگاه تو جویم، همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم كه به توحید سزائی
تو زن و جفت نداری، تو خور و خفت نداری
احد بی‌زن و جفتی، ملك كامروایی
نه نیازت به ولادت، نه به فرزندیت حاجت
تو جلیل الجبروتی،‌ تونصیر الامرایی
تو حكیمی، تو عظیمی، تو كریمی، تو رحیمی
تو نماینده فضلی، تو سزاوار ثنائی
بری از رنج و گدازی، بری از درد ونیازی
بری از بیم و امیدی، بری از چون و چرائی
بری از خوردن و خفتن،‌بری از شرك و شبیهی
بری از صورت و رنگی، بری از عیب و خطائی
نتوان وصف تو گفتن كه تودر فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن كه تو در وهم نیایی
نبُد این خلق و تو بودی، ‌نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی نه بگردی، نه بكاهی نه فزایی
همه عزی و جلالی، همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری، همه جودی و جزایی
همه غیبی تو بدانی، ‌همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بكاهی، همه كمّی تو فزایی
احدٌ لیس كمثله، صمدٌ لیس له ضدّ
لِمَنْ المُلك تو گویی كه مرآن را تو سزایی

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

آب در یک قدمی بود و نمی دانستیم ...

عاشقی وقت کمی بود و نمیدانستیم

همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم

حسرت رد شدن ثانیه ها

فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم

تشنه لب،عمر به سر رفت و به قول سهراب ؛

آب در یک قدمی بود و نمی دانستیم ...

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟

چشم تنها راه ورود به قلب

.

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

آزمايش محبت دامادان توسط مادر زن      لطفاجدی نگیرید

 
زن ثروتمندی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت. 
دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد. 
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود:
«متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. 
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود:
«متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسيد 
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت 
امّا داماد از جايش تکان نخورد 
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم. 
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد

فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و ي کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود
"متشكرم از طرف پدر زنت"

  دلم خیلی تنگ شده


دکتر شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

دکتر شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

 ١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند. عمده

آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست

که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند. مردگانی

متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی

واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و

زنده‌‌شان یکی است.

 ٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند. آدم‌های

معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در

نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما

می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 ٤ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.

شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما

نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم

آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه

بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها

هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل

بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در

حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که

چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به

تعداد انگشتان دست هم نرسد.

در محضر حق...

شبلي و جنيد بغدادي به جايي مي‌رفتند. جنيد به شبلي گفت:

يك ساعت با خداوند باش تا من برگردم. جنيد رفت و شبلي

به خواندن قرآن مشغول شد. جنيد برگشت و اعتراض كرد

كه تو را گفتم به خداوند مشغول باش. شبلي گفت: من گمان

كردم كه اگر قرآن بخوانم به او مشغول باشم! جنيد گفت:

نداني كه هر كس با خداوند بود دم نتواند زد؟!

کوزه آب زندگی توشه راه کردنست

شب همه بی تو کار من، شکوه به ماه کردنست   روزِ ستاره تا سحر تیره به آه کردنست
متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان          حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهم          این هم از آب و آینه، خواهش ماه کردنست
تو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی                    لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
ماه عبادتست و من با لب روزه دار از این            قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن           چشمه به گِل گرفتن و ماه به چاه کردنست
غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه                 سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست
از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند             این هم اگرچه شکوه  شحنه به شاه کردنست
عهد تو سایه، و صبا گو بشکن که راه من             رو به حریم کعبه « لطف اله » کردنست
گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی              پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست
بوسه تو به کام من کوهنورد تشنه را                  کوزه آب زندگی توشه راه کردنست
خود برسان به شهریار ای که درین محیط غم       بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو

مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
گفتم اي بخت بخفتيدي و خورشيد دميد
گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو
گر روي پاك و مجرد چو مسيحا به فلك
از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
تكيه بر اختر شب دزد مكن كين عيار
تاج كاووس و ببرد و كمر كيخسرو
گشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبي گذرانست نصيحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو كه در عرصه حسن
بيدقي راند كه برد از مه و خورشيد گرو
آسمان گو مفروش اين عظمت كاندر عشق
خرمن مه به جوي خوشه پروين به دو جو
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو

صبح شنبه قشنگتان بخیر

http://shakeri.persiangig.com/Pic%20(2).jpg

دو صد ترانه به لب ها یکی برای تو نیست

چه روز ها که یک به یک غروب شد  نیامدی

چه بغض ها که در گلو رسوب شد  نیامدی

خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن

خدایمان دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که دل شکسته ایم و خسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد   نیامدی

تمام روز های هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح ظهر غروب شد  نیامدی

.....  .....   .....    .....    .....    .....

نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست

دو صد ترانه به لب ها یکی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی

هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست

نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا

هزار نامه ی کوفی یکی برای تو نیست

من تو را ناب ترین شعر زمان می خوانم

کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد . .

نه تو دیگر هستی . ..

نه نگاهی که در آن دلخوشی ام سبز شود ..

سایه می داند که به دنبال نگاهت همچو ابر سر گردانم . .

هیچ کس گمشده ام را نشناخت . .

تابش رایحه ای خبر آورد کسی در راه است

چشمی از درد دلم آگاه است . .

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می خوانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من میمانی

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم ت

صرفا از باب مزاح     باقدرشناسی از همسران ومادران محترم

پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی ؟

                                                     گفت : فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام

گفت : از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی

                                                      گفت : چون دارای شور و شوق فوق العاده ام

   گفت : اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک ؟

                                                      گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام 

گفت : خیلی شاد هستی ، باده لابد خورده ای

                                                      گفت : هم از باده خور بیزارم ، هم از باده ام 

گفت : از جام وصال نازنینی سرخوشی ؟ 

                                                     گفت : از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام 

گفت : پس شاید قماری کرده ، پولی برده ای

                                                       گفت : من در راه برد و باخت پا ننهاده ام 

گفت : پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای ؟

                                                      گفت : دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام 

گفت : آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب ؟

                                                      گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام 

گفت : لابد ثروتی داری و دلشادی به پول ؟

                                                       گفت : من مستضعف و مسکین مادر زاده ام 

گفت : آیا راستی آهی نداری در بساط ؟

                                                      گفت : خود پیداست این از وصله ی لباده ام 

گفت : گویا کارمند ساد ه ای یا کارگر ؟

                                                      گفت : بیکارم ولی از بهر کار آماده ام

گفت : بیکاری و بی پولی ؟ پس این شادی ز چیست ؟! 

                                                     گفت : یک زن داشتم ، اینک طلاقش داده ام

       کاش

                                           کاش

كاش قلبم درد پنهاني نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش مي شد دفتر تقدير عشق

حرفي از يك روز باراني نداشت

كاش مي شد راه سخت عشق را

بي خطر پيمود و قرباني نداشت