فقط نشسته و گفتم: خدا کند که بیایی
تمام راه ظهور تو با گنه بستم
دروغ گفته ام
آقا که منتظر هستم
دعا برای تو بازیست راست می گویم
اگرچه شهر برای شما چراغان است
برای کشتن تو نیزه هم فراوان است
من از سرودن شعر ظهور می ترسم
دوباره بیعت و بعدش عبور می ترسم
من از سیاهی شب های تار می گویم
من از خزان شدن این بهار می گویم
درون سینه ما عشق یخ زده آقا
تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا
شیخ و مریدان
.........دستامو ول نکن.......................

بابت هرکارتان قلبا تشــــــکر می کنیم
بابت هرکارتان قلبا تشــــــکر می کنیم
خالصانه، واقعا، جدا تشــــکر می کنیم
در گذشته فرصت این کارها هرگز نبود
فرصتی پیش آمده فعلا تشکر می کنیم
مصــرع اول اگر از عده ای شــــد انتقاد
مصـــرع دوم ولی فورا تشــــکر می کنیم
روز و شب از این و آن بی جا تشکر کرده ایم
از شما هم، مرحبا، احسن، تشکر می کنیم!
مدتی از روی عادت اشتباها می رویم،
در لباس دوست! از دشمن تشکر می کنیم
بر خلاف مردم لیبــــی و مصــــر و ســـــوریه
دسته جمعی از شما عمدا تشکر می کنیم!
مشت محکم بر دهان انگلســــتان می زنیم
در عوض از مردم لندن تشـــــکر می کنیم!
در قبال وضع ناهنجار غرب و شـــــرق هم،
دزدکی از شخص بن لادن تشکر می کنیم!
ما پســرها، از تمام دختران بد حـــــــجاب
بابـــت کوتاهی دامن تشـــــکر می کنیم!
از مدیرانی که استاد بلوف در صحبــــت اند
بی جهت در حین خندیدن تشکر می کنیم!
هر فشاری را که از هرسو به ما وارد کنند
موقع فحش و کتک خوردن تشکر می کنیم!
دکتر! ازاین که سرکاریم، عمری ازشــــما
از وزیر کار هم ایضا تشـــــــکر می کنـیم!
از تمام دوستانی که به زحمت پخته اند،
آش را با یک وجب روغن! تشکر می کنیم
در اداره روزها مردانه زحمت می کشــــیم
شب که شد در خانه ها از زن تشکر می کنیم!
با رباعی از زبردست و صفربیـــــگی نشـــــد
در غزل از بیژن ارژن تشـــــکر می کنــــــیم!
الغرض،از ناله ی مرغ ســـــحر تا بوق سگ
با تلاش وافــــری کلا تشـــــــکر می کنیم!
