آب در یک قدمی بود و نمی دانستیم ...
همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم
حسرت رد شدن ثانیه ها
فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم
تشنه لب،عمر به سر رفت و به قول سهراب ؛
آب در یک قدمی بود و نمی دانستیم ...
گرچه سخت است به فکری هوس نان نرسد
قصه ای نیست که با عشق به پایان نرسد!
قصه ای نسیت که-حتی شده در آخر آن-
بوی یک یوسف گم گشته به کنعان نرسد

با من تنها تر از ستارخان بی سپاه
موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه
هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق
کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه
سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند
"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"
کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم
مینویسم روی هر گل نام زیبای تو را تا که شاید این شب جمعــــه ملاقاتت کنم

|
مردی به پدر همسرش گفت :عده زيادي شما را به خاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین میکنند. ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟ |
از يحيي بن معاذ پرسيدند به چه توان شناخت كه خداوند
از ما راضي است؟
گفت...
اگر تو از مقدرات الهي راضي باشي، نشان آن است كه او
هم از تو راضي است.
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنهایی محض
سازکم با من گفت:
هرکجا لرزیدی
از سفر ترسیدی
تو بگو از ته دل
من خدا را دارم...
هزار حنجره دارد دلم و یک آواز
ولی شکسته دو بالم دریغ یک پرواز
شکسته بهت مرا گر چه باز با لبخند
نمی شود ز تحیر دوباره نطقم باز
عجب گناه بزرگی ولی خیالی نیست
فتاده خون من اینک به گردن این ناز
چگونه می شود از انتظار برگشتن
چرا که پشت به دشمن نمی کند سرباز
زمان آمدنت را جواب تردید است
که اشک شوق من آمد به یاری این راز
سرم به عشق چه گرم است هر چه بادا باد
حساب درصد زخمش نمی کند جانباز
تمام دلخوشی پنجره به دیدن توست
صدای چلچله لبریز از شنیدن توست
هوای شهر پر از حس و حال جاری توست
خیال بال قناری پر از پریدن توست
چقدر مریم روحت لطیف و رویایی است
مسیح زندگیش با نفس کشیدن توست
و باز آینه عاشق شده است پیش نگات
همیشه عشق حضورش به یمن دیدن توست
نشاط غنچه و باغ و بهار و جنگل و دشت.........
دعای نرگس و ياس و صبا رسيدن توست
ببار مثل همیشه شکوه ممتد عشق
تلاش چشم من امشب در آفریدن توست
تو هدیه ی زیبای خدایی، ای صبر!
با هر دل خسته آشنایی،ای صبر!
گفتند همانکه غم دهد صبر دهد
غم آمده! پس تو کی میایی ای صبر؟!
هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند
غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است
با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم
می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم
زندگی سرخی سیبی ست که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم
آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی است
در به در ، در پی گم کردن مقصد رفتیم . .شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب
خدایی من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز
خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق
را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط
هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سر به سر برنامه پیشین
هر آن چیزی که
از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم
پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نماز وروزه را تعطیل كردم، كعبه را
بستم
حساب بندگی را از ریاكاری جدا كردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم
در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ،
ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم
خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا
کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی
آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را
مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به
قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
نیاوردم به دنیا جنگجویان بشر كش را
به جای جنگ، عالم
را پر از صلح وصفا كردم
نكردم خلق آمریكا وروس وانگلستان را
به موجودات عالم
صلح ویكرنگی عطا كردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان
را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در
نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به
مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود
فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم
مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
رجال خائن و مزدور
را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را
برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه
یک بی آبرویی را هزاران گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا
کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از
تنگنا کردم
به جای آنکه مردم راگذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم
غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف
خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام
بندگان خویش را از خود رضا کردم
بگوییدم شما ریگی به كفشم بود از اول؟!
نکردم
خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه
خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای
فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران
کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر
چون گشت وز مستی شدم هوشیاردانستم
كه دیشب در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم
بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم غلط كردم خطا
کردم
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاستبی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست
سوگند میخورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست
با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست
در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست
از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست
دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست
وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست
تنها یکی به قله تاریخ می رسد
هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست
نوبت خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا ، سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل ، ناخوانده و بی دادگر
سرزده می اید و راه فراری نیست نیست
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟
عصر یک جمعه دلگیر ٬ دلم گفت بگویم ٬ بنویسم که
چرا آب به گلدان نرسیدست٬ چرا عشق به انسان
نرسیدست ٬ و هنوزم که هنوز است غم عشق به
پایان نرسیدست ٬ بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید
بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف
گمگشته به کنعان نرسیدست و چرا کلبه احزان به
گلستان نرسیدست
عصر این جمعه دلگیر ٬ وجود تو ٬ کنار دل هر بیدل
آشفته شود حس
تو کجایی گل نرگس
چند رباعی...
بگذار شبی به ساحلت بنشینم
آیینه شوم ،مقابلت بنشینم
شاید که بشوق دیدن چشمانت
در من نگری و در دلت بنشینم
***
با نام قفس که آشنایم کردند
با میله از آسمان جدایم کردند
پرواز برایم آخرین حسرت شد
روزی که پرندگان صدایم کردند
***
از سردی این اتاقها خواهم مرد
دور از نفس اجاقها خواهم مرد
دریای منی و زنده رودم،بی تو
در سینه ی باتلاقها خواهم مرد
باید خبر را بیخبر باشی بفهمی
در انتظارش پشت در باشی بفهمی
حال مرا وقتی که در فکر تو غرقم
از من مگر دیوانهتر باشی بفهمی
آیا چه میدانی از این خاکستر سرد؟
در عشق باید شعلهور باشی بفهمی
یکـدو قدم نه... شعر را باید که وقتی
یک عمر با من همسفر باشی بفهمی
حالم خراب است الحمد لله
اي جيب سوراخ فوراً رفو شو
آن قبض برق است اين قسط اين ماه
ما را به اين فقر مجبور كردند
مردان نامرد زن هاي خودخواه
گاهي صف شير گاهي سي ان جي
يك جا پلاسيم ما گاه و بي گاه
از قورمه سبزي بو را چشيديم
از قيمه ديديم تصوير دلخواه
از مرغ و ماهي كرديم توبه
از املت اما استغفرالله
يوسف كبابي يك شب مرا ديد
گفتا نميري در نيمه ي راه
ليوان دوغي مهمان ما شو
گويا فشارت افتاده در چاه
بوي كبابش در كوچه بود و
در حنجر من صد بغض و صد آه
گفتم كه اين دوغ در خانه هم هست
لعنت به اين بخت لعنت به اين راه
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمه
خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته بجاست
خرم آن نغمه كه مردم
بسپارند به ياد