نیست آگه مگر از درد پریشانی ما
گشته آوازه به هر جا غم پنهانی ما
تو نداری خبر از بی سر و سامانی ما
سوختم زاتش هجران تو شب های فراق
نیست امید سحر در دل زندانی ما
روزگاری بود از اشک سراغت گیرم
کس نیامد به جز از اشک به مهمانی ما
شده غم خوار کسان آن که غمش کشت مرا
نیست آگه مگر از درد پریشانی ما
چه غم از آنکه شوم کشته ی آن چشم سیه
مُهر غم خورده ز آغاز به پیشانی ما
هم به هجران و به وصل تو بسی سوخته ایم
وای از سوز و گداز و غم و حیرانی ما
دود آه شب من دوش به افلاک رسید
بر ملا گشت دلا آتش پنهانی ما
+ نوشته شده در بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ ساعت توسط مهربانی
|