ظاهر میش دارد و من نه
خوف و تشویش دارد و من نه
بس که می ترسد از عذاب خدا
هول از آتیش دارد و من نه
دائمن ذکر گوید و تسبیح
در کف خویش دارد و من نه
قلبی آکنده از خدا و سری
باطن اندیش دارد و من نه
بس عجول است در رکوع و سجود
گویی او جیش دارد و من نه
تا رسد ز آسمان به او الهام
دو سه تا دیش دارد و من نه
گوئیا با خدا بُود فامیل
او که این کیش دارد و من نه
بهر ماموریت ز بیت المال
هی سفر پیش دارد و من نه
توی هر شهر از بلاد فرنگ
قوم یا خویش دارد و من نه
برنگشته از انگلیس هنوز
سفر کیش دارد و من نه
بهر حج تمتع و عمره
کوپن و فیش دارد و من نه
زندگی تخته نرد اگر باشد
او دو تا شیش دارد و من نه
پانزده تا مغازه ، یک پاساژ
توی تجریش دارد و من نه
در دزاشیب باغ و در قلهک
خانه از خویش دارد و من نه
نوزده تا عیال ، صیغه و عقد
بی کم و بیش دارد و من نه
گر چه با گرگ ها بود دمخور
ظاهر میش دارد و من نه
دانی او این همه چرا دارد ؟
چون که او ریش دارد و من نه
روز روشن جان و مال و آبرو را مىبرند
مرغ همسايه ز غاز خانهمان بهترتر است
گفت: زنها را چگونه مىپسندى ؟ گفتمش:
خوشگل و پولدار، اما بىزبان بهترتر است
گفت: بين دختر شيرازى و رشتى كدام ؟
گفتمش: هر دو ، ولى مازندران بهترتر است
در امان از زخمِ چشمِ مردمان تنگ چشم
از گالانت و بنز، ماشين ژيان بهترتر است
درد بىدرمان ما را آب درمانى دواست
ليك آب ديده از آب روان بهترتر است
گفتم: اى حاجى گوارا پول كم، اما حلال
گفت: نه ! پول حرام اما كلان بهترتر است
داشت ويلاى دو صد هكتارى و مىگفت باز
خانهى بهمان و ويلاى فلان بهترتر است
گشتم احزاب و فِرَق را در جهان و عاقبت
ديدم از هر فرقهاى حزب خران بهترتر است
گرچه با پارتى ره صدساله را يكشب روى
ليكن از بهر ترّقى نردبان بهترتر است
در خراب آباد بىقانونى و هردمبيلى
دوستى با جمع دزد از پاسبان بهترتر است
تا كه خنجر مىزنند از پشت ياران شفيق
اعتماد و يكدلى با ناكسان بهترتر است
گوسفندى زير چاقوى شبانى گريه كرد
گفت: گرگ تيز دندان از شبان بهترتر است
روز روشن جان و مال و آبرو را مىبرند
از چنين قومى ، گروه طالبان بهترتر است
عالمان بىعمل را گو كه صد بار از شما
بىسواد هالوى هيچى ندان بهترتر است
هر که آمد حق ما رندانه خورد
آشنا راحت تر از بیگانه خورد
گر غریبه اندکی محتاط بود
آشنا، اما طلبکارانه خورد
غیر از کمرویی من شد غیور
یار از خوش خلقی ام یارانه خورد
چانه اش کج شد ز بس گفت از مرام
آن که مشت محکمش بر چانه خورد
توی جیبم رفت دست دیگرش
آن که یک دستش به روی شانه خورد
خیری از عشق و جوانی هم ندید
داغ هجران بر دل دیوانه خورد
بمب عشقی منفجر شد در دلم
ترکشی از آن به بالاخانه خورد!
من که سر تر بودم از میرزا رسول
واقعا" حق مرا ریحانه خورد!
بند بندم را فشار زندگی
گاه لپ لپ،گاه دانه دانه خورد
کو پس اندازی پس از عمری تلاش
بر تلاشم مهر مذبوحانه خورد
قطره قطره جمع شد، دریا نشد!
ما درآوردیم و صاحبخانه خورد
قطره قطره آب گشتم همچو شمع
بس که مغزم را زنم پروانه خورد
شد ز صاحبخانه بی انصاف تر
چون که او ماهانه، این روزانه خورد
زندگی جنگ است، آری فرت و فرت
زیر گوشم سیلی جانانه خورد
دل در این میدان سخت روزگار
ضربه هایی سخت و نامردانه خورد
ضربه های سخت را از من فقط
آن حریف بازی رایانه خورد!
واقعیت را دلم چون تلخ دید
گول شیرین بودن افسانه خورد!
به تو پست معاونت ندهند
اين مديران كه صاحب كلهند
نرسد هر كسي به حد نصاب
بايد البته بود بايسته
با مدير آشنا، به ضرس يقين
مدتی پيشتر، گرفته ژتون
نيست در انتخاب آدم پاك
بعد سالی كه پايه اش شد سفت
شصت تا دستيار خواهد داشت
پست هاي كليدی مرسوم
بعضا اين پست ها كه مرغوب است
ليكن اين پست ها، به شكل عجيب
مثل ما را فرا نمي خوانند
آن كه رم زين رسوم نغز كند
ای كه میپرسی « نشان ِعشق چیست؟!
