☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼

بر صندلی چوبی نشسته بود
و ژاکتی پشمی به تن داشت
...و چای می نوشید؛ بی خیال
فنجان چای اما از خاطره پر بود
و انگار حکایت می کرد از مزرعه ی چای و دختر چایکار
و حکایت می کرد از لبخندش
که چه نمکین بود
و چشم هایش که چه برقی می زد

و دستهایش که چه خسته بود
و دامنش که چه قدر گل داشت
چای خوش طعم بود
پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده
و آن که عاشق است، دلشوره دارد
و آن که دلشوره دارد دعا می کند
و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد
پس دختر چایکار خدایی داشت .

ژاکت پشمی گرم بود
و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت
و تا گوسفندان و آن روستای دور
و آن چوپان که هر گرگ و میش
و هر خروس خوان راهی می شد
و تنها بود
و چشم می دوخت به دور دست ها
و نی می زد و سوز دل داشت
و آن که سوز دل دارد و نی می زند
و چشم می دوزد و تنهاست
حتما عاشق است
و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد
پس چوپان خدایی داشت

دست بر دسته ی صندلی اش گذاشت
دست بر حافظه ی چوب و چوب، نجار را به یاد آورد
و نجار، درخت را و درخت دهقان را
و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد
و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک
و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند، امیدوار است
و آن که امید دارد، حتما عاشق است
و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد
پس دهقان خدایی داشت

و او که بر صندلی چوبی نشسته بود
و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید
با خود گفت
حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند
پس برای من هم خدایی است
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست
از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است