چه میخواهی تو از جانم؟
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه
میخواهی تو از جانم؟!
مرا
بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس
فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به
زیر پای نامردان بیاندازی
و شب
آهسته و خسته
تهی
دست و زبان بسته
به
سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟
+ نوشته شده در سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت توسط مهربانی
|