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست! ...
عشق یعنی مهر ِبی چون و چرا
عشق یعنی كوشش بی ادعا! ...
عشق یعنی مهر ِ بی اما ، اگر
عشق یعنی رفتن ِبا پای سر! ...
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان ِمن قربان اوست! ...
عشق یعنی خواندن از چشمان ِاو ،
حرفهای دل بدون ِگفتگو! ...
عشق یعنی عاشق ِبی زحمتی
عشق یعنی بوسهی بی شهوتی! ...
عشق ، یار مهربان زندگی
بادبان و نردبان زندهگی! ...
عشق یعنی دشت ِگلكاری شده
در كویری چشمهای جاری شده! ...
یک شقایق در میان دشت خار
باور امكان ِبا یک گل ، بهار! ...
در خزانی برگریز و زرد و سخت ،
عشق تاب ِآخرین برگ درخت! ...
عشق یعنی روح را آراستن
بیشمار افتادن و برخاستن! ...
عشق یعنی زشتی ِزیبا شده
عشق یعنی گنگی ِگویا شده! ...
عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق كیفیت به زنبور عسل! ...
عشق یعنی گل به جای خار باش!
جيب مان از پول يارانه كه پر شد لاجرم
بخت مان يك بارگي پا مي شود حالا ببين
با هدفمندي يارانه به اميد خدا
چارمان هشتاد و چل تا مي شود حالا ببين
جيب مان از پول يارانه كه پر شد لاجرم
كشور ما بهترين جا مي شود حالا ببين
حاجي ارزاني زند لبخند بر روي همه
مهر او در قلب ما جا مي شود حالا ببين
نان اگر گيرت نيامد بي خيال نان شب
در عوض پشت عدو تا مي شود حالا ببين
وام مي گيريم از لبنان و افغان و كومور
اقتصاد ما شكوفا مي شود حالا ببين
مي شود مال خود ما كل ششدانگ خزر
لطف پوتين شامل ما مي شود حالا ببين
از دعاي ما درآمدهاي استكبار غرب
خرج قاقا و عطينا مي شود حالا ببين
مي شود مال خود ما هر چه در مي آوريم
مفت خور كارش تماشا مي شود حالا ببين
قهر مي فرمايد از ما مشتي آقاي چاوز
ارتباط از بيخ حاشا مي شود حالا ببين
ليست نام مفسدان از جيب چون خارج شود
دزد يك مقدار رسوا مي شود حالا ببين
خرده خرده مي رسد پايان آقازادگي
مشت شان پيش همه وا مي شود حالا ببين
بازي فوتبال ما با لطف مسئولين امر
برتر از تيم اروپا مي شود حالا ببين
مي شود برنامۀ توليد مسكن هم رديف
آهن و سنگش مهيا مي شود حالا ببين
مترو شيراز در صد سال و اندي بعد از اين
پيش روي ما هويدا مي شود حالا ببين
گر خورم كمتر ترشي جات و آبليمو و دوغ
شعر من مانند نيما مي شود حالا ببين
چون زمان مرد سالاري گذشت دوره ي اعمال اجباري گذشت
يعني مادر مي تواند بدون نياز به اسپرم بارور شود))
گفت روزي مه لقا با همسرش
آن كه تا ديروز بـُد تاج سرش
گوش كن آقاي برزو ، بعد از اين
چار زانو پيش روي من بشين!
