شبلي و جنيد بغدادي به جايي مي‌رفتند. جنيد به شبلي گفت:

يك ساعت با خداوند باش تا من برگردم. جنيد رفت و شبلي

به خواندن قرآن مشغول شد. جنيد برگشت و اعتراض كرد

كه تو را گفتم به خداوند مشغول باش. شبلي گفت: من گمان

كردم كه اگر قرآن بخوانم به او مشغول باشم! جنيد گفت:

نداني كه هر كس با خداوند بود دم نتواند زد؟!