چون زمان مرد سالاري گذشت
دوره ي اعمال اجباري گذشت
من به تو وابسته ديگر نيستم
چون كه مي دانم كه ديگر كيستم؟
گرچه نامردم ولي دارم توان
تا كنم توليد فرزندي مامان
من خودم را بارور خواهم نمود
گوي سبقت را زتو خواهم ربود
بعد از اين فرزند من نام مرا
زنده خواهد كرد با لطف خدا
بعد از اين بي جـّر وبحث و گفتگو
مي شود فاميل من فاميل او
پس ولي دم ّفرزندان منم
هم پدر هم مادر ايشان منم
ديگر آن شب هاي جمعه دود شد
آن رسوم جاهلي نابود شد
بعد از اين جان من و جان شما
هرشب جمعه به نزديكم نيا
مي كنم توليد خود فرزند خود
بچه هاي خوشگل ِدلبند خود
ديگر آنها زشت و مُنگل نيستند
مثل تو ديوانه و خُل نيستند
بچه هايم مثل من زيبا شوند
عين جدّم زيرك و دانا شوند
تا ژن تو با ژنم باشد عجين
حال و روز بچه ها باشد همين
پس برو فعلن كمي كشكت بساب
پيش من جان خودت ديگر نخواب
بعد از اين كارَت فقط نان آوري است
اين فقط سهميه ات از همسري است
گفت برزو خان به «جاويد» اين چنين
كاش رويان نقش مي شد بر زمين
چون كه ما را سر به زير و خوار كرد
مرد ها را چون گل ديوار كرد
فقرا اهل دوزخند از دم اغنیا جمله صاحب رضوان

مدتی پیش، روی یک دیوار
در خیابان سعدی زنجان
یک عدد آگهی به چشمم خورد
که به خط جلی نوشته بر آن:
«ایها الناس، ملت ایران
مردمان غیور با ایمان
دین خود را به بنده بسپارید
بشتابید ای مسلمانان
من به جاتان نماز می خوانم
نرخ آن رکعتی چهل تومان
ده عدد اسکناس قرمز رنگ
قیمت ختم کامل قرآن
روزه از ده هزار پایین تر
در کجا هست این چنین ارزان؟»
دیدم آن مرد آسمانی را
وسط شهر، گوشه ی میدان
گفتمش می خرم نمازم را
تو بخوان از برای من جانان
دائما در مسافرت بودم
فلذا جمله را شکسته بخوان
ختم قرآن کن و صحیفه ی نور
و دعای فرج، امام زمان
چند باری خلاف هم کردم
لطف کن جای من برو زندان...
بعد از این ماجرا به خود گفتم
که در این روزگار و این دوران
در پی عاقبت اگر هستی
بشنو این پند را برادر جان
نرو دنبال دین و اعمالش
و از این بند خویش را بِرَهان
نه نماز و نه روزه و نه زکات
نه خدا و نه مذهب و ایمان
پس رها کن تمام این اعمال
و دعا کن که ایزد سبحان
در همین روزها به تو بخشد
ثروت لایزال بی پایان
که شود ضامن قیامت تو
رمز خوشبختی ات به هر دو جهان
کیف دنیا و آخرت از توست
چون که با این حساب و این عنوان
فقرا اهل دوزخند از دم
اغنیا جمله صاحب رضوان
«بچه»! این بیت ها که تو گفتی
دُر که نه، کشک خویش را سفتی
چون که این شعر بی سر و ته تو
بهر فاطی نمی شود تنبان
یک نوار شاد بگذار ای فلک!
خاطرم آزاد بگذار ای فلک!
از صدای ناله ام گوشت پر است
یک نوار شاد بگذار ای فلک!
ديد مجنون دختري مست وملنگ
در خيابان با جواناني مشنگ
خوب دقت كرد در سيماي او
ديد آن دختر بُود ليلاي او
با دلي پردرد گفتا اين چنين
حرف ها دارم بيا (پيشم بشين)
من شنيدم تازگي چت مي كني
با جواني اهل تربت مي كني
نامه هاي عاشقانه مي دهي
با ايميل از( توي) خانه مي دهي
عصرها اطراف ميدان ونك
مي پلاسي با جوانان ونك
موي صاف خود مجعد مي كني
با رپي ها رفت و آمد مي كني
بيني خود را نمودي چون مويز
جاي لطفاً نيز مي گويي (پليز)
خرمن مو را چرا آتش زدي؟
زير ابرو را چرا آتش زدي؟
چشم قيس عامري روشن شده
دختري چون تو مثال زن شده
دامن چين چين گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟
ابروي همچون هلالت هم پريد؟
آن دل صاف و زلالت هم پريد؟
قلب تو چون آينه شفاف بود
كي در آن يك ذرّه( شين و كاف) بود
ديگر آن ليلاي سابق نيستي
مثل سابق صاف و عاشق نيستي
قبلنا عشق تو صاف و ساده بود
مهر مجنون در دلت افتاده بود
تو مرا بهر خودم مي خواستي
طعنه ها كي مي زدي از كاستي؟
زهرماري هم كه گويا خورده اي
آبروي هرچه دختر برده اي
رو به مجنون كرد ليلا گفت : هان
سورۀ ياسين درِ ِگوشم نخوان
تو چه داري تا شوم من چاكرت؟
مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟
خانه داري ؟نه ، اتول ؟ نه ، پس بمير
يا برو ديوانه اي ديگر بگير
ريش و پشم تو رسيده روي ناف
هستي از عقل ودرايت هم معاف
آن طرف اما جوان و خوشگل است
بچه پولدار است گرچه كه ول است
او سمندي زير پا دارد ولي
تو به زحمت صاحب اسب شـَلي
خانه ات دشت و بيابان خداست
خانۀ او لااقل آن بالاهاست
با چنين اوضاع و احوالت يقين
خوشه ات يك مي شود ، حالا ببين
او ولي با اين همه پول و پله
خوشۀ سه مي شود سويش يله
گرچه راحت هست از درك و شعور
پول مي ريزد به پاي من چه جور
عشق بي مايه فطيراست اي بشر
گرچه باشي همچو يك قرص قمر
عاشق بي پول مي خواهم چكار
هي نگو عشقم ، عزيزم ، زهر مار
راست مي گويند، تو ديوانه اي
با اصول عاشقي بيگانه اي
اين همه اشعار مي گويي كه چه؟
دربيابان راه مي پويي كه چه؟
بازگرد امروز سوي كوه ودشت
دورۀ عشاق تاريخي گذشت
تازه شيرين هم سر ِ عقل آمده
قيد فرهاد جـُلمبر! را زده
يا همين عذار شده شكل گوگوش
كرده از سرتا نوك پايش روتوش
با جوانان رپي دم خور شده
نان وامق كاملاً آجر شده
ويس هم داده به رامين اين پيام
بين ما هرچه كه بوده شد تمام
پس ببين مجنون شده دنيا عوض
راه تهرن را نكن هرروزه گز
اكس پارتي كرده ما را هوشيار
گرچه بعدش مي شود آدم خمار
بيخيال من برو كشكت بساب
چون مرا هرگز نمي بيني به خواب
گفت با «جاويد» مجنون اين چنين:
حال و روز ليلي ما را ببين
بشكند اين « دست شور بي نمك»
كرده ما را دختر قرتي اَنك
حال كه قرتي شده ليلاي من
نيست ديگر عاشق و شيداي من
مي روم من هم پي( كيسي ) دگر
تا رود از كله ام عشقش به در
فكر كرده تحفه اش آورده است
يا كه قيس عامري يك برده است
آي آقاي نظامي شد تمام
قصۀ ليلي و مجنون ،والسلام
خط بزن شعري كه در كردي زما
چون شده ليلاي شعرت بي وفا
كلمات محاوره و لاتين در پرانتز قرار گرفته
عکس ترمز، رفتن ِ پُرگاز گاهی لازم است
کندن دنـدان حـرص و آز گاهـی لازم است
باز حرکت کردن از آغاز گاهی لازم است
گـرچه ترمز عامل امنیـت هر خودرو است
عکس ترمز، رفتن ِ پُرگاز گاهی لازم است
سیم نول در مغزآدمهای کم جوش وخروش
اتصــالانیــدنش بـا فــاز گــاهی لازم اسـت
تا که اول هسـت شهـر مـا از آخـر، لاجـرم
طنز گفتن آن هم از شیراز گاهی لازم است
چون که مقداری چمن افتاد دستت مفتِ مفت
خواندن ِ خر درچمـن آواز گاهی لازم است
جیبِ مردان را تهی کردن فقط با قهر نیست
کردنش خر با ادا و ناز گــاهــی لازم اسـت
با همه فقرت ، برای ِ پُز، سفرکردن ، رفیق
با هـواپیمـا و با پــرواز گــاهــی لازم اسـت
گرچه اسب وقلعـه و فیـل و وزیرت ارجهنـد
ماندن ِ یک مهره ی سرباز گاهی لازم است
تا که منظورش بفهماند به یک مصرع به خلق
بـازی ِ طنـــاز بـا الفـــاظ گـاهــی لازم اسـت
گر چه آواز اصیـل و سنتی کامل تـر اسـت
پخش از سیما صدای جاز گاهی لازم است
تا که نشناسند بعضی ها تو را ، مخفی شدن
پشـتِ نـام احمــد طنــاز گــاهــی لازم اسـت
ننویسید شپِش ساکن جیبش بوده بنویسید پر از پول و تراول بوده است
سنگ قبر
روی قبرم ننویسید خل و چِل بوده است
بنویسید که یک عارف کامل بوده است
همه شب تا به سحر - گرچه ریا خواهد شد-
گرم ادعیّه و اذکار و نوافل بوده است
چه دروغی؟ بله؟ کنتور که نمی اندازد
فلذا ذکر نمایید که خوشگل بوده است
ننویسید شپِش ساکن جیبش بوده
بنویسید پر از پول و تراول بوده است
ننویسید که تا رشت نرفته بلکه
دائما" آنتالیا توی سواحل بوده است
ننویسید نرفته است به عمرش کافه
شام شاهانه او نون و فلافل بوده است
ننویسید گرفتاری و بدبختی هاش
سوژه روضه ارباب مقاتل بوده است
صفت شاعر اگر دلخوشی و بیکاری است
بنویسید که او عاطل و باطل بوده است
خود به شغل من اگر گیر زیادی دادند
بنویسید که در میکده شاغل بوده است
قلمش را به دو تا سکه نداده اما
با سه تا سکه به این مسأله مایل بوده است!
طنز او دست کم از ایرج زاکانی! نیست
غزلش تازه تر از سعدیِ بیدل! بوده است
گاهگاهی سخن از رنج خلایق گفته
و در اینجا سخنش زهر هلاهل بوده است
(آنکه باید بخورد، می خورَد و این بدبخت
بیخودی قاطی این جور مسائل بوده است)
عشق اگر نوعی از اچ آی ویِ گاوی باشد
بنویسید جنون داشته، ناقل بوده است
در جهانی که بوَد حجم ریا پانصد گیگ
دل این نفله به پهنای دو پیکسِل بوده است
.... چند تُن شعر از او مانده، رفیقان بخرید
قفسش برده به باغی و دلش شاد کنید!!!
مردمان! جان شما و جان آقازاده ها!!!
خنده بازار است این جریان آقازاده ها
پست ها دارند و در هر پست کارآمدترین!
برکتش پاینده بادا نان آقازاده ها
در تمام بانک ها هستند رند و با نفوذ
پول می بیند فقط چشمان آقازاده ها
اغنیا را می کند دلگرم و راضی دائما
سفره ی گسترده ی احسان آقازاده ها
هر که می خواهد دلش را از عزا در آورد
می نشیند در کنار خوان آقازاده ها
نانشان در روغن است و جیب هاشان مثل توپ
توی هر مجلس ثناخوانان آقازاده ها!
تا بیفتد از رقیبش پیش، در هر انتخاب
می شود "یارو " بلاگردان آقا زاده ها
می خروشند و شعار " وا عدالت" می دهند
در تجمع ها ببین توفان آقازاده ها!
سلطنت خواهان و عاشورا ستیزان ماه ها
می کنند آشوب با فرمان آقازاده ها
چون شود مغلوبه جنگ حق و باطل ناگهان
بر سر نیزه رود قرآن آقازاده ها!
گر هزاران جرم در پرونده شان باشد ولی
کس موافق نیست با زندان آقازاده ها
ضعف کرده چون مزاج قوه ی عدل و قضا
از قضا رفته سفر سلطان آقازاده ها!
تازگی ها در نیویورک و بن و لندن شدند
رادیوها کلبه ی احزان آقازاده ها!
...
با خطی برجسته خواندم در کتاب" مصلحت"
مردمان! جان شما و جان آقازاده ها!!!
مادر فدای بوی آغوشت
چه قدر بوی تو خوبست...بوی آغوشت
همیشه زحمت من بوده است بر دوشت
چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم
دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت
ولی به خاطر من بال را کنار زدی
که با دو دست بگیری مرا در آغوشت
که با دو دست برایم دو بال بگذاری
به جای روشنی بالهای خاموشت
که آسمان خودت آسمان من باشد
که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت
آهای روسریت آفتاب تابستان!
شکوفه تاج سر تو.بنفشه تن پوشت-
بهشت جای قشنگیست جای دوری نیست
بهشت باغ بزرگیست:باغ آغوشت
بهشت اول و آخر گمان نکن حتی
بهشت هم بروم می کنم فراموشت!
:: توبه کردن های با اکراه ::::
یا حبیب الباکین
نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه
بماند بین ما این رازها بینی و بین الله!
من استغفار کردم از نگاه تو نمی دانم
اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه
برای من نگاه تو فقط مانند آن لحظه است
همان لحظه که بیتی ناگهانی می رسد از راه
...و شاید من سر از کاخ عزیزی در می آوردم
اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چاهتقدیم به زوار حضرت رضا
حسی زلال داری و حالی زلال تر
چشمان تو شده ست از این حس و حال تر
آری به خاکبوسی کوثر نشسته ای
اشکی بریز از دل زمزم زلال تر
آیینه ی نگاه تو تصدیق می کند
در روشنی ندیده از او بی مثال تر
لطفش به مرز معجزه نزدیک تر شده ست
هر قدر آرزوی تو بوده محال تر
دستان گرم او شده پاسخ ترین جواب
وقتی که دست توست ز پرسش سوال تر
***
پر میزند دلم به هوای زیارتش
هر روز خسته حال ترم خسته حال تر
خود را کبوتر حرمش فرض میکنم
هرگز ندیده ام ز خودم خوش خیال تر
من نیز میروم که ببینم به چشم خود
حسی زلال دارم و حالی زلال تر
شد گران از این هنر نان نیز هم
دردم از یارست و درمان نیز هم این فدای او شد و آن نیز هم
خود کفا شد میهن از گندم ولی شد گران از این هنر نان نیز هم
خود کفا خواهیم گشت اندر برنج می خوری زین پس غم آن نیز هم
کفش ها شد پاره از سگدوزدن در غم نان رفت تنبان نیز هم
این تورم رد شد از کوه دنا از بلندی های جولان نیز هم
اینکه می گویند از افلاس و فقر جیب مااین دارد و آن نیز هم
نفت صادر ، گاز صادر، زعفران کله قوچی های خندان نیز هم
خاک زرین ، آب شیرین، سنگ ، مس آهن و فولاد و سیمان نیز هم
نفت ما چون رفت در دنبال آن رفتنی شد گاز ایران نیز هم
(دوستان در پرده می گویم سخن) این همی رفت ورود آن نیز هم
خاویار ماهی و میگو و مرغ خوردنیهای فراوان نیز هم
شیخ های حول دریای خلیج دختران خوب و مامان نیز هم
مجلس قبلی ز مردم خورد و رفت می خورند از خلق ایشان نیز هم
هر چه میهن داشت صادر گشت و رفت (گفتمت پیدا و پنهان نیز هم )
وام ده میلیون تومن تصویب شد خانه ها را کرد ارزان نیز هم
داخل میهن چنین آباد شد می رویم اطراف ایران نیز هم
می دهیم از وام خود قرقیز را بر کویت و ارمنستان نیز هم
حاصل این برهه تولید گداست مردن انصاف و ایمان نیز هم
بوقت نام تو بردن کجا اشاره کنم
بغیر صورت ماهت که را نظاره کنم
بکربلا و نجف یا مدینه ای مهدی
بوقت نام تو بردن کجا اشاره کنم
اللهم عجــــــــــــــــل لولیک الفرج
چهره گل ، باغ و صحرا را گلستان میکند / دیدن مهدی هزاران درد درمان میکند
مدعی گوید که با یک گل نمی آید بهار / من گلی دارم که دنیا را گلستان میکند
اللهم عجــــــــــــــــل لولیک الفرج

اللهم صل علی محمد و آل محمد
زشت است اینکه گیره سر از چین بیاوریم
کبریت های بی خطر از چین بیاوریم
آورده ایم هرچه شما فکر می کنید
چیزی نمانده شعر تر از چین بیاوریم
هرچند توی کشور ایران زیاد هست
ما می رویم گورخر از چین بیاوریم
آورده ایم ما نمک از ساحل غنا
پس واجب است نیشکر از چین بیاوریم
هی نیش می زنند و عسل هم نمی دهند
زنبورهای کارگر از چین بیاوریم
حالا که خشکلان همه رقاص گشته اند
صد واجب است شاه فنر از چین بیاوریم
خشکیده است پس بدهینش به روسیه
دریای خشکل خزر از چین بیاوریم
تا اینکه جمعیت دو برابر شود سریع
باید که دختر و پسر از چین بیاوریم
حالا که نیست کار بزان پای کوفتن
ما می رویم گاو نر از چین بیاوریم
یک روز اگر که مردم ایران غنی شوند
باید گدا و دربه در از چین بیاوریم
گویند سرّ عشق نگویید و نشنوید
ما می رویم لال و کر از چین بیاوریم
ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کـــــــــــــرد / ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت / صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت . . .
حال که رسوا شده ام میروی
حال که رسوا شده ام میروی
واله و شیدا شده ام میروی
حال که
غیر از تو ندارم کسی
وینهمه تنها شده ام میروی حال که
چون پیکرسوزان شمع
شعله سراپا شده ام میروی حال که
همراه خراباتیان
همره صهبا شده ام میروی حال که در
وادی عشق جنون
وامق عذرا شده ام میروی حال که در
بهر تماشای تو
غرق تمنا شده ام می روی حال که
نادیده خریدار آن
گوهر یکتا شده ام میروی این همه
رسوا تومراخواستی حال
که رسوا شده ام
میروی
دعا می کنم بی خطر رفته باشی
گرفتم که یک شب سفر رفته باشی
مگر می شود بی خبر رفته باشی
ببین مانده تا موعد رفتن تو
مبادا از آن زودتر رفته باشی
صدای سکوت قدم هایت... ای وای
می آید...خدایا...اگر رفته باشی
بعید است من منتظر مانده باشم
و تو مثل یک رهگذر رفته باشی
و با این همه ای سفر کرده من
دعا می کنم بی خطر رفته باشی

